و من امروز در کوچه پس کوچه های تهران
در بعد از ظهر یک روز بهاری
وقتی که باد غوغایی به پا کرده بود
و ابرها بنای گریه داشتند
زیبایی را دیدم!
نوشتههای مرتبط: زیباسازی
برچسبها: زیبایی، تهران، کوچه
یک. نیازمند یک تحول اساسی میباشم. البته عرضهی تحولات اساسی رو ندارم ولی میتونم به طور جدی به تغییرات جزئی بیاندیشم. یه جورایی دارم هرز میرم. و این اصلاً خوب نیست.
دو. چند وقتیه که دارم گوشه و کنار وبلاگ رو سر و سامون میدم. نمونهش سردر وبلاگ که حتما متوجهش شدید. یه کمی هم موفق شدم قالب رو درست و کنم و چند تا از اشکالهای بنیادیش رو برطرف کنم. اما هنوز یک مسئلهی اساسی (فوتر) باقیه. یک بک آپ هم از نوشتهها و نظرات گرفتم، گذاشتم یه گوشه برای روز مبادا! اتفاقه دیگه، خبر که نمیکنه. اصولاً اعتمادی به بلاگفا نیست.
سه. من به این کلمهی «مبادا» علاقهی به خصوصی دارم :دی
چهار. چند وقت پیش توی گودر نوشته بودم:
من همینک در زندگانیم با یک کمبود مواجه شدم. چرا برای کتاب های فارسی یه فهرستی توی مایه های این فهرست های خارجکی ها که میگه «1001 Books You Must Read Before You Die» نداریم؟
یک درخواست عمومی دارم: دوستان، لطفاً کتاب معرفی کنند. کتابهایی که خوندن و فکر میکنن کسانی که نخوندن نیم عمرشون بر فناست. الان بیشتر کتابهای داستانی مدنظرم هستن و کتابهای صرفاً فارسی، یعنی نویسنده ایرانی باشه حتماً. در حال حاضر فقط یک فهرست میخوام. بعدتر میشه اسم کتابهایی پیشنهادی رو نوشت و در موردشون نظر سنجی کرد.
پیش پیش سپاس گذارم
دوستان پیشنهاداتی دادند و یک فهرستی هم تهیه کردم. این رو اینجا گذاشتم که نظرات شما رو هم بدونم.
پنج. دو هفتهای هست که دارم با گوگل پلاس خوش میگذرونم. تصمیماتی دارم که معلوم نیست عملی بشه یا نه، ولی بد ندیدم یه ندا بدم. احتمالاً از اونجا برای وبلاگنویسی به زبان انگلیسی استفاده خواهم کرد. به انگلیسی چندان خوب نمینویسم و همیشه دنبال بهانهای، مثل همین وبلاگ، بودم که بتونم بیشتر تمرین کنم. شاید از فرصتی که گوگل پلاس بهم داده در همین راستا استفاده کنم. پست اولم رو هم گذاشتم. دوستان زباندان بیان ایراد بگیرن لطفاً!
شش. شاید دو هفتهای کمرنگ باشم. البته وبلاگ تعطیل نیست. سه روز یه بار خود به خود به روز میشه (این رو به خصوص برای فانی گفتم که به روز شدن وبلاگها رو از روی بلاگفا چک میکنه). از اینترنت نیست نمیشم. همونطور که گفتم اندکی کمرنگم.
دعا کنید بتونم توی این دو هفته مقادیری از هرز رفتگیم رو جبران کنم.
برچسبها: پراکنده، وبلاگ، پلاس
برای شما هم پیش اومده حتماً که یک مکالمه رو توی ذهنتون بازسازی کنید. فکر کنید که اگر به جای فلان چیز، بهمان چیز رو میگفتید چه طور میشد. یا اگر مکالمهتون در فلان جهت پیش میرفت به کجا میرسید.
یک و نیم ساعت از هر دری حرف زده بودیم. رسیده بودم خونه، مغزم داشت به طور خودکار حرفهای رد و بدل شده رو حلاجی میکرد و بعضیها رو به انتخاب خودش ادامه میداد. وسط یکی از همین مکالمههای فرضی بود که جواب سوالی که چهار ماه بود ذهنم رو مشغول خودش کرده بود رو پیدا کردم!
نمیتونم به قطع بگم که جواب درست رو پیدا کردم. اما چشمم به دیدن یک فرضیهی با احتمال قوی باز شد که گرچه مدتها بود پیش روم بود، اما انقدر گنده بود و انقدر نزدیک بهم ایستاده بود که از دیدنش عاجز بودم!
الان دانشگاه هستم. نشستم دارم خر میزنم.
گرسنه مه.
تابستون شده. بوفه تعطیله. سلف تعطیله. تا نزدیکترین بقالی كلی راهه.
ساعت دو ظهره. از آسمون داره آتیش میباره و ... دل من داره ضعف میره.
احساس انسانهای قحطی زده رو دارم. امیدی نیست. فكر نمیكنم خیلی دووم بیارم.
این خطوط رو دارم مینویسم که آخرین اثرات رو از خودم به جا گذاشته باشم و بعد برم. اگر فردا روزی دیدید خبری و اثری ازم نیست، رد این نوشته رو بگیرید و بیاید دنبالم. توی طبقهی اول پیدام میكنید. پای یكی از كامپیوترهای سایت. نمیدونم وقتی میرسید بالای سرم در چه وضعیتی خواهم بود. امیدوارم آخرین تصویری كه ازم به جا میمونه خیلی دلخراش نباشه. تهویهی اینجا خوبه، خدا رو شکر. و این یعنی این که اگر زود بجنبید وقتی پیدام میكنید كه جسدم هنوز بو نگرفته. «علت مرگ: گرسنگی و ضعف شدید. به نظر میاد كه در آخرين لحظات تلاش كرده كه با آخرین توانی كه در انگشتانش بوده مسیر رفت و برگشتیِ بین O، S و S رو روی صحفه كلید طی كنه.»
وصیتی ندارم جز این كه، بچههای خوبی باشید، موهای همدیگه رو نكشید، سر همدیگه داد نزنید و اسباب بازی هم رو برندارید. اینقدر هم توی اینترنت ولگردی نكنید. خوبیت نداره. از من میشنوید، برید بنشینید پای درس و مشقتون. چرا که اصولاً در زندگی دو راه بیشتر ندارید، يک این که آیندهی این مملكت رو بسازید و دو این که فرار مغـ.ـزها کنید. در هر دو صورت هم این آخرین پند من چارهی راهتون خواهد بود.
زیاده عرضی نیست
امضا: آی با كلاه از نوع رو به موت
مورخ دوازدهم تير ماه سنهی هزار و سیصد و نود
از زمانی که توی مدرسه رفتن مستقل شدم، یعنی از اون زمانی که مامان و بابا دستم رو نمیگرفتن ببرن مدرسه، به یاد ندارم که یک بار به موقع از خونه بیرون زده باشم. بچهی خوبی بودم. هیچ وقت دیر نمیرسیدم. اما هیچ وقت هم یاد نگرفتم انقدر منظم باشم که سر ساعت از در خونه بیرون برم. حتی یه مدت سعی کردم با جلو کشیدن ساعت خودم خودم رو گول بزنم. اما منأسفانه باهوشتر (!) از اینا بودم که با این چیزها کلاه سرم برم. یعنی همهی کارهام رو جوری انجام میدادم که درست پنج دیقه دیرم بشه!!! خلاصه، از اون جایی که همیشه دیر راه میوفتادم ولی هیچ وقت دیر نمیرسیدم بالاجبار باید همیشه راه خونه تا مدرسه رو میدوییدم. اصلاً هم فرقی نمیکرد که خونهمون چه قدر از مدرسه دور باشه. کار همیشهم بود. (از دیدگاه روانشناسی که بخوایم بررسی کنیم میشه ریشهی همهی اینها رو در کودکیم دنبال کرد، بدین ترتیب که ناخودآگاه من تحت تأثیر «بازم مدرسهم دیر شد» بوده. و واقعاً چه قدر مسئولین برنامهی کودک بیمسئولیت هستن که چنین برنامههای مخرّبی رو به خورد کودکان نسل آینده میدن!!! [شکلک سوت زدن]) قسمت جذاب ماجرا اینجا بود که من این فرآیند دویدن رو با رعایت تمام شئونات اسلامی که میگه «زشته، بده، قباحت داره دختر تو خیابون بدوه» انجام میدادم. بدین ترتیب که تا جایی که میتونستم قدمهای بلند بر میداشتم و تند راه میرفتم. یعنی تمام حواسم به این بود که از بیشینهی سرعتِ راه رفتن تجاوز نکنم و حرکتم به دویدن تبدیل نشه. (این شئونات اسلامی اصلاً به فکر نیست ها! آخه عزیز من، جان من، این چه حرفیه که شما میزنی؟ پس فردا نمره انضباط من کم بشه، شما میای جواب پدر و مادر من رو بدی؟!) تلخیِ ماجرا به صحنهای بود که همیشه توی راه مدرسه میدیدم. همیشه در میانهی تلاشهای من برای رعایت سرعت مجاز و در عین حال دیر نرسیدن به مدرسه، موجودی زیتونی رنگ برای لحظاتی در کنارم ظاهر میشد، من رو به سرعت پشت سر میگذاشت، عابرین جلویی رو دریبل میکرد و در منتها الیه پیادهرو دور میشد! دقت که میکردی میدیدی این موجود بادپایِ زیتونی رنگ (اشتباه نکنید از موجودات سبز رنگ مریخی حرف نمیزنم. زیتونی که میگم رنگ روپوش مدرسهمون بود.) کسی نیست جز سمانه، همکلاسیم.
برچسبها: خاطره، مدرسه
ده صبح بهش خبر رسید که «دردهاش شروع شده. دعا کنید خیلی اذیت نشه» گوشی رو برداشت شمارهی خونه رو گرفت: «دردهاش شروع شده مامان! دعا کن براش. من دعاهای تو رو قبول دارم» ... روز کاریه شلوغی بود. همین طور که حواسش جمع کارش بود، یه گوشهای، ته تههای ذهنش جای دیگهای سیر میکرد؛ اون سر تهران، جایی که یک دوست داشت دست و پنجه نرم میکرد با ...
ساعت پنج، پایان ساعت کاری. هنوز خبر جدیدی بهش نرسیده بود. بنا به رسم پنجشنبهها که پیادهروی میکرد انداخت توی کوچه و پس کوچههای تهران. دلش آروم نداشت! ذوق زدگی و نگرانی یکجا توش خونه کرده بودند. شادی.شادی.درد.ترس.نگرانی.شادی. میدونست به محض این که خبری بشه گوشیش زنگ میخوره. پس چرا نمیخورد، نمیخورد ... از دلش گذشت که «نذر کن». کرد: «خدایا اگر تا ساعت شش خبرش رو بهم بدن ...»
هنوز کوچه رو به ته نرسونده بود که گوشی زنگ خورد «مژده بده ... عمه شدی! منم خاله شدم!» ...
در راستای شادسازی!
برچسبها: خاطره
«من این آدمه رو درست کردم، دنیا خودش درست شد!»
اگر تلنگرِ امشب رو دیده باشید، میدونید که دارم از چی حرف میزنم. اگر هم ندید، هنوز هم دیر نیست. فردا شب ببینید. «تلنگر» یک مجموعه تلویزیونی جدید هست از شبکه ی یک، که امشب، چیزی بیش از یک تلنگر به من زد. پیشنهاد میکنم ببینیدش. هر قسمت ده پونزده دقیقه بیشتر از وقتتون رو نمیگیره.
هر شب، شبکه یک، بعد از اخبار ساعت نه. (یعنی یه چیزی بین نه و نیم تا ده)
راست میگن که بچهها فرشتهان! پوست سفید، لپ های تپل، بینی فسقلی، دهن نقلی، دستهای کوچولو و ... پلک های بسته. همهی اینها رو که با یک قنداق صورتی قاب بگیرید، با یک دنیا آرامش جمع ببندید و یک لبخند محو رو هم ضمیمهش کنید، میشه چیزی نزدیک به نمایی که من از بالا میدیدم. یکی دو ماهه بود به گمونم و توی آغوش مادر جوری خوابیده بود که انگار نه انگار اینجا درست مرکزِ یکی از شلوغ ترین نقاط تهرانه: اتوبوسِ بی.آر.تیِ آزادی-تهرانپارس. گویا هنوز به دنیای دیگهای تعلق داشت.
دیدن نشانههای اینچنینی وسط شلوغیه این شهر بیاندازه دلنشینه.
در راستای شادسازی!
نوشتههای مرتبط: +
دور و برم رو که نگاه میکنم میبینم خیلی ها حال خوبی ندارند. امروز «ح» گفت میخواد یه مدت زندگی مجازی رو تعطیل کنه. «دوستان وبلاگی و حتي ايميليم همه يه جورايي بي حالن، يه چيز تو مايه هاي افسردگي، رو منم تاثير ميذاره». راست میگه. هر چند دور و بر من هنوز از موج انرژیهای مثبت خالی نشده اما مدتیه تراکم انرژی منفی بالاست.
گالیا و دوستانش طرح شاد سازی راه انداختن که فضا رو عوض کنند. بیاید ما هم دست به دست هم بدیم و شادی هامون رو قسمت کنیم، نه غم هامون رو. قبول که خیلی چیزها خرابه، اما بذارید روحیهمون سر جاش بمونه. اگر بتونم توی طرح شادسازی شرکت میکنم. اگر نشد، حداقل سعیم اینه که از گسترش افسردگی جلوگیری کنم. از شما هم همین درخواست رو دارم. بیاید تا جایی که میشه، از همخوان کردن چیزهایی که به هر شکل حال آدمها رو خراب میکنه جلوگیری کنیم.
سپاس بسیار از همکاریتون ت
امضا: یک عدد آیِ با کلایِ خوشحال :دی