می‌شینم و شروع می‌کنم به خوندن پست‌های وبلاگش. مدت کوتاهیه که پیداش کردم. همون بار اول به قسمت فیدها اضافه شد. و از اون موقع دیگه هیچ باری توی وبلاگش ظاهر نشدم. ده پونزده تا پست جدید که می‌شه. یک بار می‌شینم به خوندن وبلاگش. این «یک بار» حداقل یک ساعتی از وفتم رو می‌گیره. هنوز تموم نشده که شارژ لپ تاپ ته می‌کشه. حوصله ندارم بزنمش توی برق. این که کار نکنه بهانه‌ی خوبیه که پاش نشینم.

نمی‌دونم چرا از وبلاگش خوشم میاد. شاید چون حس می‌کنم که حرفاش حرفای خودمه. هر چند خیلی از حرفاش تا حالا به گوشم نخورده یا از ذهنم نگذشته. شاید هم همین جدید بودن نوشته‌هاش برای منه که جذبم می‌کنه به خوندنش. یه نگاه جدید و چیزی که قبل از این تجربه نکردم. و شاید جای دیگه هم فرصت تجربه‌ش رو نداشته باشم.

خوب می‌نویسه. ساده ست. اما سبک نوشتنش رو دوست دارم. اصلاً پیچیدگی نداره و اون حرفی رو که می‌خواد بزنه رو در عین زیبایی خیلی خوب هم می‌زنه.حتی یک بار سعی کردم که سبک نوشتنش رو تقلید کنم. یادم نیست که کردم یا نه. چرا ... کردم. یه پست نوشتم و گذاشتم و شما هم خوندینش. اون پست رو با در نظر داشتن طرز نوشتن اون شروع کردم. اما نوشتنم به اون سبک یکی دو خط بیشتر دووم نیاورد. آخرش خودم به نوشته‌ی خودم چربیدم.

چرا نوشته های یک غریبه می‌تونه جذاب باشه؟ چرا لحظه‌هایی رو که ازشون می‌نویسه دوست دارم برای خودم مجسم کنم؟ راه رفتنش توی خیابون رو ... درس خوندنش توی کتابخونه رو ... تنهاییش توی اتاقش رو ... پشت کامپیوتر نشستنش رو ... نوشتنش توی دفترش رو! ...

 

پی‌نوشت: یکی از نوشته‌های نیمه تمامِ سال گذشته!

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:43 | لینک  |