این روزها دارم همزمان با سه مرد زندگی میکنم!
وقتهایی که رابی راسکولنیکو روی کاناپه دراز کشیده، میشینم بالا سرش و نگاهش میکنم. وقتهایی هم که برای قدم زدن میره، دنبالش راه میافتم و افکارش رو میخونم. حتی همین امروز که ایوانوا رو کُـشت، کنارش ایستاده بودم و داشتم به رنگ قرمزی نگاه میکردم که کم کم داشت کف اتاق رو میپوشوند.
ایوا که میره سر کار، جوزف پشت میز تحریرش میشینه و من کنارش؛ اون خاطراتش رو مینویسه و من میخونم. وسط همین خوندنهاست که پرت میشم به گذشته؛ به روزهایی که داره ازشون مینویسه. چیزهایی رو که بهش گذشته میبینم و گاه حس میکنم.
تازگی با مردجدیدی آشنا شدم. مسن تر از دو تای قبلی. فامیلیش هرتزاگ ه؛ اسمش مـُزز ( Moses= موسی). هنوز خیلی فرصت آشنایی نداشتیم. ده صفحه برای شناختن یه نفر خیلی کمه، مگه نه؟ همین قدر میدونم که نامه مینویسه (و من چه قدر نامه نوشتن رو دوست دارم) به همه! به، همه. «به همه»، دقیقاً یعنی «به همه». یعنی نه تنها «به هر کس که فکرش رو بکنی» بلکه حتی به اون هایی که فکرش رو هم نمیکنی.
بعد از مدتها دارم کتاب میخونم. میخونم و غرق میشم. تو بعضی خوندنها شخصیتها زنده میشن (بسته به هنر نویسنده. بسته به درک خواننده). امروز دیدم که با زنده شدن شخصیتِ کتابها، اونها پیش من نمیان؛ این منــم که مهمون دنیای اونها میشم و چند صفحهای رو باهاشون زندگی میکنم. میخوام بگم که این روزها انگار به یه کشف جدید رسیدم و نمیدونم این رو مدیون خودم هستم، یا مدیون کاتالیزور. شاید هم هیچ کدوم. شاید فقط، زمان مناسبش رسیده باشه.
حس خوب و عجیبی داره. این که کتاب به دست روی تختم دراز میکشم، هر از چند گاهی از این پهلو به اون پهلو میشم، یا کتاب رو از این دست به اون دست میدم و به هر شکل ممکن خودم رو توی راحتترین وضعیت ممکن قرار میدم و درست در همین لحظه که اینجا دراز کشیدم، دارم توی یکی از خیابونهای پترزبورگ راه میرم. بی تفاوت از بین جمعیت رد میشم، درست همون طور که خودم رو از بین جمعیت سرگردون خیابون انقلاب بیرون میکشم. یا نه، بعضی وقتها از خونهی جوزف تو کانادا سر در میارم باهاش توی مهمونی برادرش شرکت میکنم. یا شایدم روی کاناپه کنار راسکولنیکو میشینم و نامهی بلند مادرش رو میخونم.
بعضی وقتها با خودم فکر میکنم که اگر واقعی بودم، میرفتم کنار جوزف مینشستم، دست چپم رو روی شونهی راستش میذاشتم، برای یه مدت نگاهش میکردم، بعد یه فشار کوچیک روی شونهش میاوردم و میگفتم «بیـــخیال». و بعد هم، از جام بلند میشدم و کتاب رو میبستم.
دیگه وقتشه که برم. باید برگردم. نزدیک ظهر بود که راسکولنیکو رو برای جواب دادن به یه اس ام اس تنها گذاشتم. الان دوازده ساعت میگذره، و من چنان غرق در روزمرگیهای خودم شده بودم که فراموش کردم، راسکولنیکو دوازده ساعته که با یه دسته کلید کنار صندوق ایستاده و از جسد زنی که روی زمین مونده داره خون میره.
یکشنبه، یازده بهمن
جمعه، چهارده اسفند
اسمهای خوب برای آدمهای خوب (؟)
بابا هر وقت که داره چیزی رو تعریف میکنه و اسم کسی یادش میره، در حالی که داره به ذهنش فشار میاره، بلکم چیزی به یاد بیاره، میگه: «اسم خوبی داشت».
من همیشه فکر میکنم: «چرا بابا همهی اسمهای خوب رو فراموش میکنه؟»
صندلی های آشنای سالن سمندریانِ تالار ایرانشهر، با یک چینش جدید. صحنه، گلی خونهها، آبیِ دریا، قایق نزدیک ساحل، با دو تا سرنشین، یک میز تحریر و یک کتابخونه سمت راست، و یک سکوی گلی، سمت چپ.
هفتهی پیش که داشتم اینترنت رو میگشتم دنبال اطلاعاتِ اجرا، دیدم نوشتن برندهی جایزهی جشنوارهی عروسکی هست، اما راستش رو بخواید، وقتی که داشتم بلیط رو تهیه میکردم، کاملا فراموش کرده بودم که دارم به دیدن یک کار عروسکی (یا به قول خودم نیمه عروسکی) میرم. تازه وقتی که اولین عروسک گردانها روی صحنه ظاهر شدند و شروع کردن به پوشیدن لباس عروسک مارکز، و سیامک صفری شروع کرد به صحبت کردن، به جایِ عروسک، یادم افتاد که چی خونده بودم و کجا هستم.
مارکز میشینه گوشه ی صحنه، پشت میز تحریر و شروع به نوشتن داستانِ سرزمینِ ماکوندو میکنه، و ما همین طور که قلمش روی کاغذ حرکت میکنه، اجرای نوشته هاش رو روی صحنه میبینیم.
بیش از این نمیخوام از داستان کار چیزی بگم. چند تا چیز توی این کار بود که خیلی دوستشون داشتم. اولیش عروسک ها بودند و عروسک گردان هاشون. این اولین اجرای عروسکی عمرم بود که میدیدم. هیچ فکر نمیکردم که یه کار عروسکی بتونه انقدر جذاب باشه. در ضمن. اصلا نمیدونستم که یه عروسکی که هشت تا نخ بهش وصل هستن، اینقدر قابلیت های حرکتی داره! و میتونه اینقدر طبیعی و جالب تکون بخوره (کلی به سیستماتیک عروسک سازی علاقه مند شدم). عروسک گردان ها رو هم خیلی دوست داشتم. دوستشون داشتم، چون فقط عروسک گردان نبودن. چیزی که از عروسک گردان توی ذهن من بود، آدم هایی با لباس سیاه بودند که سعی میکنند مثل اشباهی در سیاهی های صحنه باشند و ما باید نادیده بگیریمشون. اما عروسک گردان ها اینجا جزئی از بازیگرها بودن و توی اجرا نقش مستقیم داشتن و نه فقط با جون دادنشون به عروسک ها، که با وجودشون، به تکامل و معنا دار شدن کار کمک میکردند. تنها عروسک گردانی که همچین نقشی نداشت، آزاده انصاری بود، که هم کارگردان کار بود و هم همون کسی که عروسک مارکز رو به تن کرده بود. و اینقدر طبیعی نشونده بودش پشت میز تحریر و مینوشت، که فکر میکردی یک آدم واقعی رو داری تماشا میکنی.
چیز دیگهای که خیلی خیلی دوست داشتم، و واقعا تحسینش میکنم، موسیقی و صدا گذاری کار بود. وارد سالن که میشدی، یه قایق رو روی صحنه میدیدی، که دو نفر با کلاه های ماهیگیری که تا روی صورتشون پایین اومده بود، توش نشسته بودن. جلوییه، سیامک صفری بود، که صدای عروسک مارکز (که راوی کار بود) رو در میاورد. و بعدی یه نفر بود که با یک گیتار در دست و یک میکروفن جلوش، ته قایق، پشت سیامک صفری نشسته بود. تنها کسی که توی کل کار صحبت میکرد، مارکز، یا همون سیامک صفری بود. بقیه ی بازیگر ها یا عروسک ها از کلام استفاده نمیکردن، اما صداهایی از خودشون در میاوردن، که مسئول اجرای همشون، همین آقای گیتار به دست (فرشاد فزونی) بود. یعنی ایشون در تمام یک ساعت اجرا، با حرکت انگشتهاشون روی تارهای گیتار، موسیقی کار رو اجرا میکردند و همزمان، با حرکت لبهاشون، هر صدای مکمل دیگه ای که لازمه ی کار بود، و کم هم نبودن این صداهای مکمل، رو اجر میکردند!!!
دیدن بازی بازیگرها رو به عهده ی خودتون میذارم. در مورد صحنه هم همین بس که بگم، طراح صحنه همون کسی هست، که صحنهی «خنکای ختم خاطره» رو اجرا کرده بود. (منوچهر شجاع)
* * *
تالار ایرانشهر - ساعت 19:15 - 60 دقیقه - 10,000 تومن
به چند تن آدم بیربط نیازمندیم. نزدیک به یه ماهی هست که یه سری حرف رو دلم میخواد به یکی دو تا آدم بیربط بزنم. به آدمهایی که با هر کدوم به شکلی دوست هستم، حالا با درجهی نزدیکیهای مختلف، اما به هیچ کدوم این قدر نزدیک نیستم که این حرفهایی که دلم میخواد بزنم بهشون ربطی داشته باشه. مثل بچهای میمونم که یه نقاشی خوب کشیده و از خانوم معلمش نمرهی بیست گرفته، آورده توی خونه نقاشیش رو به بابا و مامانش هم نشون داده و تشویق هم شده، اما حس میکنه که یه چیزی کمه و باید قضیهی نقاشی رو با یه آدم دیگهای هم در میون بذاره. اینه که میبره نقاشیش رو به بقال سر کوچهشون هم نشون میده. خلاصه اینکه، به چند تن آدم بیربط نیازمندیم.
مجموع دو پست بالا میشه «عشق یک طرفه». البته با این فرض که میلِ مدعی واقعاً عشق و علاقه بوده باشه.