ژاکتِ قرمزِ خوش‌رنگی به تن داشت، با گل‌های سفید. معلوم بود روزی برای خودش لباسی بوده به تنِِ فردی، شاید از نسل پیشین. اما معلوم نبود از سرِ ناچاری به این آدم به ارث رسیده، یا دل صاحبش را زده که حالا از وسطِ این خیابان سر در آورده و شده گرمای تنِ دخترکی سیزده ساله، که هر روز زندگی‌اش با ملغمه‌ای از بوی دود و اسفند گره خورده.


برچسب‌ها: مردم، فقر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:9 | لینک  | 


 

دارم یک کتابِ pragmatics میخونم (یه مبحثی توی زبان‌شناسیه). توش هر جا که خواسته یه مثالِ نقضِ فرهنگی بیاره، از آسیای شرقی (ژاپن، چین و گاهاً هند) حرف زده. نتیجه‌ای اخلاقی خوندن این کتاب میشه:

Asians are the weird, most of the time, upside down people!


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 8:42 | لینک  | 


 

دارم یک کتابِ pragmatics میخونم (یه مبحثی توی زبان‌شناسیه) توش نوشته:

 Goodbye is a contraction of God be with you and in the Middle Ages was widely used among Christains in a variety of ways and conveying a variety of implictures, including being used as a salutation on a meeting or valedication on parting.

 


برچسب‌ها: انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:20 | لینک  | 


 

دارم یک کتابِ pragmatics میخونم (یه مبحثی توی زبان‌شناسیه) توش به نقل از رابرت ارمسترانگ نوشته:

Lying is saying that which is untrue. Giving a misleading impression is being economical with the truth.

 


برچسب‌ها: انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:20 | لینک  | 


 

دارم یک کتابِ pragmatics میخونم (یه مبحثی توی زبان‌شناسیه) توش نوشته:

 

… in this type of events and in the context of an intimate relationship, anything other than the complete truth functions as a lie.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:33 | لینک  | 


 

توی خلاء تنهایی نشستی و افکار دارند با تمام قوا به جداره‌های نازک تنهاییت فشار میارن تا بلکم بتونن خودشون رو وارد فضای خالیه دور و برت بکنند. این رسم روزگاره (شما بخونید قوانین فیزیک) و گریزی هم ازش نیست. خلاء محکومه به پر شدن ...

و تو، همون نقطه‌ی کوچیکی هستی که گوشه‌ی این تنهایی کز کرده و با وحشت زل زده به دیواره‌هایی که هر لحظه ممکنه فرو بریزند و داره با خودش فکر می‌کنه: یعنی تا کی دووم میارن؟ ... چه خوب بود اگر چیزی بود که این جا رو پر کنه و ...

 

 


برچسب‌ها: تنهایی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:10 | لینک  | 


 

صبح سحری دارم پروپوزال می‌نویسم. اعصاب معصاب برام نمونده! یکی نیست بگه، آخه آدم عاقل روزش رو با پروپوزال شروع می‌کنه؟ وسط abstract نوشتن یه‌هو قاطی می‌کنم، برمی‌دارم روی PDF ِ عزاداران بیل double click می‌کنم و شروع می‌کنم به خوندن ...

این ساعدی کارهاش خیلی خوبه! تازه دارم کشفش می‌کنم.


برچسب‌ها: ساعدی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:30 | لینک  | 


 

یک. این بار برخلاف همیشه که میومدم می‌گفتم «وای چه قدر دلم پراکنده‌گویی می‌خواد» یا «چه قدر به این پراکنده‌گویی نیاز داشتم» دلم هوای پراکنده‌گویی نکرده بود. همین جوری اومدم بنویسم که دور هم باشیم!

 

دو. داشتم فکر می‌کردم بیام بگم: «وااااای، ببخشید که خیلی هی نیستم. هی نمی‌خونمتون. وقت نمی‌کنم براتون نظر بذارم ... دلم براتون تنگ شده ...» بعد فکر کردم دیدم یه مدتی هست در بازه‌های یک یا دو ماهه میام و از این حرف‌ها می‌زنم. این وقت نکردن و نخوندن و نبودن به کلیشه‌های وبلاگم تبدیل شدن! این شد که تصمیم گرفتم سراغ کلیشه‌هام هم نرم ....

 

سه. به یه عزیزی قول داده بودم که هر روز براش یه نامه بنویسم، به امتحان‌های دانشگاه که رسیدیم نشد. گفتم خوب هفته‌ای یه بار رو که می‌رسم بنویسم. سر این یکی قولم هم نموندم. حالا که دیگه امتحان‌هام هم تموم شده بیاید بهم سیخونک بزنید که بشینم بنویسم.

 

چهار. دیشب نشسته بودیم با یکی از بچه‌ها حرف می‌زدیم، بهونه‌ای شد که یه سری از خاطرات وبلاگیم رو دوره کنم. داشتم فکر می‌کردم که با هر کدوم از بچه‌ها چه‌جوری آشنا شدم. «ال-وای» و «خاطره» کاشف‌های وبلاگم بودن. با «زابیل» سر مقوله‌ی بسیار بحث برانگیزِ دو نقطه دی که خاطره مورد چالش قرار داده بود آشنا شدم. «حمیدرضا احمدی» رو با اولین کامنتی که تو وبلاگ خاطره گذاشته بود مبنی بر این که «وبلاگ من رو از کجا پیدا کردی» و بعدتر با خوندن اون پستش که میخواست حدِّ خودش رو تعیین کنه شناختم. «حسن الماسی» از وبلاگ ال-وای اومدم تو وبلاگ من، سر پست پنجره بود، یه کامنتی گذاشت که به شدت عصبانی شدم (چیز بدی نذاشته بود، فقط کاملاً بی ربط بود) و تنها دلیلم برای این که رفتم توی وبلاگش این بود که بزنمش، اما رفتم، عکس هاش رو دیدم، خوشم اومد از وبلاگش. شروع آشناییم با «زهرا/ترافیک» رو یادم نیست، فقط می‌دونم که حد مشترک وبلاگ ال-وای و حسن بود. «قاصد» هم که وبلاگ نویسی رو با کامنت نویسی شروع کرد :دی. تنها انسان بدون وبلاگی بود که چنین حضور پرشوری در وبلاگ‌های دیگران داشت. «فانی» هم حد مشترک وبلاگ ال-وای و حسن  و زهرا بود. خودش اومد سراغم. اون زمان‌ها پس زمینه‌ی وبلاگش یه عالمه ستاره بود. ... آدم‌های دیگه هم زیاد بودن. اما این یه عده بودیم که به طور خاص به هم وصل بودیم.

 

پنج. راستش رو بخوای، هیچ چیز اون جوری که می‌خواستم پیش نرفت. تا الان باید کلی تفریح کرده باشم. کلی خودم رو شارژ کرده باشم. اما فعلاً زندگی همون جریان خسته کننده خودش رو داره. هر چند از فشارش تا حد زیادی کم شده.

 

شش. این یکی رو تازه تو خودم کشف کردم. یه حالت بسیار متغییری بین یأس و امید هست که بهش میگن پایان‌نامه! بعضی وقت‌ها که به پایان‌نامه فکر می‌کنم پر می‌شم از امید. فکر می‌کنم چه قدر خوبه که می‌خوام بشینم جدی روی یه چیزی کار کنم. بعد یه‌هو توی یه مقطع‌هایی از زمان، کاملاً بی مقدمه از همه چیز ناامید می‌شم. فکر می‌کنم به هیچ‌جا نمی‌رسم. توی لحظه‌های ناامیدی، کلی به خودم فشار میارم که یادم بیاد دو دیقه پیش که شاد و خوشحال بودم چی توی مغزم بود که مایه ی خوشحالیم بود و الان نیست. اما این مغز لامصّب (لا مذهب) هیچ جوره یاری نمی‌کنه!!!


برچسب‌ها: پراکنده

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:58 | لینک  | 


 

قلابِ آویزانِ قرقره‌ی جرّثقیلی بیست متری هستم، که ده روز است بیکار افتاده.

 


برچسب‌ها: تعلیق

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:10 | لینک  |