چراغِ قرمز
ساعتی مانده به صبح
تقاطع
شرهی آب روی پهنای خطهای سفید
چراغِ سبز
پدالِ گاز
فشار آب
گم شدن دودههای بیست و چهار ساعته توی سیاهیِ جوی
خنکی تن شب روی آسفالت
برچسبها: شهر، صبح
دارم کتاب «سبکشناسی نثر» شمیسا رو میخونم، صفحهی ۱۶۳ داره از نویسندههای قرن هفتم و کتاب المعجم میگه ... موندم این قدیمیها چه جوری حوصله شون میکشیده که بدون وجود ابزارالات زندگی راحت کنی چون کامپیوتر بنشینن کتابهای خفن بنویسن! واقعاً که مردمان با حوصلهای بودند. خدایشان بیامرزاد! ... توی همین افکار هستم و دارم به بدبخت بیچارگیهای نویسندگان شونصد سال پیش فکر میکنم که کتاب رو ورقی میزنم و میرسم به این خطوط:
شمس قیس المعجم را در سال ۶۱۴ هـ. در مرو شروع کرده بود، اما در سال ۶۱۷ هـ. که همراه محمد خوارزمشاه بود و شاه در حال فرار از مغولان، کتاب خود را در پای قلعهیی بین اصفهان و همدان گم کرد (!!!). تا آن که بعدها کشاورزان آن ناحیه آن مسودات را بازیافتند و به او دادند ...
میدونید، من اگر جای شمس قیس بودم، با گمشدن کتابی که سه سال براش وقت گذاشته بودم، در جا خودکشی میکردم!
برچسبها: کتاب، شمس قیس، بدشانسی
نه بابا. من از همون اولش هم شانس نداشتم. اون از ننه بابام که نشسته بودن وسط بهشت داشتن حالش رو میبردن که سر هیچ و پوچ گرفتن انداختنشون بیرون. این هم از خودم که نشسته بودم اون بالا داشتم خوش و خرم واسه خودم زندگانیم رو میکردم و آزارم هم به کسی نمیرسید که یههو آسمون دهن باز کرد و من افتادم پایین! اَی بخشکه شانس!!!
پینوشت: :دی
برچسبها: بدشانسی
یـک ● دارم سعی میکنم به چیزهایی فـکـر کنم که نـیـسـتـم.
دو ● یه درخواست کوچولو: بدیهای آدمها رو به من نگو! مرسی.
سه ● چه قدر این دو تا آدم توی زندگی من شبیه به هم هستن. شاید به واقع هیچ ربطی به هم نداشته باشن، ولی همین که پاشون رو میذارن تو زندگی من، یکی میشن.
چهار ● من قابلیت این رو دارم که به هر انسانی که بتونه من رو بخندونه، بیشتر از اونی که من میتونم بخندونمش، عشق بورزم. و متقابلاً از هر انسانی که نمیشه باهاش خندید فرار کنم.
پنج ● در توضیح بالایی: زندگی من روی سه تا پایهی «خواب، خنده، کتاب» میگذره!
شش ● از خودم بدم اومد. با یه حرکت کوچیک کاری کرده بودم که مورد قضاوت قرار بگیره. که آدمها ازش بدشون بیاد. اون هم آدمهایی که نمیشناختـنش و نمیشناختــشون.
هفت ● حدود یکی دو هفتهای ناپدید میشم. به اینترنت دسترسی ندارم. البته احتمالاً وبلاگ خود به خود به روز میشه (مثل همین الان. با استفاده از تکنوآلرژی بسیار، بسیار پیچرفتهی «پست در آینده» که بلاگفا در اختیار کاربرانِ عزیزتر از جانش گذاشته).
هشت ● عید همگیتون مبارک. تعطیلات خوش بگذره. ایشالله سال خوبی باشه برای همه تون. اگر دم سال تحویل بیدار بودید و قصد کردید از خدا چیزهای خوب خوب بخواید، ما رو هم از قلم نندازید.
نه ● :)
ده ● این نـیـز بـرفـت.
[ ... یـکــــــ ســــــــالـــــ بـــعــــد ... ]
نود ● این نوشته رو قرار بود بیست و ششم ثبت کنم، بیست و نهم بیاد رو وبلاگ و شما قبل از سال نو بخونیدش. اما به علت دور از دسترس قرار گرفتن نابههنگام اینترنت، یعنی از بیست و سوم، تمام نقشههام نقش بر آب شد. خلاصه این که، تبریک دیرهنگام من رو بپذیرید!
برچسبها: پراکنده
بهش پیام دادم «خونهای بزنگمت»
میگه «نیستم، 21 به بعد زنگ بزن»
میگم «فردا میزنگم. فکر میکنی ساعت 7 به بعد خونه باشی؟ خودم تا 6 بیرونم»
میگه «آره. احتمالاً بعد از 19 خونهام»
میگم «وا! چرا ساعتها رو روی سیستم بیست و چهار ساعته میزنی؟»
میگه «من همیشه ساعتها رو نجومی میزنم، عزیزم. تو چون زیاد به من اس ام اس نمیدی برات عجیبه»
تو دلم میگم «خوب شد تو خلبان نشدی! وگرنه در ساعت هزار و سیصد و بیست و پنج، در طول جغرافیایی فلان و در عرض جغرافیایی بهمان، با دوست پسرت قرار میذاشتی!!!»
پینوشت: نویسندهی این وبلاگ، عاجزانه از گودریون عزیز خواهشمند است که این نوشته به نوشتههای در گردش نپیوندد. حالا انگار همه اون پشت منتظر واستادن من چیز میز بنویسم این تو وردارن برن به اشتراک بذارنش! خودشیفته نیستم، یا حداقل خیلی نیستم، یا اگر هم باشم، حواسم هست تابلو نکنم. اینی که اینجا گفتم واسه این بود که خدای ناکرده این نوشته هم نشه مثل اون پست کذاییم که انقدر دست به دست شد که از جاهای عجیب و غریب سر در آورد. در کل تاریخ وبلاگنویسیم یک دونه نوشته داشتم که مثبت صد تا لایک خورد [شکلک وبلاگنویس خودشیفتهی ذوق مرگ شدهی غرقِ در رویا] و همون یک دونه هم به افشاشدگیِ وبلاگی انجامید [شکلک عصبانی]. بعله. خنده هم داره. خلاصه این رو نوشتم که بگم اگر این بره و بچرخه و برسه به دست طرف، من میدونم و شما!