صندلی های آشنای سالن سمندریانِ تالار ایرانشهر، با یک چینش جدید. صحنه، گلی خونهها، آبیِ دریا، قایق نزدیک ساحل، با دو تا سرنشین، یک میز تحریر و یک کتابخونه سمت راست، و یک سکوی گلی، سمت چپ.
هفتهی پیش که داشتم اینترنت رو میگشتم دنبال اطلاعاتِ اجرا، دیدم نوشتن برندهی جایزهی جشنوارهی عروسکی هست، اما راستش رو بخواید، وقتی که داشتم بلیط رو تهیه میکردم، کاملا فراموش کرده بودم که دارم به دیدن یک کار عروسکی (یا به قول خودم نیمه عروسکی) میرم. تازه وقتی که اولین عروسک گردانها روی صحنه ظاهر شدند و شروع کردن به پوشیدن لباس عروسک مارکز، و سیامک صفری شروع کرد به صحبت کردن، به جایِ عروسک، یادم افتاد که چی خونده بودم و کجا هستم.
مارکز میشینه گوشه ی صحنه، پشت میز تحریر و شروع به نوشتن داستانِ سرزمینِ ماکوندو میکنه، و ما همین طور که قلمش روی کاغذ حرکت میکنه، اجرای نوشته هاش رو روی صحنه میبینیم.
بیش از این نمیخوام از داستان کار چیزی بگم. چند تا چیز توی این کار بود که خیلی دوستشون داشتم. اولیش عروسک ها بودند و عروسک گردان هاشون. این اولین اجرای عروسکی عمرم بود که میدیدم. هیچ فکر نمیکردم که یه کار عروسکی بتونه انقدر جذاب باشه. در ضمن. اصلا نمیدونستم که یه عروسکی که هشت تا نخ بهش وصل هستن، اینقدر قابلیت های حرکتی داره! و میتونه اینقدر طبیعی و جالب تکون بخوره (کلی به سیستماتیک عروسک سازی علاقه مند شدم). عروسک گردان ها رو هم خیلی دوست داشتم. دوستشون داشتم، چون فقط عروسک گردان نبودن. چیزی که از عروسک گردان توی ذهن من بود، آدم هایی با لباس سیاه بودند که سعی میکنند مثل اشباهی در سیاهی های صحنه باشند و ما باید نادیده بگیریمشون. اما عروسک گردان ها اینجا جزئی از بازیگرها بودن و توی اجرا نقش مستقیم داشتن و نه فقط با جون دادنشون به عروسک ها، که با وجودشون، به تکامل و معنا دار شدن کار کمک میکردند. تنها عروسک گردانی که همچین نقشی نداشت، آزاده انصاری بود، که هم کارگردان کار بود و هم همون کسی که عروسک مارکز رو به تن کرده بود. و اینقدر طبیعی نشونده بودش پشت میز تحریر و مینوشت، که فکر میکردی یک آدم واقعی رو داری تماشا میکنی.
چیز دیگهای که خیلی خیلی دوست داشتم، و واقعا تحسینش میکنم، موسیقی و صدا گذاری کار بود. وارد سالن که میشدی، یه قایق رو روی صحنه میدیدی، که دو نفر با کلاه های ماهیگیری که تا روی صورتشون پایین اومده بود، توش نشسته بودن. جلوییه، سیامک صفری بود، که صدای عروسک مارکز (که راوی کار بود) رو در میاورد. و بعدی یه نفر بود که با یک گیتار در دست و یک میکروفن جلوش، ته قایق، پشت سیامک صفری نشسته بود. تنها کسی که توی کل کار صحبت میکرد، مارکز، یا همون سیامک صفری بود. بقیه ی بازیگر ها یا عروسک ها از کلام استفاده نمیکردن، اما صداهایی از خودشون در میاوردن، که مسئول اجرای همشون، همین آقای گیتار به دست (فرشاد فزونی) بود. یعنی ایشون در تمام یک ساعت اجرا، با حرکت انگشتهاشون روی تارهای گیتار، موسیقی کار رو اجرا میکردند و همزمان، با حرکت لبهاشون، هر صدای مکمل دیگه ای که لازمه ی کار بود، و کم هم نبودن این صداهای مکمل، رو اجر میکردند!!!
دیدن بازی بازیگرها رو به عهده ی خودتون میذارم. در مورد صحنه هم همین بس که بگم، طراح صحنه همون کسی هست، که صحنهی «خنکای ختم خاطره» رو اجرا کرده بود. (منوچهر شجاع)
* * *
تالار ایرانشهر - ساعت 19:15 - 60 دقیقه - 10,000 تومن