محل قدیممون رو دوست دارم. نمیدونم چرا. شاید چون اونجا زندگی کردم. زندگی رو بولد مینویسم که بولد بخونیدش. میدونم مسخره ست ولی همین چند هفته پیش که بعد از مدتها اون سمت بودم سرم رو از پنجره اتوبوس شرکت واحد بیرون بردم و هواش رو عمیق نفس کشیدم. آره، همین هوای دودگرفتۀ تهران رو.
برچسبها: محله
سارتر جايی در مقالهای در توصيف «فاصله گذاری برشت» مینويسد: «فرض کنيد جمعی دانشمند مردم شناس سفر کردهاند به بيابان دوردستی در آفريقا، و از دور به بررسی حرکات عجيب و غريب قبيلهای گم و نامکشوف خيره ماندهاند؛ بعد، نزديک و نزديکتر میشوند، و ناگهان بهتشان میزند و میگويند: «اينها که خود ماییم!».
از مقدمه کتاب شهر یاریک - ص 6
برچسبها: گزیده، کتاب، شهر باریک
آدمهایی هستند که لازم نیست باهاشون هم عقیده باشی تا باهاشون موافق باشی. زوربا برای من همچین آدمی بود.
یک. بعضی اس.ام.اس ها عاشقانه اند، بدون این که به روی خودشون بیارن!
دو. چرخ خیاطی چرا دکمه «بک اسپیس» نداره؟ نه، واقعاً!
سه. نمیدونم میدونید یا نه، یک جاهایی از تهران هست توش باران های موسمی میباره. به جانِ خودم!
چهار. به این نتیجه رسیدم که همینک قابلیت عاشق شدن دارم. هر کی میخواد زود تند سریع اقدام کنه. این یک احساس کاملاً یه هویی هست که بعیید میدونم یک هفته بیشتر دووم بیاره (شونزده مهر).
پنج. یک عالمه پست پیش نویس برای «نمایش در آینده» گذاشتم. انقدر که الان میتونم سرم رو با خیالت راحت بذارم بمیرم و وبلاگ به حیات خودش ادامه بده.
شش. تولد خودم رو پیش پیش به خودم تبریک میگم! خب چیه. خواستم اولین نفری باشم که به خودم تبریک میگم ببینم چه حسی داره. دیدم هیچ حس خاصی نداره!
برچسبها: پراکنده
هنوز جوونید و هزار تا آرزو دارید؟ پس بیاید و زبالههاتون رو جدا کنید.
اهل سفرید و تا به دل کوه و جنگل نزنید دل تون وا نمیشه؟ پس بیاید و زبالههاتون رو جدا کنید.
فعال حقوق بشر هستید؟ پس بیاید و زبالههاتون رو جدا کنید.
این روزها احساس هدر رفتن و هرز رفتن دارید؟ پس بیاید و زبالههاتون رو جدا کنید.
بچه دارید و دغدغۀ آینده ش رو دارید؟ پس بیاید و زبالههاتون رو جدا کنید.
ادعای بچّه مسلمونی دارید؟ پس بیاید و زبالههاتون رو جدا کنید.
به مصرع دوم بیت «شکرِ نعمت نعمتت افزون کند/ کفر نعمت از کفت بیرون کند» اعتقاد قلبی دارید؟ پس بیاید و زبالههاتون رو جدا کنید.
به خودکفایی اقتصادی کشور فکر میکنید؟ پس بیاید و زبالههاتون رو جدا کنید.
به با فرهنگی این کشورهای غربی غبطه میخورید؟ پس بیاید و زبالههاتون رو جدا کنید.
فرهیخته اید و دم از فرهنگ می زنید؟ پس بیاید و زبالههاتون رو جدا کنید.
آیا نیازی هست توضیحی ضمیمۀ این بالاییها بکنم؟ اگر آره، که بگید، وگرنه، پاشید برید زبالههاتون رو جدا کنید!
برچسبها: زباله خشک
خب خودت که میدونی، تو دومین دوست من هستی که این مرحله رو پشت سر میگذاره. فکر کنم ماها تازه تازه داریم به سن باروری میرسیم. منظورم بچههای نیمه اول دهه شصته. از بس که توی همین یکی دو سال هی همه دارن متبلور میشن. البته یه عده از این دهه پنجاهیها هم خودشون رو قاطی ما کردن که ما اصلاً توجه نمیکنیم و بازیشون نمیدیم. این وسط هم هیشکی به روی من نیاره که من هنوز پیش نیاز این قضیه رو پاس نکردم.
بعد خب خودت هم که میدونی نفر قبلی ای که پا به این عرصه گذاشت ازn ماه قبل تا n ماه بعد کلاً ناپدید بود ... آی نفر قبلی که پا به این عرصه گذاشتی و الان داری اینجا رو میخونی ودیروزم تولدت بوده، خودت هم که قبول داری که ناپدید شده بودی و تازه تازه داری پدیدار میشی! ...
نه که بخوام بگم قبل شما دو نفر کس دیگه توی زندگیم به بار ننشستهها، ولی خب هر کی هم که بوده یا در دسترس من نبوده یا آنچه که داشته برش میگذشته یه جورایی برا من اونقدرها اهمیت نداشته و من خودم رو درگیرش نکردم.
خب با همه این تواصیف، پگاه، تو میشی اولین موجود بارداری که من باردار بودنش رو از نزدیک لمس کردم. (البته حقیقت ماجرا رو بخوام بگم قبلاً به بادکنک باردار شده با الکتریسیته ساکن هم دست زدم. ولی خب این کجا و آن کجا :دی)
پرسیدی این دوران را چگونه گذراندید. باید بگم به خوبی و خوشی! این مدت هر قدر هم که برای تو سخت بوده باشه به ما که خیلی خوش گذشت. نشسته بودیم دور گود میگفتیم لنگش کن. هی هم دست و جیغ و سوت و هورای بلند میکشیدیم برات. بعدشم هی ته دلمون ذوق میکردیم و هی قربون صدقه گوگولی میرفتیم. تو هم که تو این مدت کم نذاشتی و نذاشتی ما دست به سیاه و سفید بزنیم. هر چند بُعد مسافت مطرح بود و همیشه هم دستمون به سیاه و سفید نمیرسید، ولی خب، هر وقت هم که دستی بود و به جایی هم میرسید، یه چیز رنگی گوگولی مگولی میدادی دستمون (از بستنی و میوه و شیرنی و سایر خوردنیهای خوشمزه) میگفتی شما با این مشغول باشید من خودم هوای سیاه و سفید رو دارم.
قول داده بودی در این مدت کمرنگ و ناپدید نشی، و با همۀ چیزهای جدیدی که به زندگیت اضافه شد سر قولت موندی. البته که از اون پگاهِ وبلاگ نویسِ بیش فعال که روزی سه تا پست هم ممکن بود بذاره تبدیل شدی به یه پگاهِ وبلاگ نویسِ از نظر من نورمال به یک پست در فاصلۀ یک تا سه روز هم قناعت میکرد. اما در سایر وجوه زندگی من که به شدت به درک و حضورت نائل بودم. بقیه هم اگر نبودن از کم سعادتی خودشون بود.
در این مدت به خاطر ارتباط با تو اطلاعات این جانب در مورد رشد کودک، تغذیه مادر، سختی های بارداری، مراحلش و غیره و غیره و غیره، حتی احساسات و ترسها و هیجاناتش صد و هشتاد درصد افزایش داشت. این افزایش رو دقیقتر بخوام تصویر کنم باید بگم که سطح اطلاعاتم از «صفر» به «تا حدودی» رسید که چنین نرخ صعودی ای در بیست و شش سال گذشته حیات من بی سابقه اعلام شده.
راستش فکر میکنم این مدت زود گذشت. البته که تو با من موافق نخواهی بود، اما برای من انگار همین دیروز بود که پیام فرستادی و خبر ورود غیر منتظرۀ یک گوگولی به این جهان رو دادی! و باز انگار همین دیروز بود که خبر داد نینی هوس کرده دو روز پیش از موعود رسماً ما رو با حضورش منور کنه.
این گذر سریع زمان برای من احتمالاً برمیگرده به شکل زندگی خودم و این که به شدت حس میکنم این مدت زندگیم از فعالیت های اساسی و مفید خالی بوده. این که حس میکنم این مدت عین برق و باد گذشته بدون این که حتی گردی از خودش به جا بذاره. آری، روزهای رفته و کارهای نکرده.
خودمونیم. این پانیسا خانم شما کلاً به سورپرایز کردنش مامانش علاقۀ خاصی داره. موافقی؟
حرف آخرم این که، تحسینت میکنم برای این که مادر مسئولی هستی. در این دوران دوستی به عنوان یک آدم مسئول با قوی تشخیص بالا شناخته بودم و پذیرفته بودمت. در همین مدت بارداری بهم ثابت شد که به عنوان یک مادر و یک همسر هم همین خصوصیت و قابلیت رو داری. قضیه تعارف و اینها هم نیست. میدونی که من عادت ندارم از کسی تعریف کنم.
این هم انشای این ماه من. در جبران نامههایی که این مدت ننوشتم. گفتی بنویسید، منم مجبور شدم نامه سرگشاده بنویسم دیگه. در ملاء عام بهت ابراز احساسات کنم!
تبریکات ویژه به مادر تازه تأسیس و پدر تازه تأسیس! خانوم نینی خوش تشریف آوردید.
برچسبها: پگاه، پانیسا
از ناراحت کردن دیگران خسته شدم
از این که بابت غصّههام غمی به غمهاشون اضافه کنم
اصولاً در حال ناراحت کردن کسی نیستم
از بس که با دیگران حرف نمیزنم
از قیافهم ولی معلوم میکنه که آدم خوشحالی نیستم
وقتهایی که آدم خوشحالی نیستم ناراحت نیستم البته
بیشتر وقتها خسته ام
از خودم، از دور و برم
از بودن، از اونچه که هست
با یکی دو نفر بیشتر درددل نمیکنم
هر چند وقت یک بار هم به این نتیجه میرسم که با همونها هم نباید درددل کرد
هر چند وقت یک بار دیگه هم به این نتیجه میرسم که خب این جوری هم نمیشه
درددل خوبه ها ولی همچین خوبِ خوب هم نیست
مثل مسهل میمونه
گیر و گور دلت رو رفع میکنه حتی اگر گرهای از گرههات باز نکنه
از اون ور هم مثل ها کردن ویروس سرماخودرگی توی صورت بغل دستیته
یه مریض دیگه میذاره رو دستت
تو این دوره زمونه هم که خر پیدا نمیشه
باقالی هم گرونه
تو میمونی و حوض یه نفر دیگه.
مشکلاتم هیچ کدوم اون قدر بزرگ و جدی نیستن که بزرگ و جدی تلقی بشن
بودنشون هم لابد واسه اینه که سر ما هم بی کلاه نمونده باشه و اموراتمون بگذره.
نظر شخص من اینه که بیشترشون راه حل دارن
فقط آدمها هستن که به حل شدن توی این راهها تن نمیدن
حوصلهش رو ندارن، عشقشون نمیکشه، غرورشون اجازه نمیده یا هر چی
اصلاً شاید خیلی هم خوب میکنن
اصلاً شاید منِ بی تجربۀ، سرد و گرم روزگار نچشیده فک میکنم اینایی که من میگم راهه و اونایی که اونا میکنن، چاه.
آقاجان اصلاً ولش کن همه اینها رو
شاعر گفته:
نهال دوستی بنشان
که آن هم عالمی دارد.
اگر هم نگفته، حتما یا فراموشش شده، یا خیلی بی مسئولیت بوده!
امروز هم خاطره شد ... یه خاطره قشنگ ...
فعلا عقلم نمیرسه چی بنویسم.
فقط همین قدر دلم میخواست بنویسم و تاریخش رو اینجا ثبت کنم
نی نیِ پگاه امروز صبح به دنیا اومد :)
... من الان یه لبخند بزرگم ...
عصر دوشنبه بود. از در که اومدم تو و کیسه پلاستیکی آبی رنگ رو دیدم چشمهام برقی زد «پس بالاخره پاشون به این جا هم باز شد». جفت کیسۀ آبی رنگ رو کف آشپزخونه با شکم اندکی باد کرده که دیدم دیگه ذوق مرگ شدم. مامان تعریف کرد که ساعت ده یازده یه خانمی اومده این کیسهها رو برای جدا کردن زبالههای خشک داده و گفته که دوشنبه به دوشنبه برای جمع کردنشون خواهند اومد. مامان هم وقت رو تلف نکرده بود و حلب خالی روغن و چند تا تیکه پلاستیک رو به خورد کیسۀ اول داده بود.
بعله، این همون مامان خانومی ای بود که پنج سال پیش توی پروژه فرهنگسازیم من رو همراهی کرده بود، چند ماه زبالههایی که یه گوشۀ خونهش رو اشغال کرده بودن رو تحمل کرده بود و بعدش هم که به خاطر غفلت شهرداری همه چی نقش برآب شده بود هیچ به روم نیاورده بود.
واللا فکر میکنم حدود شش سال پیش در مورد این طرح شنیده بودم. کاری بود که لازم بود انجام بشه ولی به خاطر هزینه و حوصلهای که میبرد و نیروی انسانی ای که لازم داشت بعیید میدونستم شهرداری بهش تن بده. آخه کلاً کم دیدم توی کشورمون کسی برای طرحهایی که هزینه بر هستن و در بلند مدت به سوددهی خواهند رسید حوصله بذاره!
طرح این بود که شهرداری هر محل افرادی رو به کار بگیره که با بروشورهای آموزشی و کیسههای ویژه زبالههای خشک به درب خونههای مردم برن و بعد از توضیح اهمیت جدا کردن زبالهها و آموزش این کار، کیسهها رو به مردم بدن و در بازههای مشخص برای جمع کردن کیسههای پر شده برگردن. بعد از فراگیر شدن این طرح و جا افتادن این کار بین مردم، شهرداری میتونست با خیال راحت سطلهای مخصوص هر نوع زباله رو سر کوچهها بذاره و مطمئن باشه که مردم (یا حداقل اون دسته شون که آدم میتونه به فهم و کمالاتشون اطمینان کنه) خودشون کار خودشون رو بلدن و میدونن چی رو باید کجا بندازن. اون دسته هم که جدا کردن رو کار لوس و بیمزهای میدونستن، حداقل به این حد از اعتلای فرهنگی میرسیدن که اگر توی خونۀ خودشون تفالۀ چای و جعبه خالی دستمال کاغذی رو یک جا توی یک کیسه میندازن، حداقل اون یک کیسه رو ساعت نه شب نیارن بندازن توی سطل آبی رنگ مخصوص کاغذ! به همون سطل سیاه ها رضایت بدن.
سالها میگذشت و منِ پایتخت نشین خبری از اجرای این طرح نشنیده بودم تا چهار ماه پیش که با سحر حرف از دغدغههای محیط زیستیمون میزدیم و سحر بهم گفت که توی محل اونها کیسههای مخصوص خونه به خونه پخش شده و دوشنبه به دوشنبه هم جمع میشه. من خیلی خوشحال شدم از شنیدن این خبر و سحر خیلی تعجب کرد از بی خبری من و از این که این طرح توی باقی محلههای تهران در حال اجرا نیست.
اون دوشنبهای که از سر کار خسته اومدم خونه و اون کیسۀ آبی رنگ نوید بخش رو دیدم یک دوشنبۀ خوب بود. و البته یک دوشنبۀ دور. دوشنبهای که اگر اشتباه نکنم حداقل پنج تا دوشنبه از روش گذشته و توی این مدت هیچ کس سراغی از کیسههای زباله نگرفته. کیسهها تا الان حسابی چاق شدن و شکم آوردن و هنوز همون جور با صبر و تمأنینه یک گوشه نشستن تا یکی بیاد دنبالشون. ما هم هر دوشنبه کارمون شده این که بنشینیم دست بزنیم زیر چونه و زل بزنیم به آیفون تصویری، تا این که ببینم کی قراره صفحه ش با عکس یه غریبه روشن بشه ...
پ.ن. خواهشمند است در حین خوندن پاراگراف آخر متن آهنگ چوچه لره سو سپمیشم، یار گلنده توز اولماسون رو هم برای خودتون بذارید.
در همین راستا:
برچسبها: زباله خشک، شهرداری