پیش‌نویس: به بهانه‌ی انشای این ماه

 

شده تا حالا چشم به راه بودی باشی؟ مسافر داشته باشی که خبرش اومده باشه خودش اما نرسیده باشه هنوز؟ اون وقته که دل‌خوشی آدم می‌شه صدای دلنگ دلنگ زنگوله‌های خورجین خرش و هر تقه‌ای که به در بخوره از جا می‌کندت ....

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 8:16 | لینک  | 


 

YERMA: A farmer’s wife who can’t bear children is as useless as a handful of thorns, almost seen as evil, even though I too come from this wasteland abandoned by God. (Maria gestures as if to take the child) Take him; he’s happier with you. I seem to lack a mother’s hands.

 
MARIA: Why do you say that? 

 
YERMA: (Rising.) Because I’m tired: tired of them: of not being able to use them for something of my own. Because I’m hurt, hurt and humiliated beyond endurance, seeing the crops ripen, the fountains give water endlessly, the ewes bear scores of lambs, and the bitches pups, till the whole countryside seems to rise up to show me its tender sleeping young, while I feel only two hammer-blows here, instead of a child’s mouth.


From Yerma by Federico García Lorca Act II Scene 2

 


برچسب‌ها: گزیده، کتاب، لورکا، نمایشنامه

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:57 | لینک  | 


 

 از مزایای پلاس همین بس که آدم‌هایی که دور و برم هستن گاه به گاه مطالب علمی و ادبی جالبی می‌گذارن که اگر به خودم بود به این زودی‌ها بهشون برنمی‌خوردم. یکی از این‌ها که این اواخر خوندم سوالی بود با این عنوان که «چرا جنین‌های کوسه در شکم مادر همدیگر را می‌خورند؟» توضیحات کامل چرایی این مطلب رو می‌تونید این‌جا بخونید، ولی خلاصه‌‌ش میشه این که: تحقیقات نشون داده که این عمل در واقع جنگی هست بین هووها! کوسه‌ی ماده با بیش از یک کوسه‌ی نر جفت‌گیری می‌کنه و از هر کدوم از اون‌ها هم باردار می‌شه و این جنین‌ها که هر کدوم از یک پدر هستند در رحم شروع به خوردن همدیگه می‌کنن و ضعیف‌ترها خوراک قوی‌ترها می‌شن!

 

بعله! اینه داستان زندگی کوسه‌ها! و اینه همون چیزی که بهش میگن تنازع برای بقا! از همین تریبون خدا رو شکر می‌کنم که کوسه نشدم. چرا که اگر شده بودم دیگه وبلاگ نویس نمی‌شدم، یعنی قبل از این که پام به بلاگفا برسه و به مقام وبلاگ نویسی نائل بیام حتماً یکی خورده بودتم! به شما هم توصیه می‌کنم که برید سرتون رو بندازید پایین و به زندگی‌تون برسید و دیگه ناشکری نکنید! همین که آدمی‌زاد به دنیا اومدید کلی جای شکر داره! همین که توی دوران جنینی مسئولیتنی نداشتید جز میک زدن انگشت شستتون! همین که اولین بار به طور رسمی و علنی تازه توی هیفده هیجده سالگی (اون هم واسه چیز پستی مثل کنکور) وارد تنازع برای بقا میشید! اینا همه جای شکر داره. هر چند، نمیشه انکار کرد که یه کم بعدتر که سرتون رو میندازد و میرید تو جامعه، رسما ولی غیر علناً شروع میکنید به خوردن همدیگه!




نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:22 | لینک  |