دیدید یک مدل بیماریهایی هست که مردم بهشون مبتلا میشن، و در اون «یک قسمتی از بدن، یک چیزی ساز میشه»؟! مثلا میگن یارو «کلیهش سنگ سازه»!
خوب حالا منم یه بیماری جدید در خودم کشف کردم از همین نوع. اینجانب دارای یک عدد «مغزِ پست ساز» هستم!!! یعنی همینجوری راه که میرم مغزم از خودش پستِ وبلاگ تراوش میکنه. حالا نه این که خیلی شاهکار تولید میکنهها! نه! ولی هی تولید میکنه؛ هر چند که به درد نخور باشند. حالا نه که این سنگهایی که کلیه تولید میکنه خیلی به درد بخور هستند!!! اصلاً اگر این ساختنه به درد بخور بود که دیگه بهش نمیگفتن «بیماری» (شما بخونید درد و مرض).
بعد، دیدید که راه درمانش اینه که سنگه دفع بشه. من الان مشکلم اینه که نمیتونم دفع کنم. یعنی وقت ندارم دفع کنم. یعنی فرصتش نیست که بشینم تو خونه، کیبورد به دست بشم و صفحههای سفید ورد و بعدش هم صفحهی سفید وبلاگم رو با پستهای مغزم خط خطی کنم. اینم که میدونید اگر دفع نشه، هزار و یک جور دردسر (و در این موردی که به من مربوط میشه، سر درد) داره.
خلاصه این که، اینها رو نوشتم که بگم، اگر پس فردا روزی دیدید خبری از «آی با کلاه» نیست، بدونید که قضیه بیخ پیدا کرده. انقدر پستها دفع نشدن، توی مغز موندن، که هی گنده شدن، گنده شدن، آخرش قلنبه شدن، من مغز درد گرفتم، رفتم پیش دکتر، عکس گرفته، گفته «متأسفم، خیلی دیر اقدام کردید. نیمهی چپ (شاید هم راست [هر کدومش که به نوشتن ربط داره]) از کار افتاده. الان تنها کاری که از دستمون بر میاد اینه که درش بیاریم»!
پینوشت: حالا که کار به اینجا رسید، دارم فکر میکنم که باید عنوان این نوشته رو میذاشتم: «پایانِ خوشِ یک وبلاگنویس».
برچسبها: وبلاگ، مرض
سالها پیش بود که این کتاب رو خوندم. از جمله کتابهایی بود که خونده بودم، اما هیچ ازش یادم نمیومد. حتی اسمش! همین قدر یادم بود که یک کتاب با جلد تیره خوندم، که نویسندهش شخصی به اسم گلشیری بوده. اون موقعی که این کتاب رو خوندم، شناختی از نویسنده نداشتم (البته الان هم شناخت خاصی ندارم) سالها بعد فهمیدم که گلشیری یکی از نویسندههای معروف معاصر هست که معروفترین کتابش «شازده احتجاب» هست. از اون به بعد هر کی اسم گلشیری رو میاورد، کلی به حافظهم فشار میاوردم که اسم این کتاب یادم بیاد، اما بیفایده بود. همیشه تنها چیزی که برای گفتن داشتم این بود که «یه چیزی از گلشیری خوندم، یادم نیست چی! راستش، حتی اسمش هم یادم نمیاد!!! شاید همین شازده احتجابش بوده!» و توی همهی این سالها هیچ کس هیچ اسمی از کتابی به اسم «جبّهخانه» نوشتهی هوشنگ گلشیری، جلوی من نیاورد، تا بلکم دوای دردم باشه. خلاصه، گذشت و گذشت تا همین چند هفته پیش که رفتم سراغ کتابخونهی آقای برادر (جایی که قبلاً این کتاب رو از اون جا گیر آورده بودم) و کتابها رو زیر و رو کردم و اون کتاب با جلد تیره که روش اسم گلشیری نوشته شده بود رو دوباره دیدم! دوباره خوندمش، و جالب این که خاطرهای که از کتاب داشتم، یک چیزِ خیلی خیلی محو بود.
کتاب، مجموعه داستان کوتاه (یا شاید هم نسبتاً کوتاه) هست. جبّهخانه (100 ص)، به خدا من فاحـ.ـشه نیستم (35 ص)، بختک (10 ص) و سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ (5 ص).
بخشی از آغاز داستان جبّهخانه:
وقتی ماشین کنار خیابان نگاه داست، اول نقاب کلاه راننده را دید. نیمرخش پیدا نبود، در سایه بود. زن را بعد دید: سر و شانهها فرورفته در نرمای طرف راست صندلی عقب، با عینکی تیره، بیهیچ دورهای. موهاش افشان بود و سیاه. مدل ماشین را نتوانست حدس بزند. بزرگ بود و سیاه. سگ را که طرف چ زن دید دستش را دراز کرد و جزوهاش را از روی نیمکت برداشت. توی خانه یا حتی توی بیشهها نمیشود خواند. همیشه چیزی هست که آدم را از صرافت خواندن بیاندازد. اینجا خوب بود، با دو پل در دو سو و در چشمرس، بیآنگه هلالیهای غرفههاشان با آن رنگ نارنجی غروب وسوسهاش کنند. تازه پشت سرش رودخانه بود که از فقط از صدای وزغهاش و نا و نمی که در هوا بود میشد فهمید که هست، یا حتی ادامه دارد. ...
تصویری که از کل کار تو خاطرم مونده بود خیلی محو بود. اما این یک تکه رو به وضوح یادم بود. چراش رو نمیدونم.
... یک شب مجبورم کرد ببرمش قبرستان، به غسالخانه. آنقدر میترسید، آنقدر میترسید که گفتم اگر میخواهی برگردیم. گفت: نه، این یک کار را هم میکنم. میگفت، من ناقصم. هر وقت به تن و بدنم نگاه میکنم میبینم یک چیزی کم دارم. من گفتم، من همینطوری هم خوشبختم. رحیم را هم برده بودیم. رحیم بیشتر از خانم میترسید. رنگش پریده بود. قبلاً فاطمه را فرستاده بودیم تا مردهشورها را راضی کند. سپرده بودیم در مردهشورخانه را باز بگذارند، خودش هم رفته بود، حتی قول گرفته بود که مرده را درست کنار حوض بگذارند. یک مردهی لخت و جوان، به سن و سال تو. چراغقوه دست خانم بود. من و رحیم زیر بازویش را گرفتیه بودیم. میلرزید. از نور چراغقوه میشد فهمید. گفته بود، حتی اگر ترسیدم به زور ببریدم، و هلم بدهید تو. رمال گفته بود، باید تنها باشد ...
برچسبها: گزیده، کتاب، گلشیری، جبّه خانه
«اتوبوس فوقالعاده»، اتوبوس کثیفِ درب و داغونِ از کار افتادهای هست که:
اصولاً توی هیچ خطی کار نمیکنه؛
ولی اساساً توی همهی خطوط کار میکنه!!!
برچسبها: اتوبوس
گرد و خاکی به پا شده.
آبی نداریم که روش بپاشیم و بخوابونیمش.
بهتر اینه که یه مدت ثابت بایستیم؛ تکون نخوریم تا همه چیز بخوابه.
بعد آروم آروم ...
... پاورچین پاورچین ...
... از روش رد بشیم.
ما با هم اختلاف نداریم ... فرق داریم.
پینوشت: فكر میكنم لازم نباشه بگم كه: اگر با همهی این فرقها زیادی به هم بچسبیم، اختلاف هم پیدا میكنیم.
کلی وبلاگ میخونم. سه تا کامنت مینویسم.
نمیدونم کلی یعنی چه قدر. چیزی حدود بیست صفحه ی وورد. از این که سه تا کامنت بیشتر ننوشتم ناراحتم. انگار کاری که کردم بازدهی نداشته. مفید نبوده. همش تقصیر وبلاگهاییه که صرفاً میخونمشون (گوریل فهیم. خیاطباشی. خواب بزرگ. و یکی دو تای کمتر معروف دیگه).
هر قدر از نقطهی اعتدال پاییزی دورتر میشیم، زندگی من شلوغتر و به هم پیچیدهتر میشه. تصمیم گرفتم که وسط این زندگی شلوغ، یکی دو ساعت وبلاگ خوانی صرف، اون هم جمعه به جمعه، احتمالاً ضربهای بهم نمیزنه.
ساعت شش و بیست و پنج دیقهی عصر جمعهست و من برای nامین بار از صبح کارهای واجبی رو که برای هفتهی پیش رو باید به انجام برسن رو توی ذهنم مرور میکنم و به جای انجام یکی از مواردی که توی to do list مغزم، جزو اولیوتها، فهرست میشه، سرم رو به یه کار دیگه گرم میکنم. (نمونهش نوشتن همین پستی که معلوم نیست کی قراره توی وبلاگ ثبت بشه.)
باید: برم حموم؛ مانتوم رو اتو کنم؛ کتاب سهیلا رو کادو کنم؛ برای فردا یه لباس انتخاب کنم؛ پست پراکندهگویی رو به ته برسونم؛ The Undiscovered Self رو که از صبح جلوی چشممه و بهش دست نزدم، یه جایی سر به نیست کنم؛ کتابهای کتابخونه رو توی کیف بذارم؛ برای لکچر هفتهی آینده یه سری یادداشت بردارم؛ ... اما قبل از همهی اینها باید از این حالت درازکشی که جلوی لپتاپ دارم، بیرون بیام.
ساعت شش و چهل و چهار دقیقهی جمعه، بیست و سه مهر