قدیم ها پدر دست بچه رو میگرفت میبرد زیر آسمون بعد بهش میگفت: اون بالا رو نگاه کن بابایی.

بچه هه میگفت: چیه بابا؟

میگفت: اون خطه رو میبینی؟

بچه میگفت: آره بابا.

میگفت: اون خط فقره، ما زیرش زندگی میکنیم.

الان همون بچه که بزرگ شده دست بچه ش رو میگیره میبره همون جایی که باباش برده بود میگه: اون بالا رو نگاه کن بابایی.

میگه: چیه بابا؟

میگه: چیزی میبینی بابایی؟

میگه: نه.

میگه: حالا این پایین رو نگاه کن. این جایی که روش واستادیم. بعد پاش رو میکوبه زمین و اضافه میکنه: این جا تـه شه بابایی. یا حداقل امیدوارم که باشه. دیگه از این جا پایین تر نیس.

 

به امید روزی که دوباره انقدر بالا بریم که حداقل بتونیم خط فقر رو، دوباره، با چشم غیر مسلح، بالای سرمون ببینیم!

 

زیرنویس: این نوشته در کامنتی زیر این پست نوشته شد.

 


برچسب‌ها: فقر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:58 | لینک  | 


  

۱۲. بغل خوب است همون قدر که خوابیدن با موهای خیس. (ادای احترامی بود به ساحت بغل)

 

۱۱. کارهای این روزهام صرفاً بهتر از هیچی هستن. و لاغیر.

 

۱۰. اذیتش نکنید!

 

۹. این طرح کنترل گذرگاه عابر پیاده چیه، لطفاً؟

 

۸. احتیاط واجب: قبل از ثبت کامنتهای بلند یه بار کنترل+A و کنترل+C بگیرید. ثواب داره!

۷. اگر دارید فکر میکنید که این دیگه چه وضعشه، باید بگم که: کی حوصله داره بره توییتر راه بندازه!

۶. دعای دم افطار؟ گشنه م بود. یادم رفت. به همین سادگی!

۵. این تبلیغ جدیدهای بانک کشاورزی جای تقدیر و تشکر داره!

۴. آگهی: به یک کوهان دست دو نیازمندیم. تک منظوره. صرفاً جهت ذخیره مایعات.

۳. از این ساختمونایی که رگلاتورشون بوی گاز میده هم متنفرم! رسیدگی کنید لطفا!

۲. به خودم اجازه دادم در مورد سیگاری ها قضاوت کنم.

۱. بوی سیگار می‌داد و همین باعث میشد ازش بدم بیاد.

 

پستی مخصوص نوشته‌های تک خطی و کاملاً بی ربط.

این پست به روز خواهد شد.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 3:30 | لینک  | 


 

کودک درونمان جشن گرفته شادی و پایکوبی می‌کند! بعد از نزدیک به بیست سال به خودمان و ایشان حالی داده و داریم داستان کودک می‌خوانیم!

 

* * *

 

تکلیف هفته‌ی اول کلاس فانتزی مون خوندن مجموعه داستان‌های برادران گریم بود. راستش فکر نمی‌کردم از خوندنشون انقدر لذت ببرم. البته بیشتر از خوندنشون از تعریف کردنشون لذت میبرم. صبح به صبح دم سحر با برادرجان می‌شینیم، اینجانب برای اوشون قصه می‌گم. بعد هم می‌نشینیم دو تایی به بلاهت داستان می‌خندیم یا میزان منطقی یا غیر منطقی بودن اتفاق‌هایی که افتاده رو بررسی می‌کنیم، یا در مورد قوی یا سر همی بودن خط داستان نظر میدیم. ماشالله هزار ماشالله اوشون که هر جا پای داستان کودک در میون باشه پایه هستن!

نگفته بودم؟ برادر جان فیلم نامه کودک مینویسن.

 

* * *

 

بعضی از داستان‌های برادران گریم انقدر بی سر و ته هستن که می‌مونم آیا اصلاً میشه بهشون گفت داستان؟ ذهن بزرگسال من از بلاهتِ این داستان‌ها خنده‌ش می‌گیره، اما خوب که فکر می‌کنم می‌بینم ذهن کودک دنبال خیال بافیــه، نه منطق داستانی.

 


برچسب‌ها: داستان کودک، گریم، coursera

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:7 | لینک  | 


 

اگر حوصله‌ی نوشتن بکشه شاید ماجراهای من و کورسرا رو براتون تعریف کنم. فعلا در حد معرفی سایت براتون بگم که، چند ماه پیش از این سایت سر در آوردم. برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی هستش، با همکاری دانشگاه های مطرح دنیا. اول‌هاش ده پونزده تا کلاس بیشتر نداشت. الان رسیده به صد و شونزده تا. کلاس‌ها رایگان هستن و تا الان شونزده تا دانشگاه به مجموعه‌ی برگزار کننده‌ها پیوستن.فهرست کلاس‌ها و دانشگاه‌ها اینجاست، ببینید. دورها توی زمینه های مختلف هستند، پزشکی، فیزیک، زیست، آموزش، کامپیوتر، علوم انسانی، مدیریت، ریاضیات، آمار و ... البته هر درسی رو نمیتونید اینجا پیدا کنید. گزینه ها محدود هستن. مثلاً من در باب ادبیات که رشته‌ی خودمه، دو یا سه تا درس بیشتر ندیدم. ولی لیست درس‌هاشون داره همین طور زیاد میشه. برای آشنایی بیشتر بهتره خودتون سر بزنید. کلاسها به زبان انگلیسی هستن. برای هر درس هر هفته یه ویدئو آپلود میشه روی سایت. ممکنه از ابزارهای دیگه ای مثل عکس و اسلاید و نوشته هم استفاده بشه. یا کتاب معرفی بشه. هم باید تکلیف تحویل استاد بدید، هم امتحان داره و نمره داده میشه. سیستم نمره دادنش هم peer review هست که نمیدونم فارسیش چی میشه، ولی یعنی این که همکلاسی هات برگه ی تکلیفت رو تصحیح میکنن و در یک مقیاس تعریف شده بهش نمره میدن. سوال معمول اینه که مدرک هم میدن؟ بعله. شما یه مدرک با امضای استاد دوره مبنی بر گذروندن دوره با فلان نمره دریافت میکنی. اعتبارِ مدرک چه قدر هست و اینا، من نمیدونم. ولی برای من مهمتر از مدرکش فرصتی هست که این سایت برام فراهم میکنه تا درسهایی رو که توی دانشگاه بهم ارائه نمیدادن رو بگذرونم. پیش نیاز خیلی از دوره ها صرفا تسلط به زبان انگلیسی هست. به صفحه مربوط به هر کدوم از کلاس ها که مراجعه کنید براتون توضیح داده که برای ثبت نام در اون دوره باید چه چیزهایی رو از قبل بدونید.

 

من چند تا کلاس ثبت نام کردم که فعلا یکیش شروع شده و اگر فرصت بشه در موردش مینویسم. بی زحمت این رو دست به دست کنید به دست کسایی که به دردشون میخوره برسه.

 


برچسب‌ها: coursera، دوره آنلاین

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:43 | لینک  | 


 

همه خسته بارها رو زمین گذاشتند. تا غروب زمان زیادی باقی نبود، شاید یک ساعت و تا قبل از تاریکی همه چیز باید سر و سامان میگرفت. چادر بر پا شد. دعوا سر این بود که اگر بارون بگیره پسرها میرن زیر چادر یا دخترها. هر طرف دلایل خودش رو داشت، ولی تعداد دخترها بیشتر بود که این یعنی تعداد رای بیشتر. بماند که صاحب چادر از اهالی ذکور گروه بود.

 

اولین تذکر سر گروه بعد از این که بچه ها خستگی در کردن و میخواستن گشتی بزنن این بود، به راه مال‌رو اشاره کرد و گفت: «بچه ها، هر کاری میکنید این ور جاده. هیچ کس پاش رو اون ور نمیذاره. به خصوص بعد از تاریکی. از این جا چیزی معلوم نیست، ولی کافیه ده قدم برید جلو و قدم یازدهم ... سقوط آزاد». کی باورش میشد! وسط دشت بودیم، سر کوه! ده قدم به سمت شمالِ محلی که نشسته بودیم یه پرتگاه بود. اونم با چه عظمت!

 

تلسکوپ ها هم برپا و تنظیم شدند. یادم نیست موفق به رصد ماه شدیم یا نه. شب با آسمون ابری شروع شد. گفتیم شام میخوریم تا آسمون باز بشه. اما امیدی نبود. ابرهای سیاهی که وعده ی بارون میدادن هر لحظه بهمون نزدیک و نزدیک تر میشدن. گروه رصدی که با یه آسمون ابری کاری از دستش بر نمیومد پخش و پلا شده بوده. بچه ها نشسته بودن به حرف زدن و غیبت کردن پشت سر استادها. چند نفری هم دراز کشیده بودیم و زل زده بودیم به ابرها و هر بار یه سوراخی وسطشون باز میشد و تک ستاره ای بیرون میوفتاد، سعی میکردیم حدس بزنیم که موفق به دیدن کدوم ستاره شدیم. تک ستاره وسط آسمون ابری درست مثل لنگه کفشه وسط بیابون.

 

ابرهای سیاهی که به سمتمون میومدن بالاخره به بالا سرمون رسیدن و با یه رگبار شدید ولی کوتاه خیسمون کردن و به همون سرعتی که اومده بودن راهشون رو کشیدن و رفتن. ساعت ده یازده شب بود که بالاخره آسمون باز شد و بچه ها جوون گرفتن.

 

...

 


برچسب‌ها: خاطره، رصد

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 5:5 | لینک  | 


 

ساعت یک و دو ی بعد از ظهر بود که از تهران راه افتادیم. یه مینیبوس کوچیک آبی باغ‌ها و روستاهای طالقان رو پشت سر گذاشت تا رسیدیم به روستای مورد نظرمون. پیاده که می‌شدیم مردم روستا در سکوت و با تعجب زل زده بودن بهمون: یه عده جوون با سر و وضع شهری که معلوم نبود بی خبر از کجا و واسه چی سر و کله شون پیدا شده بود و وسائل عجیب و غریبی همراه داشتن. وسائل ظرف ده دقیقه خالی شد. دو تا از بچه‌ها رفتند به جایی که قرار بود بریم سری بزنند. بقیه هم تا برگشتنشون همون دور و اطراف پراکنده شدیم و نشستیم. بالاتر از جایی ماشین پارک کرده بود جاده اصلی ده بود. بالاترش دامنه‌ی کوه؛ زمین شیب‌داری که گورستان ده هم به حساب می‌اومد و قبرها طبقه طبقه روی هم روش پخش و پلا بودن. تشییع جنازه‌ای به راه بود. از گریه و زاری خبری نبود. جنازه رو با الاغ برده بودند بالا، ده نفری هم پراکنده دور و بر قبرِ هنوز باز جمع شده بودند. ما هم سه چهار نفری ردیف نشسته بودیم لب جاده و تماشاشون می‌کردیم.

 

دو نفری که رفته بودند برگشتند. وسائل بر اساس وزن و حجم بین بچه‌ها تقسیم شد. دو تا کوله پشتی بزرگ و سنگین کوه نوردی به پسرها رسید. بقیه هر کی کوله خودش رو برداشت با بخشی از وسائل. وزنه های تلسکوپ‌ها هم بین دخترها تقسیم شد. حمل جعبه تلسکوپ‌ها رو هم باز پسرها تقبل کردند، هر دو نفر یه جعبه. بیست قدمی از شیب دامنه رو بالا رفتیم تا به یه راه باریکه رسیدیم که از وسط دو تا باغ رد می‌شد. حصار باغ‌ها رو درخت‌های آلبالو مشخص می‌کردند با تورهای سیمی‌ای که جلوشون کشیده شده بود. شاخه‌های درخت‌ها از این ور و اون ور به هم رسیده بودند و بالای راه رو کما بیش می‌پوشوندند. راه سنگی بود و آب باریکه‌ای از وسطش جاری. پهنای راه همین قدر بود که دو نفر شونه به شونه از کنار هم رد بشن. بچه‌ها به صف راه افتادند. تا محل مقرر بیست دقیقه پیاده روی داشتیم. بیست دقیقه‌ای که با اون همه وسائل سنگین کم خسته کننده نبود.

 

حصار باغ‌ها که تموم شد راه پهن‌تر شد. با چمن‌زاری در دو طرف که درخت‌ها روش سایه انداخته بودند، با دو تا گاو و یه الاغ که هر کدوم به درختی بسته شده بودند و برای خودشون مشغول چرا بودند. سایه‌ی درخت‌ها خیلی همراهیمون نکرد. راه مال‌رو کمی که جلو رفت از وسط یه دشت سر در آورد. این یکی حالا حالا ها ادامه داشت. راه برای خودش پیچ و تاب می‌خورد و پیش میرفت. ما بعد از کمی پیش روی، همین قدر که افق دیدمون از هر طرف باز شد، اتراق کرد.

 

...

 


برچسب‌ها: خاطره، رصد

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 6:15 | لینک  |