ولو شد روی کاناپه. دست برد کنترل تلویزیون را برداشت، روشن کرد. پاها را انداخت روی هم و رفت ... تو فکر. خانه ساکت بود. تلویزیون ساکت بود، مثل همیشه. هیچ وقت تماشا نمیکرد. تصویرها میگذشتند. آهسته یا سریع. ولی بی صدا. تنها نقش سینمای خانگی پر کردن فضا بود. چه فیزیکی، چه از لحاظ نورهایی که روی دیوار پشت سرش رژه میرفتند و خالی خانه را پر میکردند.
داشت به فردا فکر میکرد که جواب رئیس روئسا رو چی باید بدهد؟ گندی که امروز زده بود چیز قابل چشم پوشیای نبود. هر چند، بیست و چهار ساعتی طول میکشید تا به گوش همه برسد و این یعنی حداقل تا فردا وقت داشت که از یک زندگی آرام لذت ببرد. اما چه فایده. مگر فکر میگذاشت. «اگر لیلا بود ...» تنها کسی بود که در این لحظات میتوانست راهی هر چند باریک به سوی اندکی آرامش باز کند. از فکرش گذشت «این هم از معایب سفرهای تک نفره ی زوجین ... یک جفت گوش شنوا، پَر» اصلاح کرد «تنها گوشهای شنوا ... یـــا، تنها گوشهایی که میشنیدند ... شاید هم تنها گوشهایی که دوست داشتم بشنوند».
دوست داشت همانجا جلوی تلویزیون خوابش ببرد، فردا را خواب ببیند که از راه نرسیده، که در پیچ و خم رویا گم شده و ... چشمهایش اما همین طور زل زده بودند به تصاویر متحرک. پلکهایش هم انگار با هم قهر بودند.
«تلفن رو که ازت نگرفتن». نگاه لیلا چیز دیگری بود، اما الان، صدای خالی هم کم مرهمی نبود. «سلام ... چه طوری؟ ... ببین، الان پشت فرمونم، نیم ساعت دیگه تماس میگیرم. باشه؟ مواظب خودت باش. بوس» بوق بوق بوق ...
برچسبها: نیمهکاره، داستان
صفحه 10
... شبح مهیب و پوستین پوش مردی تنومند را، به زحمت و به سختی میبینم ... نوجوانی تکیده و لاغر که کلاه به سر دارد روبهروی مرد نشسته است ... مرد پوستین پوش گاهی به عقب خم میشود و انگار اوست که دارد میخندد. خندههاش قه قهی است بریده، منقطع، خشک، چندش آور و حتی ترسناک ... از پس پشت پردههای لایه لایه و تو در توی دودلاخ خاک و غبار بویناک، به سختی و سایه وار مرد پوستین پوش را میبینم که دست نوجوانی را، دستی که در کهنهای پیچیده شده است، به دست میگیرد. از میان پوستین کارد بزرگی بیرون میآورد و همچنان که قه قه میخندد، کهنه را از دور دست نوجوان باز میکند و او - از دور متوجه میشوم و از ترس میلرزم - با بیتفاوتی زل زده است به مرد پوستین پوش که اینک دارد دست او را میبرد.
رمان سوگ مغان فضایی داره وهم آلود، که درش مرزی بین خیال، واقعیت و اسطوره وجود نداره. جاهاییش هست که باید بپذیری که اون چه که در خواب هم نمیبینی، در روز روشن، جلوی چشم راوی داستان خودنمایی بکنه. کتاب رو که باز میکنی باید برای این فضای وهم آلود آماده باشی و خودت رو تسلیمش بکنی تا داستان پیش ببردت. وگرنه میشی مثل یک سال پیش من، که به دنبال کتابی واقع گرا رمان رو دست گرفتم و بیست صفحه پیشتر نرفته بودم که سرخورده از این که چیزی سر در نمیارم و به جایی نمیرسم، کتاب رو بستم و کنار گذاشتم.
صفحه 79
رفتم به محله ی قدیمیمان. این جوی کنار کوچه، همان است که بود، چه قدر تابستانها با بچههای محله در این جو غوطه میخوردیم ... این هم همان درخت بید، ردیف مورچهها از تنهی درخت به صف و پشت سر هم میآمدند پایین ... مورچههای زرد کافر بودند، بد جوری میگزیدند. آنها را با مورچههای سیاه به جنگ میانداختیم ... مرغها و جوجهها میآمدند و مورچهها را تند تند میخوردند. غروب که میشد گاوها ماغ میکشیدند. بو و عطر نان تازه برمیخاست. پیرمردها با چادر شب پر از علف و یونجه میآمدند از کوچه رد میشدند. سلامشان که میکردیم با خوشرویی و لبخند جوابمان میدادند.
تصویر بند بالا، برایِ منِ بچه شهریِ ندید بدید، یعنی دریچهای به دنیای لحظههای ناب!
برچسبها: گزیده، کتاب
موتور جلوی پایم ترمز کرد. مرد آدرسی پرسید. نفهمیدم. نگاهی بهشان انداختم. سر و وضع شان کاملاً روستایی بود. انگار که همین الان از سر زمین آمده باشند، یا انگار که دارند فاصلهی میان خانه تا باغ را، یا جاده ی خاکی میان دو روستا را با این موتور قراضه طی میکنند. هر دو حدوداً پنجاه ساله بودند. زن چادری به کمر گره زده بود، روسری سفید را دور گردن سفت کرده بود و دست گچ گرفتهاش را بغل زده بود. مرد با کت کهنهی قهوهای و کلاه پشمی و صورتی زمخت دستههای موتور را سفت چسبیده بود و منتظر جواب مرا نگاه میکرد.
با تعجب پرسیدم: چی؟
تکرار کرد: هفتِ تیر اینجاست؟
چشمانم روی حفره ی سیاهی که دو دندان بیشتر نداشت ثابت ماند. (تعجبی نداشت که بار اول مغزم نتوانسته بود از میان اصواتی که شنیده است معنایی بیرون بکشد)
خندیدم: نه! تا هفتِ تیر خیلی مونده. همین خیابون رو مستقیم برید. سه چهار تا چهارراه بعدتر یک بار دیگه بپرسید تا نشونتون بدن.
چه فایده داشت برای مردمی که اهل هیاهوی این شهر نیستند از تقاطع ولی عصر بگویم، یا پل مدرس، یا ایستگاه مترو؟!
برچسبها: مردم
یک. احساس تعقیب شدن به آدم دست میده. (نمیدونم شاید هم یه توهم بیشتر نباشه)
دو. صدای خنده ی دختر در فضای اتاق پیچید ... دلم سایه ی درختان چنار خواست ...
سه. درست مثل این بود که عینک دودیش رو برنداره که نتونی چشم هاش رو ببینی.
چهار. اصلاً زنگ زده بودم که چیز دیگه ای بگم ولی صدات رو که شنیدم کلاً حرف رو عوض کردم.
پنج. یه جوری شده که آلودگی هوا موجبات شادی و خنده ی مردم رو فراهم میکنه!
شش. بنویسید. بنویسید. برای دوستانتون بنویسید. (یه چیزی تو مایه های «خدا را، خدا را ...»)
هفت. به شدت دچار کمبود جا هستم. یه کارتن کتاب رو پارسال جدا کرده بودم که دیگه به دردم نمیخورن. خوب میشه اگر بتونم به نحوی واگذارشون کنم. فهرست کردم گذاشتمشون ایـنـجـا. یه نگاهی بندازید ببینید بینشون چیزی هست که شما بخواید. چیزی خواستید کامنت بذارید ایمیل بدید تا ببینم چه جوری میشه اینا رو به دستتون رسوند.
هشت. «به منظور رهگيري مرسولات پيشتاز با مراجعه به پورتال شركت پست به آدرس WWW.Post.ir و ورود باركد 10 رقمي روي قبض از سرنوشت مرسوله خود مطلع شوید.» (به نقل از سایت شرکت پست استان تهران)
یه جوری نوشته سرنوشت که آدم اشک توی چشمهاش حلقه میزنه!
نه. افزایش ۳۵درصدی در نرخ آزمون دکتری
ده. گفته بودم خورهی دانلود کتاب گرفتم؟ از بعد از بسته شدن گیگا پدیا (به دلیل نقض قوانین کپی رایت) به این مرض دچار شدم. حس میکنم هر چی کتاب میبینم باید دانلود کنم (مهم نیست که نخونمشون) همین که داشته باشمشون کافیه. چرا که شاید دو روز دیگه دیگه قابل دسترسی نباشن!
یازده. صبح پنجشنبه، هوا عالی بود، زمین بهتر!
درختهای چنار یه برگ ریزون حسابی و دسته جمعی راه انداخته بودن. تو همون یه خورده پیاده روی ای که تا ایستگاه اتوبوس دارم کلی صدای خش خش از خودم در آوردم! رسیدم دفتر به رئیس میگم: هوا هوای پیاده رویه!
صبح جمعه هم آسمون واقعاً آبی بود و کوه های پوشیده از برف تهران اون بالا بالا ها خودنمایی میکردن. انگار نه انگار که چند روز توی این شهر نمیشد نفس کشید!
دوازده. امروز دیدم توی ویکی پدیا یه دسته ای هست به نام «ردهی افراد زنده»!
این که «ردهی افراد مرده» داشته باشیم برام توجیه پذیر هست اما این نه! آخه «زنده بودن» یک وضعیت بیثبات، موقتی و تغییر پذیر هست!
سیزده. دوستان خارجه ای دارید آیا؟ به ادبیات علاقه دارند آیا؟ میخواید ادبیات کشورتون رو بهشون معرفی کنید آیا؟ مشکلتون اینه که دوستاتون فارسی نمیفهمند آیا؟ خب. من داشتم برای دوستی دنبال کتاب میگشتم که ترجمه ی انگلیسیِ سووشون (سیمین دانشور)، بوف کور (صادق هدایت)، جای خالی سلوچ (محمود دولت آبادی) و دایی جان ناپلئون (ایرج پزشکزاد) رو پیدا کردم. :)
برچسبها: پراکنده
بعد از نزدیک به پنج سال وبلاگنویسی و در و همسایگی و چشم تو چشم شدن، دیدم خوبیت نداره همدیگه رو نبینیم و از دنیا بریم. اینه که تصمیم گرفتم در این روز فرخنده که هیچ مناسبت خاصی نداره، یک عدد عکس از خودم اینجا بذارم و کمابیش خودم رو رونمایی کنم. (یا به عبارتی خود-نمایی کنم!) حالا، این شما و این من! برای دیدن عکس برید دنباله ی این نوشته رو ببینید.
برچسبها: عکس
دنباله
دانشگاه ما یکی از دانشگاههای قدیمی کشور هست. ساختمان قدیمی هم زیاد داره. یه شمارهی پنج رقمی هم داره که وصلت میکنه به تلفن خونهی دانشگاه و از اون جا هم قاعدتاً وصل میشی به هر گوشهی دیگهای از دانشگاه که لازم باشه. توی این چند سال زندگی دانشجویی هر بار که شمارهی تلفنخونهی دانشگاه رو گرفتم یه آقایی با یه صدایِ یه کمی پیر گوشی رو برداشته و بعد از یه سلام و علیک و خسته نباشید ساده من رو به جایی که میخواستم وصل کرده. توی مکالمههای تلفنی وقتی طرفم رو نمیشناسم ذهنم ناخودآگاه شروع میکنه به تصویرسازی و فضاسازی. البته هیچ وقت وارد جزئیات امر نمیشه و همیشه در حد همون کلیت باقی میمونه. تصویری که از این تلفنخونه این تلفنچی توی ذهن من نقش بسته یک همچین چیزیه: یه دخمهی نسبتا تاریک ولی تر و تمیز که توش یه پیرمرد، یحتمل با بیست سال سابقه کار، تک و تنها نشسته پای یه دستگاه قدیمی و تلفن ها رو وصل میکنه. یه پیرهن سفید با راه راه های ساده تنش هست با شلوار پارچه ای مشکی و یه دو بنده. شاید یه جفت از این سر آستینها هم دست کرده باشه!
من یک آی.اس.تی.جی هستم.
به همین سادگی
اینها رو دبیرستان که بودیم درست کرده بودم. توی مقدمهی واژهنامهی انگلیسی به فارسی آریانپور - حداقل تو اون نسخهی قدیمی که ما تو خونه داریم - الفبای خط میخی رو فهرست کرده و توضیحات کوتاهی هم براش داده. یک روز به صرافتش افتادم که بشینم و بخونمش، بعد هم خرسند از کشفیاتی که کرده بودم نشستم و اسم دوستای همکلاسیم رو به خط میخی نوشتم!
یادش به خیر :)

عکسها رو تر و تمیز نکردم که کهنه بودن کاغذها توش نمایان باشه!
برچسبها: خط میخی، همکلاسی، دبیرستان
اگـر غـم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریـزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
حالا من بشم من، تو میشی ساقی، یا من بشم ساقی، تو میشی من؟