مدت‌هاست که به قاب این پنجره خو گرفته‌ام.

می‌آیم؛ می‌نشینم؛ و زل می‌زنم ...

به رهگذران!

به مردمان، به رنگها، به شکل‌ها، به اسم‌های مختلف.

گاه دلم را به دیدن آشنایی خوش می‌کنم،

گاه به عبور غریبه‌ها.

غریبه‌هایی که بعضی دستی تکان می‌دهند

به نشانه‌ی دوستی،

و لبخندی حواله‌ام می‌کنند،

از سر محبت؛

و بعضی به پنجره‌یِ بازِ دیگری سنگی می‌اندازند.

و چه بد وقتی که تیزی سنگ به نرمی دلم می‌گیرد!

 


برچسب‌ها: شعر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:59 | لینک  | 


 

-         *** نیمه­ی دوم فروردین ***
مدت­هاست که زندگیم پیوند شدیدی با اتوبوس­های شهری خورده. تقریباً بعد از دانشگاه، این­ها اجتماعی­ترین محفلی هستند که درش قرار می­گیرم. و هر روز (اگر حوصله­ی دیدن داشته باشم) کلی آدم­های جدید می­بینم. البته همگی به حالتی کنسرو مانند. به قول یکی از دوستان، اتوبوس پدیده­ی به شدت جذابیه!

 

-         *** بیست اردیبهشت ***
دو ماهی می­شه که برای فرار از فشار­هایی که در اتوبوس به آدم هموار می­شه (که می­شه اون­ها رو بر دو گونه­ی جسمی و روحی تقسیم کرد) از استراتژی­های جدیدی استفاده می­کنم. بهترین راه برای شکار اتوبوس­های خالی، اینه که صبح­ها ۱۵ دیقه زودتر از خونه در بیام. یعنی ساعت ۶:۱۵، و نتیجتاً یک ساعت زودتر توی دانشگاه باشم. که البته این هم خودش معضلیه!

 

-         *** نیمه­ی دوم فرودین***
نفهمیدم انگشترش به درشتیه چشم­هاش بود؛ یا چشم­هاش به درشتیه انگشترش.

 


برچسب‌ها: اتوبوس

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:0 | لینک  | 


 

۱. هرگونه پارک = پنچری

این رو امروز جایی دیدم!!! مگه چند گونه پارک داریم؟

 

۲. آخه آدم هم این­قدر بی­جنبه.

روزایی که بنا به مقتضیاتی کیف بزرگ می­برم، این­قدر کیف رو پر می­کنم که  خودم هم از دست خودم کلافه می­شم. آخه یکی نیست به من بگه، حالا کیفت جا زیاد داره، حیای گربه کجا رفته. (کسی درِ دیزی رو ندید؟)

 

۳. سلام من آمدم.

وقتی یه بابایی توی خیابون این جمله رو سه بار عیناً بدون هرگونه تغییر در کلمات، تلفظ­شون، و لحن بیان، برای بچه­ی دوساله­اش که تو بغل مامانی جا خوش کرده تکرار کنه، من به این بابا می­گم بابای کوکی!

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:2 | لینک  | 


 

می­دونم که تکراریه. احتمالاً همه­مون خیلی شنیدیمش. نشنیده باشیم هم همون یک بار توی کتاب ادبیات خوندش کافیه تا توی حافظه­ها هک بشه.

با همه­ی این حرفا، با این که احتمالاً همتون شعر رو از برید، می­ذارمش، چون خیلی دوستش دارم!

 

«به کجا چنین شتابان؟»

 گون از نسیم پرسید
«دل من گرفته زینجا،

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم،

به کجا چنین شتابان؟»

«به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم»

«سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را،

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را»

 


برچسب‌ها: شعر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:54 | لینک  | 


 

*** هفت خرداد ***
چلپ، چلپ ... یا نمی­دونم شاید هم شپلق، شپلق.
درست نمی­دونم که صداش رو چه جوری باید بنویسم. شاید مهم هم نباشه که چه جوری نوشته می‌شه؛ مهم اینه که صداش خیلی قشنگ بود.
امروز سوار بی.آر.تی بودم، درست کنار میله­ی جداکننده که یه دفعه از پشت سرم این صدا رو شنیدم.
یه آقای نسبتاً محترمی، دو تا کشیده نثار یه آقای به ظاهر نامحترمی کرد.

 


برچسب‌ها: اتوبوس

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 1:43 | لینک  | 


 

صادق هدایت

صادق هدایت:

 تا وقتی که محمد سر قضیه­ی عینک زدنم، پای صادق هدایت را وسط نکشیده بود، به صرافتِ خواندنِ کتاب­هاش نیافتاده بودم. اما الان، توی تعطیلاتِ میان ترم*، بالاخره بعد از تلاش­های بسیار موفق شدم که سرکی بکشم و داستانِ کوتاهِ «سه قطره خون» را بخوانم.

از خود داستان حرفی نمی­زنم. فقط پاراگرافِ اول را این­جا می­گذارم که خودتان بعدتر سراغش بروید و این شروع منطقی را با پایانش مقایسه کنید.

«ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفته‌ي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم و كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشتولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي‌گيرد يا بازويم بيحس مي‌شود. حالا كه دقت مي‌كنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده‌ام تنها چيزي كه خوانده مي‌شود اينست: 'سه قطره خون'.»

پی نوشت: مثل این که دیوانه­ها موضوعِ خوبی برای نوشتنند!!!

زیرنویس: * این مطلب رو حول و هوش بهمن پارسال نوشتم. وگرنه این وقت سال که از تعطیلات میان­ترم و از این صحبت­ها خبری نیست!

 


برچسب‌ها: کتاب، صادق هدایت، سه قطره خون

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:30 | لینک  | 


If I can stop one heart from breaking, i

I shall not live in vain; i

If I can ease one life from the aching, i

Or cool one pain, i

Or help one fainting robin i

Unto is nest again, i

I shall not live in vain. i

 

iiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiBy Emily Dickinson


برچسب‌ها: شعر، انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:30 | لینک  |