دیشب مغزم برای خودش جشن شکوفهها گرفته بود. تمام طول شب رو داشتم خواب درس و کلاس میدیدم. جوّش هم یه تلفیقی بود از مدرسه و دانشگاه. یعنی فک میکردم دانشگاه هستم ولی پشت نمیکت نشسته بودم. چند تا از همکلاسیهای دوره راهنمایی رو هم دیدم. حالا چرا راهنمایی، الله اعلم. بعد معلمش ازم در مورد بغل دستیم پرسید گویا، یا یه همچین چیزی، بعد من هی به ذهنم فشار میآوردم که یادم بیاد کی سال پیش بغل دستم میشسته که حالا نیست. بعد جالبه که جای این که یاد بغل دستیم بیوفتم، یاد اون دختره افتادم که کلاس بغلیمون بود و سر صف که بودیم با هم حرف میزدیم. از کسی به نام مهتاب هم یاد کردم. جالب این که تا حالا تو زندگیم با هیچ مهتابی رو به رو نشدم. خلاصه یه چیز قاطی پاتی ای بود! ولی جاتون خالی حس میکردم داره بهم خوش میگذره. مدتهاست کلاسِ خونم اومده پایین. فک کنم دیشب داشت بخشی از افت کلاسم جبران میشد. بعد میدونید معلممون کی بود؟ اون استادی که یه مدت اون اوایل دنبالش بودم که اگر بشه به عنوان مشاور، پایان نامهم رو باهاش بردارم. مال دانشکدهی ما نبود، سرش هم شلوغ بود، در نتیجه گیر آوردنش خیلی سخت بود. اینه که منم بی خیال شدم. تنها برخورد نزدیکم هم باهاش یه مکالمهی سرپایی پنج دیقهای بود که طیش بهش گفتم چی کارش دارم و ایمیلش رو ازش گرفتم. بعد میدونید تو خواب بهم چی گفت؟ گفت که من رو یادشه! بعد انقده من تو خواب ذوق مرگ شده بودم!
برچسبها: خواب
این روزها سیگنالها باز به خونه ی ما نرسیده راهشون رو کج میکنند! دو هفته ای هست که اینترنتم فقط ادای وصل بودن در میاره.
![]()
البته منم چون پوستم کلفته و به یاد دوران دایل آپ با سرسختی و سماجت تمام دست از سرش بر نمیدارم. اوشون هم که احساس کچل شدن بهشون دست میده، میزنن به سیم آخر و آب پاکی رو میریزن روی دستم. چه طور؟ هیچی دیگه، برمیداره اون گردالی کوچولوی اندک امید بخشش رو هم کنار میذاره و دست میزنن زیر چونه با اون چشمهای آبی عاشق کشش زل میزنه تو صورتم و میگه: لوکال کانکشن، اونلی!
![]()
میدونید، از من به شما نصیحت، سراغ اینترنت وایمکس نرید. البته شماها که همه یه پا اینترنت دار و اینترنت باز هستید برای خودتون، اما بازم گفتم بگم که اگر یه موقع خواستید حرکت جدیدی در این راستا انجام بدید انتخاب اشتباهی انجام ندید. اینترنت وایمکس رو انتخاب نکنید، مگه اینکه شرایطتمون به شکلی مجبورتون کرده باشه. من مجبور بودم، یعنی با توجه به شرایطم این تنها گزینه م بود.
الان میتونم از دست شرکت خدمات دهنده شاکی باشم، و هستم، اما باید بپذیرم که همه ش تقصیر اونا نیست. من به اینترنت وایمکس میگم «اینترنت رو هوا» برای این که همه چیش رو هواست، خارج از کنترله. مزیت اصلی وایمکس اینه که سیگنالهاش در هوا جریان داره، در نتیجه قدرت جا به جایی بهت میده، در این که بزنش زیر بغلت برو یه شهر دیگه کلن. اما مشکل اصلیش هم دقیقا در همین خصوصیتش جریان داره. به خاطر همین رو هوا بودنش عواملی فراتر از یه مودم خوب، یه شرکت خوب، خدمات خوب و و و در خوب و بد بودنش دخیل هستند. همون طور که توی این پست هم نوشتم، چیزی مثل شرایط آب و هوایی میتونه قدرت سیگنالت رو دست کاری کنه و روانت رو شاد!
پس محض خاطر سلامتیتون هم که شده، قبل از انتخاب وایمکس خوب شرایطتون رو در نظر بگیرید.
برچسبها: اینترنت، وایکمس
پیشنویس، شایدم تذکر: این نوشته هدف خاصی رو دنبال نمیکنه. نظم خاصی هم نداره.
ماه رمضون که تموم شد انگار هنوز تو جو ماه رمضون بودم. یادم میرفت آب بخورم، هی. قرار بود از وقتی که تموم میشه زندگیم سر و سامون پیدا کنه، اما بیست روزی میگذره و هنوز خبری از به سامان شدن من نیست.
ماه رمضون رو من معمولا جزو سال کاری حساب نمیکنم، به خصوص این چند سالی که میوفته توی تابستون. تو این ماه خود به خود کارایی م رو از دست میدم و میزان بهره وریم به منفی دو و دو دهم تنزل میکننه.
رمضون امسال به شدت مشکل خواب داشتم. بیدار شدن همیشه سختترین کاری هست که در طول روز انجام میدم. این که روزی دوبار این کار رو انجام بدم واقعا سخت و زجر آور بود. توی این یک ماهی که گذشت روزه داری هیچ جوره بهم سخت نگذشت، ولی بدخوابی بد جور دیوونه م کرده بود.
روز اول کاری بعد از ماه رمضون خیلی روز خوبی بود. پر انرژی. نوید بخش. انقدر که آرزو داشتم بقیه روزهام هم همین شکلی باشه. نه تنها آرزو داشتم، که امیدوار بودم بتونم این شکلی بکنمشون. پر بودم از انرژی و انگیزه برای کار و تلاش.
میدونید، نمیدونم کلا چه قدر آدم مفیدی هستم، اما اخیرا زیاد پیش میاد روزهایی رو پشت سر بذارم که فکر کنم بود و نبودم روی زمین هیچ تفاوتی نداشته. (چه بسا که نبودم بهتر میبود حتی! حداقلش این که دی اکسید کربن تولید نمیکردم)
این که چی شده که به این بلا گرفتار شدم نمیدونم درست. اصلش رو باید بندازم گردن خودم و تنبلی و بی اراده گیم. البته عوامل محیطی هم همیشه تأثیر گذارند، ولی با خودم که رو در وایستی ندارم. اول و آخرش خود آدمه که زندگیش رو تغییر میده. و چه قدر سخته تغییر کردن.
میدونید، اخیرا یه کشف جدید در مورد خودم کردم. یه کشف ناخوشایند. توی زندگی من تجربه جای خودش رو به تخیل داده. من محدود شدم. محدود زندگی کردم. به دلایل مختلفِ جنسیتی، اجتماعی، خانوادگی، شخصی. خلاصه ش میشه این که: من یک زنم که توی جامعه ی ایرانی، توی یک خانواده ی نسبتا سنتی بزرگ شدم و هیچ وقت جسارت و شجاعت انجام خیلی چیزها رو نداشتم. اینه که جای این که برم سفر کتاب خوندم، جای این که آدم های جدید رو بشناسم کتاب خوندم، و حتی به جای این که کارهای جدید بکنم، کتاب خوندم. کتاب همه ی اینها رو داشت، دنیاهای جدید، آدمهای جدید، تجربه های جدید. حالا هم هر جا کم میارم باز به دنیای کتاب پناه میبرم. تخیلم رو تغذیه میکنم، چرا که خودم فرصت تجربه کردن ندارم.
نیاز دارم شیطنت کنم. باید به خودم فرصت بدم. اون روی سکه ی من هم میتونه دوست داشتنی باشه. حتی برای خودم.
یه سری کارها رو دارم تازه توی بیست و پنج سالگی تجربه میکنم. حس عقب موندن به آدم میده. حس کسی که دیر رسیده. جا مونده.
وقتم رو به شدت هدر میدم این روزها. طبق معمول بی برنامه ام. بیشتر البته تنبلم وگرنه کار هست برای کردن. دارم سعی میکنم تصمیمات اساسی بگیرم و به زندگی جهت بدم، تصمیمات کما بیش اتخاذ شدند اما فعلا در مرحله ی فکر کردن توقف کردم و گویا هنوز نمیتونم خودم رو هل بدم به مرحله ی عمل.
در راستای نظم بخشیدن به زندگانی به تقویم گوگل رو آوردم. خوبه. کارآمد. به خصوص برای منی که هرگز یاد نگرفتم از سر رسید استفاده کنم. هنوز هم البته برنامه ریزی کردن رو یاد نگرفتم اما تلاشی هست برای این که شکل و قیافه ای به روزهام بدم.
از درسهای کلاس فانتزی جا موندم. کمی سرم شلوغ شد. از یه جایی به بعد تلاش نکردم پا به پاشون پیش برم. به این نتیجه رسیدم که کلاسی رو که برای تفریح برداشته ام داره برام تبدیل به تکلیف میشه و نمیخواستم ذوقم رو با زجرناک کردن قضیه از بین ببرم. کلاس شعر مدرنشون هم شروع شد. به شعر علاقه ای ندارم. صرفا برش داشتم که مجبورم کنه یکی دو تا شعر بخونم. تا چه پیش آید.
کلاس فرانسه م هم، هی، بد نیست. یه روز در هفته آدم رو زبان خون نمیکنه. هر چند که کلاسهای انگلیسیم رو هم همین جوری میرفتم من. این ترم راضی ترم. بچه ها جو دوستانه تری دارند. معلم مون هم انسان هیجان برانگیز تریه. تنها بدیش اینه که همکلاس ها چندان درسخون نیستن و ذوقی برای خوندن در آدم ایجاد نمیکنن. جالب اینه که همه شون از دم قصد مهاجرت دارن.
دارم برای خودم پروژه تعریف میکنم که هر روز کمی فرانسه بنویسم. یعنی خوب میشه اگر بتونم مخ استادمون رو بزنم که قبول کنه تصحیحشون کنه. وگرنه صرفا نوشتن خیلی مفید نیست. غلط غلوط بنویسم که چی بشه.
من معمولا کاری رو نمیکنم، مگه این که برای خودم پروژه تعریف کنم. البته اصولا برای این که پروژه تعریف کنم هم باید برای خودم یه پروژه تعریف کنم با این عنوان که «فلان پروژه رو برای خودت تعریف کن» و خوب این خودش لازمه ش اینه که ... بگذریم. خلاصه اگر موفق بشم از مرحله ی تعریف پروژه بگذرم برنامه های خوبی در ذهن دارم. کمی ورزش، یاد گرفتن رانندگی، تهرانگردی، هدف مند کردن کتابخونی هام، فرانسه، آشپزی، تقویت روابط اجتماعیم و و و ... میدونید، میترسم آخرش هیچ کدوم از اینها رو نکنم و ناکام از دنیا برم ... (اون قسمت ناکام از دنیا رفتن رو صرفا واسه دراماتیک نشون دادن قضیه گفتم. جدی نگیرید)
میدونید، کلا یه مدته از نزدیک انسان های موفق یا فعال که رد میشم روحیه م خراب میشه. انسان هایی که خودشون رو در این دو دسته دسته بندی میکنن لطف کنن یه مدت دور و بر من نپلکن تا من تکلیفم با خودم مشخص بشه.
راستی، جاتون خالی با بچه ها رفتیم تئاتر، چسبید. ما «به صدای زمین گوش کن» رو رفتیم، که اگر وقت کنم در موردش چند خطی مینویسم. یکی از بچه «کلمه، سکوت، کلمه» رو رفته بود میگفت خیلی خوبه. گرونه البته. برنامه تئاترهای در حال اجرا رو اینجا ببینید. سینما هم اگر میخواید برید من کلاه قرمزی رو دیدم خیلی دوست داشتم. البته نظرات مخالف هم در موردش شنیدم ولی هر جور که باشه من عاشق شخصیت کلاه قرمزی هستم و از لحظه لحظه ی دیدنش لذت میبرم. «ضد گلوله» رو هم برادرجان رفتن میگن خوب بوده. شاید برویم. بلیط سینما رو از اینجا بگیرید. تهرانر هم که حتما معرف حضورتون هست.
هیچچی دیگه. همینا که گفتم.
برچسبها: پراکنده
بعضی شخصیتهای ادبی هستن که جور خاصی به دل میشینن و تا سالها بعد توی خاطرت میمونن، حتی اگر داستان زندگیشون رو تمام و کمال به یاد نداشته باشی. میشه گفت نویسنده یه جوری نوشتهشون که باهاشون ارتباط برقرار میکنی، دوست میشی، نگرانشون میشی، حتی، گاهی، عاشقشون میشی. لنی یکی از این شخصیت ها بود.
این تابستون دچار کمبود کتاب شده بودم. برای همین هم از سر ناچاری دست به بازخوانی زدم. یکی از کتابهایی که برای این منظور انتخاب شد خداحافظ گری کوپر از رومن گاری بود. دفعهی قبل حدود چهار سال پیش خونده بودمش. این بار که میخوندمش دیدم بیشتر داستان رو یادم رفته اما یه خاطرهی پررنگ از این کتاب دارم و اونم شخصیت لنی ـه. یادمه دفعهی اول که کتاب رو میخوندم عاشق لنی شدم. یه عشق دست نیافتنی. جالب این که یک کلمه از حرفاش رو هم نمیفهمیدم. جس هم همین طوره. نمیفهمه لنی چی میگه، اما عاشقش میشه. این بار که کتاب رو میخوندم البته دیگه اثری از اون عشق نبود اما همچنان لنی برام یکی از شخصیتهای دوست داشتنی ادبی هست که شناختم.
چیزی که توی بازخوانی کتاب توجهم رو جلب کرد ترجمهی کار بود. اصل کتاب به فرانسه هست و من نمیتونم بخونم و با متن اصلی مقایسهش کنم، اما به نظرم اومد که ترجمه کار قوی بود. ترجمه در عین این که اصطلاح و تکه کلام زیاد داشت، روون بود و خوندنش برای من ایرانی شیرین. این جای تقدیر داره. ممنون از آقای حبیبی.
این هم بخشهایی از کتاب:
ص ۷۶
لنی دو روز پیش، همین که این کلهی زیتونی را از دور دیده بود، احساس کرده بود سر حال آمده است. او کسانی را که چشم دیدنشان را نداشت دوست میداشت. مجاورت این آدمها برای تقویت روحیهاش خوب بود. هر قدر هم که آدم عقاید استواری داشته باشد از تأیید آنها خوشش میآید. لنی تاب تحمل کسانی را که دوست داشت نداشت. اینها باعث میشوند که آدم در عقاید خود شک کند ...
ص ۱۰۷
چند نفر از دوستانم رو توی همین بیمارستان دیدم. یکی آربوا بود، سفیر سابق سوییس در مسکو. بعد از سی سال خدمت حالا میدونی چه جور وقت میگذرونه؟ دفتر راهنمای تلفن رو میخونه. فقط برای اینکه با واقعیت و آدمای واقعی تماس داشته باشه. یه مجموعه مفصل از این راهنماها جمع کرده. از تمام دنیا ، از جمله مسکو. میگه دفتر تلفن یکی از بهترین کتابهایی است که نوشته شده. همهاش واقعیته، پر از آدمهایی که حقیقتاً وجود دارن. چند صفحه از قشنگترین قسمتهای مربوط به بخش نیویورک رو به صدای بلند برام خوند. حتی بعضی وقتها از تلفنچی می خواد که یک شماره رو از بوئنوس آیرس یا شیکاگو براش بگیره. میخواد کتاب رو امتحان کنه و ببینه مبادا مطالبش من درآوردی باشه و این آدمهایی که اسم و شماره تلفنشون آنجا نوشته شده راستی راستی وجود دارن یا نه. سی سال خدمت در دستگاه دیپلماسی کارش رو به اینجا کشونده. بعضی وقتها، معمولاً نیمه شب، شماره ی تلفن خودش رو میگیره تا مطمئن بشه که واقعاً وجود داره و مشغول دروغ گفتن به خودش نیست.
ص ۱۱۹
- این حرفها همه بوی انقلاب میده.
- ابداً. من هیچ وقت خواب اصلاح کردن دنیا رو نمیبینم. با این دنیایی که ما داریم نمیشه دنیایی غیر از همین که هست ساخت.
ص ۱۷۶
شب به قلۀ شایدیگ صعود میکنید و ستارهها را تماشا میکنید و لذت میبرید. خود را به چیزی یا به کسی نزدیک احساس میکنید. اما از ستاره خبری نیست. فقط کارت پستالهاییست که معلوم نیست از کجا رسیده است. نوری که شما میبینید میلیونها سال پیش این ستارهها را گذاشته و آمده است. اینها پیشرفت علم است. شما روی اسکیهایتان ایستادهاید و به چوب دستیهایتان تکیه دادهاید و حیرانید. ولی در آن بالا هیچ چیز نیست. اینها هم چیزهایی است که در دل شما میگذرد. علم تپانچۀ عجیبی است. با همه جور چیز میشود آن را پر کرد و درق درق کلک هر چیز قشنگی که هست کند.
ص ۱۷۸و ۱۷۹
در تزرمات یکی رو میشناسم که میگه: «اینها هنوز درست جا نیافتاده. دنیا را باید عوض کرد. باید همه با هم متحد بشن تا دنیا رو عوض کنن.» ولی آخه اگر همه میتونستن با هم متحد بشن دیگه برای چی دنیا رو عوض کنن؟ دنیا دیگه این جوری نبود. اگر تنها باشی میتونی کاری بکنی. میتونی دنیای خودت رو عوض کنی. دنیای آدمای دیگه دست تو نیست.
ص ۱۸۰
پدرم توی یکی از این کشورهایی که زورکی پیدا شدن خودش رو به کشتن داد. منظورم اینه که این کشورها وقتی پیدا میشن که مردم میرن اونجا که کشته بشن. جغرافی یعنی همین. پدرم خودش رو فدای جغرافی کرد. مثلاً ویتنام. اول کسی نمیدونست که همچو جایی هم توی دنیا هست. حالا آمریکا پر از ویتنام شده. کره، همین طور. یک روز یک کاغذ برای یکی میرسه که پدرش تو کره کشته شده. میره روی نقشه میگرده ببینه کره کجاست. آمریکاییها جغرافی رو همین جوری یاد گرفتن.
برچسبها: کتاب، خداحافظ گری کوپر، رومن گاری
- مگه مجبوری؟!
- نه.
- پس چی؟
- دارم سعی میکنم خودم رو به خودم ثابت کنم.
- با این کار؟
- اره!
- احمق شدی دیگه. من چی بگم!
- مرسی که گوش کردی ... همین.
- بازم میگم، بیا و از خر شیطون بیا پایین!
- اصلاً ... اصلاً بیا یه جور دیگه به این قضیه نگاه کنیم.
- ...
- ببین، این فاکتور احمقانه بودن رو که بذاریم کنار، کفه ی ترازو به نفع سمت مثبت قضیه میاد پایین! هوم؟
- اینی که گفتی یعنی چی؟
- یعنی بیا خودمون رو به حماقت بزنیم ... بریم تو زاویه دید دو تا احمق ... بعد نگاه کنیم به این قضیه. اصلاً فکر کنیم دنیا کلهم احمق. هوم؟ حالا چی میبینی؟
توی غذا خوردن عادت دارم که چیزهای خوشمزهتر رو نگه دارم برای آخر که مزّهش زیر زبونم بمونه. مثلاً موقع هندوانه خوردن اول اون سفیدیهاش رو میخورم که بیمزهست بعد میرم سراغ وسطهاش که شیرینتره.
توی زندگی هم همچین رفتاری دارم. به خودم سختی میدم به امید این که و با فرض این که خوشیها از راه خواهند رسید و شیرینیشون تا آخر عمر زیر زبونم خواهند موند. مشکل اینجاست که حساب و کتاب زندگی دقیقاً این شکلی نیست. نه میدونی آینده چی قراره برات رقم بزنه، نه میدونی تا کِی زندهای که فرصت به دست آوردن و مزه کردن خوشیها رو داشته باشی!