قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشهی عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از آب به در میآرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
میفشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
«دور باید شد. دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشهی انگور نبود.
هیچ آیینهی تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد.
چالهی آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بامها جای کبوترهایی ست، که به فوارهی هوش بشری مینگرند.
دست هر کودک ده سالهی شهر، شاخهی معرفتی ست.
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس تو را میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد.
پشت دریاها شهری ست
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشم سحر خیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت.
سهراب سپهری – از مجموعه شعر حجم سبز
برچسبها: شعر، سهراب سپهری
خوب. یکی دو روز فکر کردم و بالاخره تصمیم رو گرفتم. عاقلانهست، منطقیه. روش فکر شده. برای تنوع هم خوبه. تا آخر شهریور اینجا نمینویسم. و نه تنها نمینویسم، که بخش مدیریت بلاگفا رو باز هم نخواهم کرد. بعد، از اول مهر دوباره با تمام قوا برمیگردم. البته این مدت هم دست از نوشتن برنمیدارم. توی کامپیوترم، توی اون فولدری که به اسم خودم گذاشتم روی دسک تاپ، یه فایل ورد هست، به اسم «وبلاگ 2» که همیشه نوشتههام اون تو شکل میگیره و بعد هم وقتی که وقتشون میرسه توی قسمتِ «ارسال مطلب جدید» بلاگفا کپی و ثبت میشه (این نوشته هم الان داره همون تو تایپ میشه). دست از نوشتن برنمیدارم چون میدونم که نمیتونم این کار رو بکنم. حتی اگه چرت و پرت باشه، کوتاه باشه، بیمعنی باشه، مسخره و لوس باشه، نوشتن کمکم میکنه. نمیدونم چه جادویی درش هست. اما هر چیه، چیز خوبیه. تو این مدت فکر نکنم از وبلاگخوانی دست بردارم. در این مورد هنوز خیلی تصمیم نگرفتم. البته این دو تا تصمیم خیلی ربطی به هم ندارن. زمانی رو که در اینترنت تلف میکردم احتمالاً به روال سابق باقی خواهد بود. ...
با این حساب، به قول فانی، «در دوردستها» یه کمی میشه «در دیردستها» :دی
خوب باشید
تا بعد
ت
بس که خود میپرستم، گشت بتخانه تنم
من همین امـــروز بایـد خـویشتن را بشکـنم
ترسم از آن که فردا دیر باشد، دیر؛ دیر!
این تبر هم بت شود در کـافرسـتان تنم
قربان ولیئی
برچسبها: شعر