یک کاری کردم که تا به حال نکرده بودم و الان پشیمانم. هم کاری که کردم جدید بود هم روشم. و کمابیش از هر دو پشیمانم. منی که محافظه کار بودم همیشه و حسابگر، بی گدار به آب زدم.

بعد از این که پی به اشتباهم بردم روش برخوردم خیلی جالب بود: انکار. شنیده بودم انکار یکی از برخوردهای دفاعیِ مغز در برابر ناخواسته‌هاست. امروز به عیِنه رفتار مغزم را دیدم و همان اول کار مچش را گرفتم. همینک که می‌نویسم به سلامت از این مرحله‌ی انکار ردش کرده‌ام اما ناچار رسیده‌ایم به مرحله توجیه. اینجا خودم هم قدری همراهی‌اش می‌کنم، اما فعلا هر دو رضا داده‌ایم به این که پیِ چاره باشیم.

هنوز کاسه‌ی چه کنم به دست دارم و هنوز به راه‌کارِ رضایت بخشی نرسیده‌ام. هر چند در یک نگاه کلی حل مسئله خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها به نظر می‌رسد اما من هنوز دنبال یک راه میانه‌ام. 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 17:26 | لینک  | 


بیکار که می‌نشینم حوصله‌ام سر می‌رود. دلم می‌خواهد مشغول چیزی باشم. این روزها اما چیزی خیلی سرِ حالم نمی‌کند. کتاب بعد از سه چهار ماهی غیبت دوباره کمابیش به زندگی‌ام باز گشته. فیلم اما نمی‌بینم. هنوز آن‌قدر در خود فرو نرفته ام که هوس فیلم دیدن‌های طولانی بکنم. سینما گاهی جذابیتی دارد. همین که بهانه‌ای می‌شود که بزنی بیرون و قبل از وارد شدن به سالن هله هوله‌ای از سر بی‌قیدی بِخری و بیست دقیقه اول فیلم همه‌ی فکر و ذکرت این باشد که چگونه ته مانده‌ی حداقلیِ پاکت چیپس را بین دقایق باقی‌مانده‌ی آدم‌های روی پرده پخش کنی. تیاتر ... اوضاع تیاتر را نوشتم که چه طور با دلم هوس‌بازی می‌کند اما انگار پایِ رفتن نیست. می‌روم اما. به زودی.

این روزها آب بازی می‌کنم. بعد از چهار ساعت آموزش تازه می‌توانم به پشت روی آب بخوابم. بی استعدادم؟ باشد. خیالی نیست. همین که به یکی از کارهای نکرده‌ی بیست و هفت سال گذشته دست زده‌ام مایه‌ی دلخوشی‌ست. دلم می‌خواهد باز بروم سراغ رانندگی. نگفته بودم. ننوشته بودم. دو سال پیش همین موقع‌ها پشت فرمان با استرسِ گاز و کلاج و دنده سرگرم بودم اما ... یک بار امتحان دادم و رد شدم و بعد از چند جلسه تمرین اضافه قید همه چیز را زدم. کاش همت کنم و دوباره ... 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 19:26 | لینک  | 


سایت تیوال رو باز کرده‌ام، چشمم به پوستر نمایشها می افتد و هی دلم میخواهد تک تک شان را بروم. از یکی کارگردانش را می‌شناسم، از دیگری بازیگر یا نویسنده. متن یکی را همین چند روز پیش تمام کردم و از قضا داشتم فکر می‌کردم چه خوب میشد اگر اجرایی ازش میدیدم. 
 نمیدانم این حرص ناگهانی تیاتر دیدن از کجا آمده. یک مدت تیاتر نرفته بودم تا این هفته که ناگهانی دعوت شدم. گویا فیلم یاد هندوستان کرده. شاید هم شصتش خبر دار شده که وصال یار نزدیک است.

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:12 | لینک  | 


دستگاه روشن می‌شود. سرعت را آرام آرام از سه به هفت می‌رسانم. نوار می‌غلطد و من می‌دوم. پس از نهایتاً یک دقیقه به نفس نفس می‌افتم. سال‌هاست ندویده ام. از کودکی. در نوجوانی گاهی دویده‌ام که دیر به مدرسه نرسم. در جوانی گاهی چند متری دویده‌ام که به اتوبوس برسم. این روزها گاهی می‌دوم که از سرویس سر صبح جا نمانم.

دیروز صبح سحر رفتم پیاده‌روی. برای اولین بار از هزارمین باری که خیال پیاده‌روی صبح‌گاهی را در سر پرورانده بودم. یکی دو دقیقه‌ای کوچه‌های خلوت را دویدم. به دور از نگاه‌های پرسشگر.

عصر امروز توفیق اجباری دویدن نصیبم شد. با دخترک چهار ساله‌مان مسابقه گذاشته بودیم. خوش گذشت.

دویدن بایدم!


برچسب‌ها: دو

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:28 | لینک  | 


در یک روز و ساعت غیر معمول دارم می‌روم خانه. در به در دنبال سرویسی می‌گردم که به مسیرم بخورد. پیدا نمی‌کنم. ناامید از همه جا می‌روم سراغ ماشینی که می‌رود سمت مترو. در کمال تعجبم راننده آشنا در می‌آید. هم محل. سر کوچه پیاده‌ام می‌کند.


برچسب‌ها: سرویس

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:24 | لینک  | 


من جلو می‌نشینم کنار دست راننده. آقای میم صندلی آخر. 
راننده لایی‌های عجیب می‌کشد با سرعت 120. 
من نگرانِ ترمز ناگهانی ماشین جلویی هستم. 
میم نگرانِ نگرفتنِ ترمز ماشین عقبی.

 


برچسب‌ها: سرویس

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:23 | لینک  | 


ایمانت وقتی قوی می‌شود که چند باری با راننده‌های صبح ما طی طریق کرده باشی. خنکای صبح است و اتوبانِ خلوت و پدالِ گاز. این چند مدت را به مدد همین چهار قل زنده مانده‌ایم فکر کنم. خدا آخر و عاقبت‌مان را به خیر کند. 

 


برچسب‌ها: سرویس

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 19:8 | لینک  |