بیست و نهم اسفند هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی

اخم کرده نشسته‌ام پای مانیتور، اینترنت را بالا و پایین می‌کنم. اگر تا یک ساعت پیش از دست دیگری عصبانی/دلخور بودم، اینک اوقاتم از دست خودم تلخ است. چرا من راه‌های بهتر برخورد کردن و مدیریت برخوردهای خودم را یاد نمی‌گیرم؟!


برچسب‌ها: نوروز

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:35 | لینک  | 


تقدیم به همه‌ی کلاغ دوستان عزیز به خصوص «عم اوغلی» که ارادت خاصی بهشون داریم :)

گفتم نکنه خدای نکرده فکر کنید که حضور کلاغ دراین وبلاگ کمرنگ شده!
نه!
اشتباه نکنید!
کلاغ ها موجودات همیشه در صحنه ای هستن!

 


برچسب‌ها: کلاغ

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:48 | لینک  | 


 

سلام به همگی. اومدم شادی‌هام رو قسمت کنم. داشتم کتاب «عافیتگاه» نوشته‌ی غلامحسین ساعدی رو می‌خوندم که حرف از «بابازار» و «مامازار» زده بود که برام واژه‌های جدیدی بودن. از متن کتاب اندک چیزهایی دستگیرم شد اما کنجکاو شدم بیشتر بدونم. یه جستجوی اینترنتی من رو به این سه جا رسوند. برای من جالب بود. شما هم بخونید: معرفی کتاب اهل هوا نوشته ی غلامحسین ساعدی، توضیحاتی در مورد زار و اهل هوا، و بخش اهل هوا در دایره المعارف بزرگ اسلامی.

الان فهمیدم که وقتی میگن طرف «هوایی» شده یعنی چی!


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:44 | لینک  | 


 

دور همیم، من هم که فعلا در ننوشتن هایم گیر کردم، پس بذارید براتون خیلی بی مقدمه یه خاطره بگم روحمون شاد شه!

کلاس سوم بودم. یه خونه‌ی دو طبقه می‌نشستیم. یه روز تعطیل برای بالایی‌ها مهمون اومد در حد زیاد ... یک ایل و تبار ... و رفت. فرداش من خواستم برم بیرون دیدم کفش‌هام نیست! این ور رو بگرد. اون ور رو بگرد ... نبود! مگه می‌شه؟ آب شده بودن رفته بودن تو زمین؟

بعد از جستجوهای بسیار، مشورت گرفتن از همسایه بالایی و تماس با مهمان‌های مربوطه مشخص شد که بچه‌ی مهمون کفش‌های من رو دیده خوشش اومده. مال خودش رو گذاشته مال من رو پوشیده رفته خونه شون!!!

من از همین تریبون از حسن نظر بچه ی مهمون و از دقت نظر پدر و مادر مربوطه کمال تشکرم رو اعلام میکنم!

 


برچسب‌ها: کفش، خاطره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:35 | لینک  | 


 

ناشناس بودن را دوست داشت، اما بودن در جاهای شلوغ را هیچ خوش نداشت. همین شد که تهران را ول کرد و جاهای دیگر هم بند نشد. اول از شهرهای بزرگتر شروع کرد. چند وقت به چند وقت محله عوض می‌کرد و معمولا بعد از چند سال یک جا ماندن و چند باری خوردن به تور راننده تاکسی های آشنا قید آن شهر را میزد. اولین بار که جا به جا شد به بهانه ی انتقالی بود. درخواست را خودش داده بود اما به بقیه گفته بود که مجبور است برود. فکر می‌کرد بهانه ی خوبی برای نماندن پیدا کرده، اما دو ماه کار در اداره‌ی جدید کافی بود تا یک روز صبح استعفایش را امضا بزند و برود. فهمیده بود که باید قید کار توی ادارات را زد. به هر جا که انتقالی می‌گرفت مسلما پرونده اش قبل از خودش به آنجا رسیده بود. همین شد که رو آورد به عشق سال‌های جوانی‌اش. یک ماه تمام خودش را در خانه زندانی کرد و نوشت و نوشت و نوشت تا به خودش ثابت کرد که می‌تواند. پاورقی، گزارش، نقد، داستانک ... با اسم‌های مستعار این‌ور و آن‌ور چاپ می‌کرد. تا وقتی ابزار نوشتن و اتصال هفته‌ای دو بار به اینترنت بود، خرجش هم در می‌آمد. هر چند از کار کردن هم فروگذار نبود. شاگرد مغازه می‌ایستاد، سر زمین می‌رفت، حتی یک بار دو هفته‌ای را در جمع کارگران فصلی سر کرد. در این میان هر جا هم که سوادش به دردی می‌خورد دریغ نمی‌کرد. ...

 

مبع الهام: چند خط اول این نوشته از آقای آذری

 

 


برچسب‌ها: داستان، نیمه‌کاره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:39 | لینک  | 


 

وقتی چیزی توی ذهنمه اما پای نوشتن واژه‌ها درست کنار هم جفت و جور نمی‌شن؛ وقتی هر چی با نوشته ور میرم نمود چیزی که توی ذهنم هست از آب در نمیاد، نمی‌نویسم. شاید این نیمچه سکوت این چند وقت واسه همین باشه.

(طبق معمول مطلب از پیش  نوشته شده دارم اما دنبال اینم که اونی که الان تو مغزم نشسته رو روی کاغذ بیارم)

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:4 | لینک  |