بخش سه
پنجم
این بار از یک مسیر جدید میرم خانهی هنرمندان. با اتوبوسهای میدون سپاه! قبلترها از سمت کریمخان مییومدم. اما مسیر این یکیها خیلی بهتره. سپهبد قرنی رو که رد میکنه پیاده میشم، پنج قدم برمیدارم، و سرِ خیابونِ موسوی هستم. فقط کافیه خیابون رو برم بالا و به تقاطع بعدی که برسم، درِ خانهی هنرمندان درست روبهرومه!
موقع گرمِ روز اومدم و باغ هنر (پارکی که خانهی هنرمندان توشه) تقریباً خلوت! وارد که میشم، موجی از هوای خنک به استقبالم مییاد. البته داخل هم خیلی خنک نیست، اما از هوای بیرون بهتره! خانمی جلوی در داره از یکی از مسئولین سوالایی میپرسه و ازش کارت یا شماره تلفن میخواد. پیش خودم فکر میکنم یعنی خانهی هنرمندان هم برای خودش کارت داره؟ نمیدونم چرا، ولی یه کمی برام عجیبه.
جلوتر میرم، از کنارِ اسب چوبی رد میشم و میرسم به جلوی پلهها و موندم که اول راهروی سمت چپم رو برای بازدید انتخاب کنم، یا سمت راستیه رو! این هم برای خودش یه جور سرِ دوراهی موندنه دیگه. همینطور که دارم فکر میکنم، آویز شیشهایه پشت سرم، داره دلنگ دلنگ صدا میکنه. و چه صدای دلنشینی. این آویز شیشهای یکی از اجزاءِ ثابتِ خانهی هنرمندان ه. قطعه شیشههایِ رنگی که با نخهای نامرئیِ کوتاه و بلند از سقف آویزونن و در حدود دو متر مربع از راهرو رو به خودشون اختصاص دادن. این اثر رو هر بار که مییام، میبینم و هر بار بینظمیِ شیشهها (که نه شکلِ واحدی دارن، نه رنگ و اندازهی خاصی) نظرم رو به خودش جلب میکنه. اما هیچ وقت تا الان به کارکردش و این که اصلاً چرا به عنوان یه اثر هنری اونجاست، پی نبرده بودم. به عبارت بهتر، هیچ وقت تا حالا صداش رو نشنیده بودم. البته دروغ چرا، همیشه بازدید کنندههایی پیدا میشدن که دستی دراز کنن و یکی از شیشهها رو تاب بدن و اون شیشه به چندتای دیگه بخوره و شاید اون یکیها هم به نوبت به چند تای دیگه و صدایی در بیاد. اما اون صدا کجا و این کجا!
این بار این دستِ باد بود که همهی قطعهها رو تکون میداد و به هم میزد. و چه نوازندهی قابلی که از بین اون همه بینظمی چنین هارمونی رو خلق میکرد.
بالاخره به راهروی دست چپم میپیچم؛ به سمت نگارخانهی مرتضی ممیز که عکس خودش طبق معمول از اون تهِ راهرو زل زده به آدم. میخوام که وارد بشم، یک پوستر روی دیواره که روش نوشته «لطفاً در اینجا پوستر نچسبانید» وارد که میشم تازه کاشف به عمل مییاد که نمایشگاه نمایشگاهِ پوستریه با همین عنوان؛ آثار سید حسن موسی زاده. یه کمی تعجب میکنم آخه توی برنامه ذکری از نمایشگاه پوستر نبود؛ بعدتر که برنامه رو دوباره نگاه میکنم میبینم که برای نمایشگاهِ آقای موسی زاده اشتباهاً زدن، نمایشگاه عکس.
پوسترهای جالبی میبینم. از یه سریها البته سر در نمییارم، اما بعضیاش هم هستن که در عین سادگی کلی حرف دارن برای گفتن. نمونهش پوستر فلسطین. کلش یه تانکه با یه خونه و هر دو درست عین چیزی که توی نقاشیهای بچهها میبینیم، اما با همهی سادگیش، فقط با انتخابِ طرز قرار دادن این دو تا، خالقِ کار چه قدر چیز که نمیگه!
هیچ چی رو که نفهمم، یک چیز کاملاً از کارای آقای موسی زاده مشخصه! این که به طرحِ مداد علاقهی خاصی دارن؛ چرا که توی کارای مختلفشون، با موضوعات متفاوت و برای نمایشگاههای متفاوت از طرحِ یک مداد استفاده کرده بودن.
یه سری از پوسترها هم هستن که ترکیب رنگیشون به شدت جذبم میکنه. توی یکیشون رنگها انقدر جذاب از یکی به یکی دیگه تغییر کردن که دلم میخواد مدتها جلوش واستم و نگاش کنم، حیف که خیلی وقت ندارم.
یک بخشی از کارها هم یه سری نوشته بودن. اگر اشتباه نکنم اسمشون حروفنگاره بود. یعنی مخلوطی از نوشته و نقش. اینها هم در جایِ خودشون جالبن. هر چند در کل خیلی جذبم نمیکنن. تا این که به چند تا حروفنگاره میرسم که رسماً دهنم باز میمونه! عجب کاری!!! راجع به خود نوشتهها حرف نمیزنم، اتفاقی که در بالاترین قسمتِ تابلو افتاده چشمم رو گرفته. تمام رنگهای تابلو که شامل خانوادهی نارنجیها و خانوادهی قهوهایهای تیره (و شایدم سیاه) میشه، طوری ملایم به سمت بالا کشیده شدن و اون بالا توی هم رفتن که انگار شعلههای آتیش، یا شاید هم حلقههای دود. درست مثل این میمونه که تابلو رو آتیش زده باشی و شاهد زبونه کشیدن شعلههای آتیش از بالای تابلو باشی.
میرم سراغِ نمایشگاه بعدی، انتهای راهروی سمت راست، نگارخانهی میرمیران. عنوانش بدجوری مشکوک میزنه. نمایشگاهِ جعل اسناد!!! وا، مگه جعل سند هم هنره؟ البته یه هنر و ظرافت خاصی میخواد، اما خوب من فکر میکردم که کارِ بدیه. نمیدونستم که میشه واسش نمایشگاه هم زد.
میرم تو. اینجا شلوغتره! برای اجتناب از تداخل با سایر بازدیدکنندهها، تصمیم میگیرم که کارها رو از آخر به اول ببینم. البته نمیدونم که اصلاً ترتیب خاصی در چینش کارها در نظر گرفته میشه یا نه، ولی خوب طبیعیش اینه که از سمت راست شروع کنی و بری تا ته. اما این بار سمت چپ خلوتتره. چیزی که توی تابلوها میبینم چیزی نیست جز یه سری از اسناد و مدارک، روی کاغذهایی که از زردیشون معلومه که عمری ازشون گذشته، و روی هر کدوم عکسی هست و چندین مهر. اولش هیچ خوشم نمییاد؛ آخه هیچ سر در نمییارم که چه فایده داره که یه سری سند رو قاب بگیرن و بزنن به دیوار!!! با دیدنِ عکسالعملهای دیگران کمکم دوزاریم مییوفته که باید کمی دقیقتر به کارها نگاه کنم. اینجاست که تازه متوجه میشم که این چیزایی که جلوی من هستن اسناد واقعی نیستن. آره خوب، عنوانِ نمایشگاه «جعل اسناد» بود. اما اینها اسنادِ جعل شدهی واقعی هم نیستن! آخه موقع جعل اسناد یه سند راست راستی رو جعل میکنن که راست راستی هم به نظر بیاد، اما اون چیزایی که جلوی من بود، یه سری آثار نقاشی و طراحی بود، اثر آقای مرتضی پور حسینی. برای مثال یکیشون اینطوری بود:
یکی از همون کاغذهای زردی که گفتم؛ که بالاش نوشته شده بود، «گواهی فوت».
عکسی که روش بود، از این عکس سیاه و سفیدهای قدیمی بود از یه خانم و آقایی که به نظر تازه عروس و داماد مییومدن.
نوشتهی متن کاغذ نوشتههای یک سند معاملهی زمین بود، که روش چند تا مهر خورده بود.
و زیرِ زیرِ کاغذ یه جدول افقی بود به این شرح که: «انشاء ۱۹، ریاضی ۱۴ و ...»
گوشهی کار هم چند تا کوپن چسبیده بود با یه دونه مهر گندهی «باطل شد» روش. !!!
خلاصه اینکه همهی کارها یه چیزایی به این سبک بودن. سندهایی به ظاهر قدیمی، با عنوانی بی ربط، عکسی بیربط، متنی بیربطتر، و نهایتاً مهرهایی بیربط. متنها از اسناد مختلفی بودن؛ سند ازدواج، سند طلاق، کارنامهی پایان سال تحصیلی، سند زمین، گواهی فوت، شناسنامه، سند محکومیت و ... و انواع و اقسام مهرها و امضاهایی که به همهی اینها مربوط بودن رو گوشه و کنار اینها میشد پیدا کرد.
حالا که تازه دوزاریم افتاده بود، با نگاهِ دیگهای به تک تکِ تابلوها نگاه میکردم، و به هر کدوم که میرسیدم لبخند تازهای بر لبهام نقش میبست.
کیفم پر بود، و بد جوری روی دوشم داشت سنگینی میکرد. بد جوری دلم میخواست که بزارمش روی نیمکتِ درازی که وسط سالن بود و فکری بودم که شاید خودم هم چند لحظهای بشینم و نفسی تازه کنم. اما میدونید، یه آقایی روی نیمکت نشسته بود، و درست اون وسط! داشتم فکر میکردم که چی میشد اگر یک کمی اونطرفتر میشست که هم من مزاحم اون نمیشدم و هم اون مزاحمِ من.
همینطور کیف به دوش دور زدم و حالا آخرین تابلو رو هم دیدهام. میرم کنار در که بروشور نمایشگاه و معرفیِ کوتاهی که از خالق آثار به دیوار زدن رو بخونم. به معرفینامه که نگاه میکنم، گوشش یک عکسِ کوچیکی هم از جنابِ پور حسینی هست ... خدایا، چهقدر این قیافه برام آشناست! انگار که یه جای دیدمش، اون هم همین تازگیها ... برمیگردم و پشت سرم رو نگاه میکنم، به مردی که روی نیمکت نشسته بود ... اِی دادِ بیداد! این که همینه!!! اینجا چی کار میکنه؟! دیدم بیخیال نشسته بود واسه خودش چیز میخوند ها، نگو پس کارای خودشه!!!
تو دلم خدا رو کلی شکر میکنم که تنها برای بازدید اومدم. آخه میدونید، من و دوستان استعداد خاصی داریم که به هر چیزی، حتی جرزِ بسیار محترم دیوار بخندیم. نه به این خاطر که اون چیز خندهدار یا مسخرست، نه. یحتمل به خاطرِ این که خودمون خیلی مسخرهایم. این بود که تنها اومدنم کلی جایِ شکر داشت؛ آخه اگر با بچهها بودم تا بیایم برسیم به این ته و کاشف به عمل بیاریم که جنابِ «صاحابش» خودشون تشریف دارن، اینقدر خندیده بودیم که کلی آبروریزی میشد!
باید طبیعی باشه که خالقِ آثار توی نمایشگاه خودش حضور پیدا کنه، اما واللا این چند باری که اومده بودم خانهی هنرمندان، هیچ وقت تا به حال پیش نیومده بود که چنین چیزی رو ببینم. جالب این که امروز که من اینجام، همهی خالقین آثار به شخصه حضور دارن. البته این رو بعد از این که از دو تا نمایشگاه بعدی بازدید کردم فهمیدم.
البته این که در چنین روزی که همه بودن، من تنها اومده بودم و نه با دوستان، یه کمی هم جایِ تأسف داره. آخه تنهایی روم نشد که برم و آویزونِ این جنابان بشم و ازشون بخوام که راجع به کارها برام توضیح بدن L اما اگر با بچهها بودیم میشد. آخه ما * که هیچچی از هنر که نمیفهمیم که، شاید اگه صاحابش بیاد و برامون توضیح بده، بالاخره یه چیزی بفهمیم و ناکام از دنیا نریم.
مییام بیرون، میرم به سمتِ پلهها. طبقهی دوم که میرسم، سمت راست شلوغ پلوغه و سمت چپ سوت و کور. جلوی تالار بتهوون، چند تا میز گذاشتن با یه عالمه کتاب روش و چند تا فروشنده و خوب متعاقباً عدهای خریدار. در سالن هم هر از چندگاهی باز و بسته میشه و کسی میره یا مییاد. حدس میزنم که باید مربوط به بزرگداشت هوشنگ مرادی کرمانی باشه؛ توی برنامه که اینطور نوشته.
از شبیهسازی شدهی هفتچنار میگذرم و میرم سمتِ چپ. موبیدیک طبق معمول پشت شیشه سرِ جاش نشسته و داره لبخند میزنه. این موبیدیک که میگم، یکی دیگه از اجزایِ ثابتِ خانهی هنرمندان ه. مجسمهی مرمر و سفیدِ یک نهنگ که قیافهی خیلی بامزه و دوست داشتنی داره و من و دوستم اسمش رو گذاشتیم موبیدیک J.
راهرو نسبتاً تاریکه و یکی از پنجرهها، درست روبهرویِ در نگارخانهی غلامحسین نامی، باز؛ و از همین روزنه مقدار زیادی نور داخل میشه. قابِ چوبیِ پنجره هم خیلی خوشگله. به سرعت خودم رو به پنجره میرسونم که نگاهی به بیرون بندازم. متوجهی نگاههایِِ مسئول نمایشگاه میشم که داخلِ نگارخانه و درست روبهرویِ پنجره نشسته؛ اما به رویِ خودم نمییارم که اشتیاقم (در اینجا اشتیاق، معادلِ کلمهی فضولی میباشد) برای دیدنِ بیرون، بیشتر از اشتیاقم (در اینجا هم همینطور) برایِ دیدنِ نمایشگاهه. البته بعد از این که سرم رو از پنجره بیرون میبرم خودم خود به خود ضایع میشم. آخه انتظار داشتم که بتونم از قابِ پنجرهی به اون قشنگی، تکهای از باغِ بهشت رو ببینم؛ اما تنها چیزی که معلومه، مقداری خاک و سیمان ه که اون پشت مشت های خانهی هنرمندان، در جایی که احتمالاً در حالِ تعمیره، انبار شده.
جلویِ نگارخونه، یه بنرِ تبلیغاتی گذاشتن، یکسره سیاه؛ اونم تبلیغِ چی؟!!! مرسدس بنز!!! جلالخارق، این دیگه چیه؟ خانهی هنرمندان و تبلیغِ ماشین؟ پیش خودم میگم که حتماً این اسپانسرِ این نمایشگاهِ بوده، مجبور شدن بذارنش. وگرنه جایِ تبلیغِ ماشین که اینجا نیستش که! برم ببینم تو چه خبره ...
همچنان ادامه دارد ...
* منظور از ما، من و خودم میباشد، لطفاً دوستان به خودشون نگیرن! J
پینوشت: یکی از دوستان، پیشنهاد کرده بودن که مطالب رو کوتاهتر کنم، این بود که این قسمت رو نصف کردم.
برچسبها: چهارشنبه، خاطره، خانه هنرمندان
امروز خبر رفتن خسرو شکیبایی رو شنیدم
چیزی ندارم بگم، جز تسلیت، به همهی دوستدارانش.
.
.
.
◙... او نیز رفت ...◙

روحش شاد، یادش گرامی.
برچسبها: خسرو شکیبایی
یک. دیشب یکدفعهای دلم برای کودکی تنگ شد ... برای سادگی و پاکی ...
دو. مدتیست که بد خواب شدم، ناجور. آخه یکی از تفریحات زندگی من خوابیدنه؛ و همیشه هم ادعام این بوده که «من هر ساعتی از روز که اراده کنم میتونم بخوابم!». البته این ادعا هنوز هم کاملاً درسته، مشکلی که هست اینه که من دیگه شبها نمیتونم بخوابم. از بعد از امتحانات که حدود بیست روزی عادت کرده بودم به شب بیداریهاییِ تا ساعت سه، این شبها هم دیگه خواب درست و حسابی ندارم. یک ساعت توی جام غلط میزنم تا خوابم ببره L بدیش اینه که چشمام خستن، وگرنه میشستم و کتاب میخوندم، اما خواب توشون نمیره! (این نکته قالب توجه جناب احمدی، که چندی پیش دلایل ساعت دو صبح به روز کردنِ وبلاگم رو جویا شده بودن)
سه. آیِ با کلاه: «مهربونم، چرا این جوری پشت ابرها قایم شدی و یواشکی از اون پشت نگام میکنی؟ ... انگار که از غریبه رو گرفتی ... یعنی ما دیگه غریبهایم دیگه ...»
همینجور نشستم و دارم با یکی از عزیزترینهام، بعد از چندین ماه بیخبری حرف میزنم و از هوای خنک شب لذت میبرم، که متوجه حضور یه مهمونِ ناخونده میشم: پسر همسایه که رو پشتبومشون، پشت پردهی سیاه شب قایم شده، و اون هم داره یواشکی نگام میکنه (البته بهتره بگم دید میزنه).
چهار. دلم برای آسمون تنگه ... خیلی ...
پنج. دیشب اینقدر حرف تو حرف شد که از عقد دختر عمم، رفتیم رسیدیم به جشنهای هفت شب و هفت روزی که قدیمها برای عروسی میگرفتن؛ و مامان شروع کرد از جزئیات اتفاقات و مراسمی گفتن که از روز اول تا شبِ هفتم اتفاق میافته ... و چه مراسماتِ جالبی!
شش. شما خوب هستید؟
برچسبها: پراکنده
«... سقف آسمان بر سر، و ستارهها چه پایین، و آسمان عجب نزدیک، و عقرب سخت روبهرو نمایان. ... و من هیچ شبی چنان بیدار نبودم و چنان هشیار به هیچی. زیر سقف آن آسمان و آن ابدیت، هر شعر که از بر داشتم خواندم و هر چه دقیقتر که در خود توانستم، نگریستم تا سپیده دمید. و دیدم که تنها «خسی»است و به «میقات» آمده است و نه «کسی» و به «میعادی». و دیدم که وقت «ابدیت» است، یعنی اقیانوس زمان. و «میقات» در هر لحظهای. و هر جا. و تنها با «خویشتن». ... و دیدم که سفر وسیلهی دیگری ست برای خود را شناختن. این که «خود» را در آزمایشگاه اقلیمهای مختلف به ابزار واقعهها و برخوردها و آدمها سنجیدن و حدودش را به دست آوردن که چه تنگ است و چه حقیر است و چه پوچ و هیچ.»
بالاخره خواندن یکی از چندین کتابی رو که دستم بود، تموم کردم: «خسی در میقات» نوشتهی جلال آل احمد. اولین باری که به سرم زد بخونمش، وقتی بود که یک بند از این کتاب توی کتابِ زبان فارسیِ دبیرستان نقل شده بود. یک بند که به نظرم اومد که میتونه به مانندِ مشتی، نمونهی خروار باشه. در ضمن کتاب اسم جالبی هم داشت. کمی بعدتر فهمیدم که کتاب نَقلِ سفرِ حج جلال ه. این رو که شنیدم نظرم راجع بهش عوض شد. فکر کردم که حتماً یکی از این کتابهای مذهبی ه و من هیچ حوصلهی موعضه شنیدن (یا خوندن) نداشتم. اون زمان جلال رو نمیشناختم. هیچ نمیدونستم ازش، جز این که نویسندهست. اما بعدترها پیش اومد که کارهاش رو بخونم، که خیلی هم پسندیدم. کتابِ «مدیر مدرسه» اولین کتابِ جلال بود که پا به خونمون گذاشت، البته اولین کارش نبود که خوندم. فکر کنم «نفرینِ زمین» اولی بود، بعد «مدیر مدرسه»، بعدتر «نون والقلم»، و نهایتاً هم مجموعه داستان کوتاههایِ «سه تار» و «دید و بازدیدِ عید». و حالا بعد از مدتها دور بودن از آثارِ آل احمد، دوباره یادِ «خسی در میقات» افتاده بودم.
شاید باور نکنید، اما این کلمات هیچ معنایی برام نداشت، تا روزی که این اسم رو تویِ قسمت جستجویِ کتابِ نمایشگاه کتابِ امسال وارد کردم! نمیدونم چی شد، اما کاملاً یک دفعهای کلمات خس و میقات برام معنا پیدا کردن.
ده تیر بود که کتاب رو باز کردم. فکر میکردم وقتی که قرارِ شرحِ سفر حج رو بخونم که یک سفر مقدسه، و وقتی که این شرح نوشتهی یکی از نویسندههای بزرگه، این سفرنامه حتماً یک سفرنامهی روحانیه با یک لحن ادبیه. اما خواندنِ چند برگِ اول کتاب کافی بود که بفهمم اشتباه کردم.
یک بارِ دیگه جلال کاری کرده بود که به خاطرِ نوشتههاش تحسینش کنم. «خسی در میقات» یادداشتهای روزانهی جلال در مورد هر چیزیه که طیِ سفرش، به عربستانِ سالِ هزار و سیصد و چهل و سه میبینه. این کتاب به واقع چیزی نیست جز دفترچهی یادداشت جلال، که درش حتی به جزئیترین و روزمرهترین مسائل هم میپردازه. فکر نمیکنم که جلال سعی کرده باشه که هیچ گونه لحنِ ادبیای در کار وارد کنه؛ هر چند سبک شخصی خودش، به خصوص موجز نویسیش، در کل کار مشهوده.
بعضی قسمتهای کتاب رو که خوشم اومد میذارم تو ادامهی مطلب.
برچسبها: کتاب، خسی در میقات، جلال آل احمد
دنباله
بخش دو
سوم
... که یه دفعه صدای عجیبی، از نقطهای نامعلوم، فضای سالن مطالعه رو پر میکنه. همه متعجب دور و برمون رو نگاه میکنیم به دنبال منشاء صدا، که کمکم صداها واضحتر میشه. اول یه کم نویز (noise) و بعد صدای آقای «ل» که میگه: یک، دو، سه، امتحان میکنیم ... اینجا ست که تازه دوزاریها میافته. صدا از بلندگوهایی مییاد که توی سقف سالن تعبیه شدند. واللا قبل از این حادثه (شاید هم فاجعه) من اصلاً روحم هم خبر نداشت که دانشکده به چنین سیستم صوتیای مجهزه. قبلاً دریچهها رو روی سقف دیده بودمها، اما به خیالم که قسمتی از سیستم تهویهان. اما چشمتون روز بد نبینه، صداها به یه امتحان بلندگوی ساده ختم نمیشن. آقای «ل» سخنانشون رو به این شرح ادامه دادن. «داوطلبین گرامی لطفا در صندلیهای خود قرار بگیرید» ... «داوطلبان گرامی، لطفاً کارت ورود به جلسهی آزمون را، با سنجاق، به سمت چپِ سینهی خویش نصب نمایید» ... «مراقبین محترم، دقت نمایید که داوطلبان کارت ورود به جلسه را با استفاده از سنجاق، به سمت چپ سینهی خود نصب نمایند» ... خودتون که خوب میدونید همچین سخنان وزینی رو آدم کجا میشنوه. حالا تصور کنید که ما کجا داشتیم اینها رو میشنیدیم. توی سالن مطالعه!!! جایی که بر همگان واضح و مبرهن است که باید سکوت کامل باشه، یکی داشت با بلندگو برامون حرف میزد. ماها که هم عصبانی بودیم، و هم از شنیدن صدای آقای «ل»، که داشت همچون متنی رو میخوند، خندهمون گرفته بود، مونده بودیم که چی کار کنیم!
سعی کردم به روی خودم نیارم و فکر کنم که هیچ خبری نیست. سرم رو انداختم روی کتاب و شروع کردم به خوندن. یک جمله رو پنج دفعه خوندم، و هر بار هر قدر که تلاش کردم، چیزی که میفهمیدم، جملات فارسی آقای «ل» بود، نه جملات فرانسهی کتاب. تلاش فایدهای نداشت. از جام بلند شدم و زدم بیرون به امید پیدا کردن آقای «ل» که بهش بگم «این چه وضعهشه؟!» البته نه. نمیخواستم این رو بگم. آقای «ل» خیلی انسان محترمی هستن و الان هم داشتن متنی رو که فردا برای کنکوریهای عزیز قرار بود بخونن تمرین میکردن. و من تقریباً مطمئن بودم که یادشون رفته که بلندگوی سالن مطالعه رو خاموش کنن و روحشون هم خبر نداره که این پایین چه خبره. فقط کافیه که یکی بهشون بگه!
توی راه یکی از کتابدارها رو میبینم. اون هم کلی تعجب کرده که اینجا چه خبره! یه خوش و بشی میکنیم و میگذرم.
همهی جاهایی رو که به عقلم رسیده میگردم اما اثری از آثار آقای «ل» نیست. خیلی عجیبه، خودش هیچجا نیست اما صداش همهجا هست!
میرم سراغ آموزش. اونها حتماً میدونن. خانم «غ» و آقای «جناب ریاست کل آموزش» نشستن و دارن گپ میزنن. موندم که آقای «جناب ریاست کل آموزش» اینجا چیکار میکنه. آخه اتاقش جای دیگست. میگذرم. سراغ آقای «ل» رو از خانم «غ» میگیرم. میپرسه که چی کارش دارم. توضیح میدم که این صدا داره تا توی سالن مطالعه هم مییاد و باید قطع بشه! خانم «غ» که از حالت passive ِ قبلیش در اومده و طوری باهام صحبت میکنه که انگار خودش هم یکی از مسئولین این امره (و شاید هم هست)، میگه که دارن بلندگوها رو برای آزمون سراسری، امتحان و آماده میکنن، و میگه که الان تموم میشه. من که هیچ از این جواب خوشم نیومده، در مییام که «آخه ما داریم اون پایین درس میخونیم. ما هم ساعت دو امتحان داریم، آخه». خانم «غ» هم که از این جوابِ من خوشش نیومده، چون انتظار داشته که سرم و بندازم و برم، کمکم قیافش از حالت مهربون قبلی در مییاد و میره که وارد موضع قدرت بشه. اما این بار این آقای «جناب ریاست کل آموزش» ه که جوابم رو میده. با لبخندی به لب: «خوب ما داریم این کارها رو برای بچهها میکنیم دیگه، برای خودمون که نمیکنیم. کِی دیگه بکنیم. الان وقتشه که وقته ناهار و نمازه». کلمهی بچهها رو طوری بیان میکنه که منت کاری که داره برای یه عدهی دیگه انجام میشه، مییوفته گردن من. اعتراض میکنم که: «برای ما که نمیکنید. برای بچههایی میکنید که ایشاللا قراره دانشجو بشن» (البته یه لبخند رو هم ضمیمهی این جواب میکنم که خیلی اعتراض آمیز نباشه). فکر میکنید چی میشنوم؟ منطقیترین جواب عمرم رو: «یعنی شما دیگه خرتون از پل گذشت و بقیه مهم نیستن؟!!!». اینطوری که داره پیش میره منی که اومده بودم شکایت کنم، دارم مقصر شناخته میشم. قیافهم شده عینهو یه دونه علامت تعجب گنده و کمی هم قرمز، آخه میدونید، کمکم دارم جوش مییارم. خیلی دلم میخواد بگم: «جنابِ آقایِ «جناب ریاست کل آموزش»، در این لحظه، مسئله گذشتن یا نگذشتن این حیوان بسیار نجیب از مقطع خاصی از یک سطح خاصتر نیست!!! چیزی که الان مطرح ه، درست و اصولی انجام شدنه یک کاره (= راهاندازیه بلندگوها)!!!». جای این میگم که: «به هر حال ما هم ساعت دو امتحان داریم و اون پایین یه عده نشستن و دارن درس میخونن. و سالن مطالعه باید ساکت باشه. مگه شما روی در نزدید که «به علت آزمون سراسری کتابخانه از ساعت 13:30 تعطیل میباشد» خوب امتحانِ بلندگوها رو میذاشتید همون بعد از ساعت یک و نیم میکردید». این بار این خانم «غ» ست که جوابم رو میده؛ و کمی خشن. «خوب کِی دیگه؟ ساعتِ یک و نیم که آزمونه!» من رو میگید، دیگه نزدیکه که چشام از حدقه در بیاد! البته بهتر این بود که گوشهام از حدقه در مییومد، چون چشمهای آدم معمولاً وقتی از حدقه در مییاد که یه چیز عجیب دیده، باشه، اما من داشتم یه حرف واقعاً عجیب میشنیدم. واللا تا اون جایی که سنِ من قد میده، کنکور همیشه روزهای پنجشنبه و جمعه و شنبه برگزار میشه، نه چهارشنبه! تازش هم، آزمونهای بعد از ظهر، از ساعت سه به بعدن! از این گذشته، اگر قراره تا یک ساعت و ربعه دیگه اینجا آزمونی برگزار شه، اینا کی میخوان چیدن صندلیها رو تموم کنن؟ (آخه تازه صندلیهای همکف رو چیدن) کی میخوان این همه رو شماره بزنن؟ بعدش هم، مگه نباید دربهای جلسه یک ساعت پیش از شروع آزمون بسته بشه! پس کجان این کنکور دهندهگان؟ بعدترش هم، بچههای دانشکده که تا ساعت پنج امتحان دارن، مگه نباید حوزهیِ کنکور، روزِ کنکور تعطیل باشه؟
البته همهی این دلایل همون دیقه به ذهنم نرسید. اما مطمئن بودم که خانم «غ» در مورد این که آزمون ساعت یک ه، داره خالی میبنده. داشتم فکر میکردم که، نکنه که خانم «غ» فکر میکنن که این خودم بودم که جایِ خرِ مذکور از پل گذشتم!!! به هر حال، چیزی نگفتم؛ آخه میدونید، وقتی یکی با چنین صراحت و قطعیت و اعتماد به نفسِ بالایی خالی ببنده، آدم واقعاً میمونه که چی بهش بگه! (شاید تبریک!) برگشتم گفتم: «در هر حال، آزمایش کردن بلندگوها، این نیست که آقای «ل» پونزده دیقهی تمام بشینن اون پشت و متن فرداشون رو تمرین کنن. با یه بار گفتنه «آزمایش میکنیم، یک، دو، سه» هم مشکل حل میشه». در همین لحظه تمرینات آقای «ل» هم تموم شد و همه جا ساکت. و دیگه ادامه دادنِ این بحثِ شدیداً منطقی، لزومی نداره. نتیجهی اخلاقی این که من به نقش خر در دانشکدهمون پی بردم!
برشگتم کتابخونه. یک ساعت از ماجرا گذشته و ما داریم در آرامشِ کامل خر میزنیم! البته این آرامش، چند باری با ورودهایِ ییهویی (yeyhoyi) و غیر مترقبهی دستاندرکاران چک کردن بلندگوها به هم خورده. اما ماهایی که بدتر از اینهاش رو تجربه کردیم، بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم!
اما خوب میدونید، مسئولانِ مهربون و دوستداشتنیه دانشکدهی ما، هدفشون اینه که دانشجویانی با بالاترین سطح مقاومتِ ممکنه رو پرورش بِدن! اینه که یک بار دیگه و این بار با یک تکنیک جدید همهی ما «خر از پل گذشتگان» رو غافلگیر میکنن!
این بار اول یه کمی صداهایی خفیف، و بعد ناگهان بمبِ صدای موذّن که فریاد میزنه «الله اکبر، اللـــــــــــــه اکبر» و الله دومی رو تا جـــــــایی که نفس داره میکشه! و حتماً خودتون حدس میزنید که این صداها از کجا تراوش میکنن!
این بار دیگه شک ندارم که همهی کارها زیر سرِ خودِ شخصِ آقای «ل» ه. آقای «ل» در عین حال که خیلی انسان محترمی هستن، خیلی هم مذهبین. به طوری که در طی این سه سال سکونتم در این دانشکده، تا به حال یک بار هم نشده که، وقتی باهاشون صحبت میکردم، سرشون رو بالا بیارن و تو صورتم نگاه کنن (لابد برای پیشگیری از انجام فعل حرام!!!) و با این که کسی این مسئولیت رو بر دوششون نذاشته، خودشون به طور خودجوش و مردمی برگزاری نمازهای جماعت رو به عهده گرفتن، و حتی وقتهایی که حاجآقا تشریف نمییارن، زحمتِ پیشنماز شدن رو هم میکشن.
آقای «ل» هر روز پنج دقیقه مونده به اذان ظهر، یک ضبظِ صوتِ دوبانده رو، که صداش قبلاً تا ته زیاد شده، در مرکزیترین نقطهی طبقهی همکف راهاندازی میکنن، و به این ترتیب، موقع پخش اذان، تا اون بخشی از دانشکده رو که در توانِ ضبطِ مذکور بگنجه، مورد پوشش قرار میدن. از نتایجِ خاصی که این حرکت به بار مییاره، اینه که در لحظات پخش اذان ظهر، طبقهی همکف تا شعاع چند متریِ این ضبط، کاملاً از سکنه خالی میشه!!!
و این طور که پیدا بود، آقای «ل» فرصت رو غنیمت شمرده بودن، که حالا که دانشکده از نعمت و تکنولوژیی چون بلندگو برخورداره، این روز آخری هم که شده، همهی دانشجویان رو از فیض شنیدن آوای آسمانی موذن، بهرهمند کنن. البته ایدهی خوبیهها، من مخالفتی ندارم. اما اگر دقت کنید، شنیده شدنِ صدای اذان در اقصی نقاط دانشکده یک مسئلهست و شنیده شدنِ اون در سالن مطالعه، یک مسئلهی دیگه!
حالا بماند که وسطهای اذان بلندگوها (و شاید هم ضبظ) به وظایف خودشون اون طور که باید و شاید عمل نکردند، و صداهایِ بسیار غریبی از بلندگوها به گوش میرسید، به طوری که گویی قبیلهی مریخیها با تمام خدم و حشم، بر سر موذنِ بیچاره هَوار شدهاند.
چهارم
دیگه چیزی به ساعت دو نمونده و ما منتظر. کمی قبل از امتحان، به علت کوچیکیه کلاس، جای کلاس عوض میشه! و به این شکل، خیلِ تقلبکنندگانی که در استراتژیکترین نقاطِ کلاس مستقر بودن، با شعفی خاصِ دقایقی قبل از امتحان تمام تلاششون رو انجام میدن که پیش از بقیه خودشون رو به محل جدید برسونن، قبل از این که همهی نقاطِ استراتژیک پر بشه. و این وسط، امیر، یکی از بچههایِ گروه آلمانی، بر اثرِ گذشتن از نقطهی ممنوعه، دچار خشم خانم «غ» میشه، که این سانحه توسط رسانههایِ خبری گروه آلمانی اینطور تعبیر میشه که: «امیر منفجر شد!» یا «امیر رفت رو مین!» یا «بچهها امیر رو از دست دادیم!»
از جزئیات امتحان بگذریم. فقط بد نیست بگم که خیلی حیف شد که آقایِ «س»، استاد فرانسهمون، خودشون شخصاً سرِ جلسه نبودن تا شاید برای آخرین بار ببینیمشون!
قبل از امتحان، فاطمه بهم گفته بود که بعد از امتحان از دانشکده بیرون نریم، چرا که با بچهها برنامه ریخته بودن که این روز آخری دور هم باشیم و جایی بریم. بهش میگم که قراره برم خانهی هنرمندان ولی اگر پیشنهاد بهتری بهم بشه، قبول میکنم. هر چند از پیشتر میدونم که بچههای ما هیچ وقت سرِ یک چیز به توافق نمیرسن. آقای «م» پیشنهاد کافیشاپ رو میدن، که من ساز مخالف میزنم. من همون خانهی هنرمندان رو پیشنهاد میکنم، که آقای «م» رد میکنن، چون براشون تکراریه، و در ضمن توی طرح ترافیکه و نمیشه با ماشین رفت. آخر سر سرِ رفتن به موزهی هنرها، خوردنِ یه چیزی تویِ کافیشاپش، و گشتی توی پارک لاله توافق میکنیم ... که البته اون هم نهایتاً کنسل میشه و هر کی میره سیِ خودش. و من هم میرم که به بازدیدِ تنهاییِ خودم از خانهی هنرمندان برسم!
ادامه دارد ...
برچسبها: چهارشنبه، خاطره، دانشگاه
دیروز عصر کاشف به عمل اومد که من دارم شش تا کتاب رو با هم میخونم!!! یکی بیاد من رو جمع کنه!!!
هفده، هجده سالم بود که فهمیدم آدم مجبور نیست یک کتاب رو تا ته بخونه و تموم کنه و بعد یکی دیگه رو شروع کنه. میشه دو تا کتاب رو همزمان هم خوند. تازه اینجوری کیفش هم بیشتره. وقتی از یکیش خسته شی میتونی بری سراغِ اون یکی.
اما این بار دیگه فکر کنم کار رو از حد گذروندم!
برچسبها: کتاب
بخش یک
این که یک روز چه طور میتونه به یک روز جذاب تبدیل بشه به عوامل و فاکتورهای مختلفی بستگی داره، و مسئلهای که در اینجا مهم و حیاتیه، اینه که من نمیخوام راجع به هیچ کدوم از اینها صحبت کنم. کاری که من میخوام بکنم اینه که از سیر تا پیاز روز چهارشنبه رو براتون تعریف کنم. چهارشنبهای که در یک ماه گذشتهم میتونم بگم که پر ماجراترین روزم بود. این رو وقتی که به تهش رسیدم فهمیدم!
صفرم
از همون نیمهی خرداد که وارد فرجهها شدیم، همگی میدونستیم که پنج تیر روز جذابی خواهد بود. از دید مثبت میتونست روز جذابی باشه، چرا که مصادف بود با فرخنده روزِ پایانِ امتحانات. از دیدِ منفی میتونست جذاب باشه، چون که اون روز دو تا امتحان داشتیم!!!
صبح ساعت هفت دانشکده بودم، و تا ساعت هشت که بریم سرِ جلسه، نزدیک بود با دو تا بچهها سرِ مسائل زبانشناسی دعوام بشه. آخه هیچ کدوم درست نخونده بودیم، و همهمون هم طبق معمول درس زبانشناسی یک عالمه سوالهای عجیب غریب تو ذهنمون شکل گرفته بود که چون به روش خودمون جوابشون میدادیم و معمولاً به جواب واحد نمیرسیدیم، با اون استرس قبل از امتحان و روحیه خراب و خشن من، منجر به چنین حوادثی میشد.
یکم
و حالا ساعت هشت و ربع، و ما سرِ جلسهایم؛ و بدونِ این که سرم رو از روی برگه بلند کنم، میدونم که همه روی سوال دو گیر کردیم. نمیدونم چند تا سوال بود، آخه هیچ وقت استادمون سوالهاش رو شماره نمیزنه. خیلی باهوشه، آخه این جوری تقلب کردن رو سخت میکنه. اما هر چی بود حداقل یک پونزده تایی بود. البته فکر کنم بیشتر.
ذات امتحانات زبانشناسی و طرز سوال دادن استاد اینه که اصلاً مهم نیست که چهقدر خونده باشی؛ کل مباحث کتاب رو حفظ بودن هم به دردت نمیخوره. اونجا سرِ امتحان این خودتی که باید با توجه به اون چیزایی که تو کلاس باهاشون آشنا شدی از خودت خلاقیت به خرج بدی و جواب بدی؛ یا شاید بد نباشه بگم که جواب به وجود بیاری. استاد قصد نداره که دانشجویانی آشنا با درس زبانشناسی تربیت کنه. اون میخواد رسماً یک عده زبانشناس تربیت کنه، حالا حتی اگر در مقیاس کوچیکش باشه.
دوم
حدود نه و ربع ه که از جلسه مییام بیرون. هر چند باید خیلی بچهی خوبی باشم و مستقیم برم به سمت کتابخونه و واسهی امتحان فرانسهی ساعت دو آماده بشم، اما راهم رو به سمت سایت کج میکنم. البته ده دقیقه بیشتر اونجا دووم نمییارم، چون که نه میلی دارم برای چک کردن، و نه تغییر جدیدی توی وبلاگم ایجاد شده. از شدت بیکاری حتی سراغِ شلفاری هم میرم، اما رو صفحه پیغام مییاد که «Shelfari is off to read a short novel and will be back soon.»
سالن مطالعهام و مثلاً باید نصفهی باقیموندهی فرانسم رو بخونم. اما اصلاً حسش نیست. یعنی مشکل اینجاست که مغز رو هرچی reset میکنم که اطلاعات مربوط به زبانشناسی رو بریزه بیرون و جا برای dataیِ جدید باز شه، انگار نه انگار. حتی supercleaner هم دردی رو دوا نمیکنه.
من تعریف خاص خودم رو از پرسهی امتحان دارم. به خصوص که اگر امتحانای دکتر «ب» باشه. طی چند روز قبل از امتحان یک عده داده رو به روش طبیعی وارد مغزت میکنی، اما هر چی که به امتحان نزدیکتر میشیم، وقت برای ورود طبیعی اطلاعات کمتر و کمتر میشه. شب قبل از امتحان آخرین تلاشها رو میکنی، اما طبق معمول خواب غلبه میکنه و تو به سر منزل مقصود نمیرسی. حالا تنها امیدت به یه ساعت قبل از امتحانه. تو این مدت باید یه حجم بالایی از داده رو تو مغزت بچپونی و برای این کار به هر سوراخ سنبهی موجودی متوسل میشی! در مورد امتحانات دکتر «ب» این حجم شامل اسم حدود پانزده تا سی نویسندهی گمنام میشه که هر کدوم هم در طول زندگیشون بین حداقل دو تا هفت اثر از خودشون به جا گذاشتن. البته این پرسهی حفظ نامها، با کردن نفرین و لعنت به روح جاوید نویسندگان هم همراهه!
و حالا سرِ جلسه. اول برگهی سفید توزیع میشه و بعد برگهی سوالات. اولین کاری که هر دانشجوی مسئول و با وجدانی انجام میده اینه که اسمش رو روی هر دو برگه بنویسه. حالا وقتشه که یه نگاهی به سوالات بندازی؛ و حالا اگر گفتید که وقته چیه؟ ... در این مرحله از کار، شما سیفون رو میکشید و طی این عملیات، شش صفحه کاغذ، توسط اطلاعات موجود یا ناموجود در مغز شما، طی مدت دو ساعت، سیاه میشه. البته لازم به ذکر است که خودکارِ من آبیه.
این فرآیند در مورد دکتر «ب» صحت داره. وگر نه اگر امتحان دکتر «ق» باشه، شما کاری که باید بعد از دیدن سوالات بکنی، اینه که همهی اطلاعات رو از ذهنت تخلیه کنی، ولی نه روی کاغذ. این کامیونهای حمل شن و سیمان رو دیدید که چه جوری بار رو از پشتشون خالی میکنن؟ یا نه اصلاً چرا راه دور بریم؛ همین ماشینهای آشغالیه خودمون که شهرداری مکانیزشون کرده. اطلاعات مغزتون درست عین همون آشغالها میمونه، و باید همونطور از پشت خالی بشن. و حالا تو باید با ذهنی خالی بشینی و به سوالها زل بزنی، تا شاید در اون فضای خالیِ مغز جرقهای زده بشه، که امیدوارم حاصل این جرقه ترکیب دو هیدروژن و تبدیل به هلیم باشه، چون هیچ تضمینی نمیشه داد که اگر مولکول هیدروژن و اکسیژن به تور هم بخورن، آبی که حاصل میشه بعدتر از دیدگان جاری نشه.
و حالا مرحلهی آخر، که بعد از امتحانه: که در اون مغز رو reset میکنی که فضای خالی برای دادههای امتحانِ روزِ بعد فراهم بشه.
همهی اینها رو گفتم که بگم من الان باید فرانسه بخونم، ولی هر چی مغز رو ریست میکنم جواب نمیگیرم.
ساعت یازده و نیم میشه و من به ندای شیکم که مدتهاست داره فریاد و فغان میکنه جواب میدم. نیم ساعت بیشتر توی سلف نمیمونم و مییام که با انرژی دو چندان شروع کنم که ...
بخشهای دو و سه، در روزهای آینده خدمت میرسند، انشاء ا...
برچسبها: چهارشنبه، خاطره، دانشگاه
خیلی دلم میخواد که احساسِ کرمِ گیلاس رو، وقتی که دارم گیلاسی رو که توش زندگی میکنه گاز میزنم، بدونم!!!
فکر کنم هیچ حسِ خوبی نیست.
عجب موجوداتِ ترسناکی هستیم ماها!
برچسبها: کرم
تازگیها سفره هم نرخی شده، حتی سفرهی حضرت ابوالفضل. ظهر گرم سهشنبه، خسته و کوفته از امتحان رسیدم سر کوچه که یهو یه خانمی با قیافهی خیلی مهربونِ تصنعی بهم نزدیک شد که، «بیا اینجا دخترم». رفتم جلو که بفرمایید. گفتش، «اگه میخوای یه چیزی به سفرهی حضرت ابلفرض کمک کن». و بعد واستاد کنارم به نگاه کردن که من بخوام و زورکی هم که شده کمکی بکنم. من که همینجوریش اعصاب ندارم، و از این حرکت خانمه هم هیچ خوشم نیومده بود، اخمهام رفت توی هم و از سر ناچاری دست کردم و کیف پولم رو بیرون کشیدم. یه پنجاه تومنی جلوی دستم بود که شدیداً داشت بهم چمشک، بیخیالش شدم و به خودم گفتم، نه دیگه اینجوری که بد میشه، دست کردم و پونصد تومنی رو که پشتش بود بیرون کشیدم و دادم دست خانمه، که در طی این مدت داشت درِ گوشم حرف میزد که «آره من شما رو از همون دور که دیدم فهمیدم که دلتون پیش این جور کاراست» و این که سفرههه قراره توی امامزاده عبدالله باشه و ...
پونصد تومنی رو که گذاشتم تو دستش، یه نگاه بهم کرد و گفت: هزار تومن میشه! من و میگی، نزدیک بود شاخ در بیارم و کم کم صورتم داشت از شدت خشم سرخ میشد، یه چیزی بهش گفتم و اونم بیخیالم شد و رفت که یکی دیگه رو تور بزنه!
***
این جوری نگام نکنید. میدونم پونصد تومن پولی نیست (این روزها حتی هزار تومن هم پولی نیست)، اما با شرایط من همین هم زیادی بود. چون اولاً که من آدم خسیسی هستم؛ دوماً برای منی که اصلاً قصد کمک کردن نداشتم همین هم زیاده؛ سوماً که، شما از کسی که کلاً دو هزار و شیشصد و پنجاه تومن تو کیفش پول داره، چه توقعی دارید؟!
برچسبها: خاطره
دوازده ساعت از اولین غرش رعد و اولین نعرهی طوفان میگذرد.
و من اینجا آرام نشستهام،
با تنی خسته از شلاقهای باد.
به ظاهر آرامِ ساحلم،
در درون دریای طوفانی.
برچسبها: طوفان
... :-)
دیگه حسابی قاطی کردم.
اگه میتونی بیا خلافش رو ثابت کن!
