این هم از سیزده روز تعطیلاتِ نوروز. گذشت و رفت! برایِ من که به بطالت، اما امیدوارم شما سودی برده باشید ازش.
مفیدترین کار این چند روزم، کتاب خواندن بود. سه تا کتاب خواندم. اولی سووشون از سیمینِ دانشور. بعدی غریبه در شهر از غلامحسین ساعدی و آخری هم در انتظار گودو، از ساموئل بکت با ترجمهی نجف دریابندری.
بین این سه تا کتاب، سووشون بیش از همه به دلم نشست. داستانِ بسیار زیبایی بود که بیشک باید یک بارِ دیگر بخوانمش، چون که این بار صرفاً به عنوانِ یک داستان بهش نگاه کردم و به قدری سریع خواندمش که مطمئناً بسیاری از جنبههای دیگرش از نظرم دور مانده. یک تکه از اولِ فصل شانزدهمش رو که خوشم آمد میگذارم توی ادامه مطلب که شما هم فیضی برده باشید.
تو کتابِ غریبه در شهر، که اولین کارِ داستانی بود که از گوهرمراد میخواندم، چیزی که بیش از همه نظرم را به خودش جلب کرد فصل بندیِ جالب کتاب بود. با شروعِ هر فصل شما در یک زمان و مکانِ جدید و به عبارت بهتر در یک صحنهی جدید قرار میگیرید. درست مثل یک فیلم. چیزی که نظیرش را قبلاً در رازِ داووینچی دیده بودم.
در مورد کتابِ آخر هم بهترِ که حرفی نزنم. چون چیزِ زیادی ازش دستگیرم نشد. قبلاً فارسیش را خوانده بودم و این بار انگلیسی. و هر بار به طرز خاصی دوستش داشتم.
پینوشت: میبینم که طبق معمول سیزده به درِ هر سال، باران دارد با رعد و برقهای شدید شروع به باریدن میکند و بساط همهی کسانی رو که به دلِ طبیعت پناه برده بودند به هم میریزد.
...
«کلو از مریضخانه که آمد ضعیفتر از آن بود که زری نذرش را ادا کند. و به ده بفرستدش. سرش را تراشیده بودند و یک صلیبِ مسی به گردنش آویخته بودند. چشمهایش در چشمخانه میدوید و وقتی میایستاد سرش روی گردن تلو تلو میخورد و پاهایش میلرزید. زودتر از موقع مرخصش کرده بودند. زری دستور داد بگیرد بخوابد.
کلو از مرد ریشداری با لباسِ سر تا پا سیاه حرف میزد که همیشه کتابی دستش بوده و طلسمی هم نظیر طلسمی که به کلو داده، به گردنش آویخته بوده. منتها زنجیر طلسم او خیلی دراز بوده. صبح روزی که آن آدم هندی همسایهی کلو جان میکنده پیدایش شده. از کنار تخت کلو گذشته و رفته. بعد کلو صدای وردش را شنیده. بلند بلند ورد خوانده بوده. کلو نه زبانِ آن مرد ریشدار را وقتی ورد میخوانده، میفهمیده و نه زبان آن آدم هندی را. راستش آنجا هیچکس زبان هیچکس را نمیفهمیده. نه، خدایا. فقط آن پیرزنِ دندان گرازی و آن مرد ریشدار وقتی ورد نمیخوانده زبان ما سرشان میشده.
...
اما آن مرد سیاهپوش مثل اینکه خانهاش همانجا بوده، چونکه هر روز پیدایش میشده. اول کلو خیال کرده که حضرت ابوالفضل است که آمده آنها را شفا بدهد. اما وقتی فهمیده همسایهی هندیش مرده، یقین کرده که آن مرد سیاهپوش حضرت ابوالفضل نیست. به هر جهت همان مرد سیاهپوش طلسم به گردن کلو کرده بوده و گفته بوده باید هر روز صبح طلسم را ماچ کند و باید به ده برود و و عموی را بیاورد که یک طلسم هم به عموی کلو بدهد.
همان مرد از کتابی که دستش بوده سه بار برای کلو قصه خوانده بوده. کلو فقط از قصه خوشش آمده بوده. قصهی آن پسری که چوپان بوده. آن پسر نی هم میزده. آن پسر دوست پسر پادشاه بوده و یک غول را با تیر و کمان و قلوه سنگ کشته. مرد سایهپوش هی میگفته عیسی همهجا هست و با خونِ خودش گناهِ همه را خریده. بعد دست کلو را گرفته بوده و برده بوده به خانهی عیسی. تو یک اتاقِ بزرگ بزرگ که تاریک هم بوده و کلو وهم برش داشته بوده. اما هر چه کلو، دنبالِ عیسی گشته، پیدایش نکرده بوده. عکس ننهی صاحبخانه را هم نشان داده بوده. یک زنی که بچه بغلش بوده و آن زن شبیهِ «گل دوستی» زنعموی کلو بوده.
کلو خیلی دلش میخواسته عیسی را پیدا کند. اما وقتی از حرفهای آن مردی سیاهپوش فهمیده بوده که عیسی چوپان است و دنبالِ برههای گمشده میگردد، یقیین کرده بوده که عیسی رفته صحرا و حالا کو تا آن زبان بستهها را پیدا کند.»
برچسبها: نوروز، کتاب، سووشون