درست در بحبوحه‌ی کتاب نخوندنم یک ناجی پیدا شد. یکی از دوستان با دادن چند تا کتاب کم حجم بهم، باعث شد که من به دنیای کتاب سلامی دوباره بکنم!

 

همیشه فکر کردم که سرگرمی‌های آدم تاریخ مصرف دارند. یعنی از یه روزی، یه سنی، یه جایی به بعد دیگه چیزی که تا چند وقت پیش سر ذوق می‌آوردت برات اهمیتی نخواهد داشت. نمونه‌ش رو دیدم که می‌گم. هم در خودم و هم در دیگران. برای مثال همین منی که جونم برای ستاره‌شناسی در می‌رفت، الان مدت‌هاست که سرم رو بلند نکردم نگاهکی به آسمون بندازم. چیزی که همیشه نگرانم می‌کرده این بوده که چنین بلایی سر کتاب هم بیاد. یعنی روزی برسه که میلم رو به خوندن از دست بدم!

 

راستش خوندن دیرینه‌ترین و به صرفه‌ترین تفریحی بوده که در عمرم داشتم. بچه که بودم کتاب داستان‌هایی که از برادرم بهم به ارث رسیده بود رو می‌خوندم (و خط خطی می‌کردم :دی). کلاس دوم دبستان که رفتم مامانم کتاب‌خونه ثبت نامم کرد. بعد از یه وققه‌ی چند ساله از راهنمایی دوباره پام به کتاب‌خونه‌ها باز شد و طی دبیرستان کتاب‌خونه رفتن شد جزو برنامه‌ی هفتگیم. طی دوران دانشگاه هم که به طرق مختلف، به خصوص با عنایت دوستان، از نعمت کتاب بهره‌مند بودم.

 

این وسطها همیشه بازه‌هایی بوده که کتاب نخونده باشم اما معمولا این بازه‌ها مصادف شده با زمان‌هایی که توشون به شدت مشغول بودم. چیزی که این چند وقت نگرانم کرده بود، این بود که توی دوران بی‌کاری به سر می‌بردم، کلی وقت اضافی داشتم، اما سراغی از کتاب نمی‌گرفتم و حتی هوس خوندن هم به سرم نمی‌زد. فکر می‌کردم شاید به دورانی رسیدم که اتفاقی که نمی‌خواستم داره میوفته. که با رسیدن گروه امداد و نجات، خوشبختانه، خلافش ثابت شد. خوشحالم!

 


برچسب‌ها: کتاب‌

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 17:44 | لینک  | 


 

دلم می‌خواد من هم دعوت می‌شدم به مطب دلگشا، برای یک گپ و گفت دوستانه.

 

آخر شب گفت یک روز بیا مطب دلگشا در این باره با هم صحبت کنیم. یک روز عصر به مطب دلگشا رفتم. هوا سرد بود. زمستان بود. از پله‌ها بالا رفتم، مطب دلگشا در طبقه دوم یک ساختمان بود، سه اتاق داشت و آشپزخانه‌ای. در اتاق انتظار خصوصی نشستم که یک یخچال محتوی خوراک و نوشاک در آن بود و میزی و صندلی و چند کتاب و تختی کنار دیوار. دکتر غلامحسین مریض داشت، او را دید و آمد و نشست و چاق سلامتی کردیم، درباره‌ی اوضاع صحبت کردیم، درباره‌ی کتاب‌هایش و هر چیزی در این دنیای فانی. رشته‌ی صحبت با آمدن مریض و معاینه‌ی دکتر قطع می‌شد و دوباره ادامه می‌یافت تا شب دیرگاه شد. صمد بهرنگی از راه رسید ...

 

شناختنامه غلامحسین ساعدی - نوشته‌ی جواد مجابی - صفحه‌ی ۱۷

 


برچسب‌ها: کتاب، غلامحسین ساعدی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:38 | لینک  | 


 

شنیدید میگن «طرف عمری خوابشم نمیدید؟»

خواستم بگم من دیدم. خودش رو نه ها، همون خوابش رو. اصلاً یه مدته که هی خوابش رو می‌بینم. اصلاً نمی‌دونم چی شده ها، ولی خواب همه چیزهای خوب رو می‌بینم. هِی. هر شب. خواب بیشتر آرزوهام رو. نداشته‌هایی که دستم بهشون نمی‌رسه. انگار یه جورایی قراره بی‌نصیب از دنیا نرم. خدایا، شکر.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:4 | لینک  | 


 

باز هم از اون وقت هایی هست که نوشتن میخوام و نوشتنم نمیاد. نوشته های کوتاه این چند وقتم نشانی از این هست که دارم جایی بین نوشتن و ننوشتن پرسه میزنم. حرف جدی ای برای گفتن ندارم اما میخوام دست به کیبورد بشم که کلمات بی هیچ آدابی و ترتیبی سرازیر بشن و من رها.

 

باید اعتراف کنم که با خوندن نوشته هاش حسودیم میشه. دلم میخواد من هم «روز نویس» داشته باشم. من هم به چیزهای کوچیک و بزرگ هر روزم فکر کنم و ازشون برای خودم خاطره بسازم. همیشه دوست داشتم که استفاده کردن از سررسید رو یاد بگیرم اما خب موفق نبودم. سررسید هایی که به دستم میرسند همیشه سال رو سفید و دست نخورده به سر میرسونند.

 

خب هر روز که نمینویسم. بذارید از امروز (پنجشنبه) بنویسم. از امروز که به کار گذشت. گردش. و دیدار دوستان. دیروز و امروز روزهای خوبی بودند. چرا که فرصتی شد برای دیدار. دیروز توی خانه ی هنرمندان که بعد از مدتها سری بهش زده بودم، بعد از یه پیاده روی نسبتا طولانی از محل کار تا باغ هنر، زیر سایه ی درختها دوستم رو دیدم. کتاب هم گرفتم تازه. امروز هم رفتیم کافه استیناس با یه همراه صمیمی.

 

یکی از بچه ها کافه زده اسمش رو گذاشته استیناس تا به قول خودش «در استیناس دوستی کنیم». اینجا که میری خوش میگذره. نه تنها به خاطر فضای دنجش، که به خاطر کافه چیش. بودن توی استیناس میچسبه. شاید اگر انسان کافه نشینی بودم و خوش مسیرتر بود، تبدیل میشد به پاتوقم.

 

دیدن دوستان من رو شاد میکنه. آدمهایی که انقدر برام خاص شدند که ازشون به عنوان دوست یاد کنم. چنین دیدارهایی هر وقت دست بدهند کلی باعث تحولات روحیِ اینجانب میشند. نمونه ش همین آخری که توی یکی از شلوغ ترین جاهای تهران توی بعضی از شلوغترین روزهای سال رخ داد و با اعمال شاقه همراه بود ولی حسابی چسبید! دارم راجع به گپ و گفت یک ساعته ای صحبت میکنم که به بهانه ی رد و  بدل شدن دو تا بسته زعفرون توی روزهای نمایشگاه توی متروی تهران شکل گرفت. یک ساعتی که روی صندلیهای زرد و سفت ایستگاه، میون سر و صداهای قطارهایی که هر سه دیقه یک بار میومدن، می‌ایستادن، مسافرها رو بار میزدن و با کلی سر و صدا دوباره راه میوفتادن به حرف زدن و گاهی هم لب خونی گذشت و چه خوش گذشت.

 

دارم سعی میکنم شاد زیستن رو یاد بگیرم. اصولا انسان شادی نیستم. منظورم از شاد یه چیزی تو مایه های سرخوش یا یه همچین چیزیه. شاد نیستم ولی میتونم شاد زندگی کنم. باید یاد بگیرم که ذره ذره های خوب زندگی رو ببینم و ازشون بهره و لذت ببرم.

 

این روزها که دغدغه ی بیشتر هم سن و سالهام درس و پاس کردن امتحانات هست، من بیکار نشستم و دارم اوقات فراغتم رو با سریال دیدن میگذرونم. این دومین سالی هست که به خرداد میرسیم و خبری از امتحان نیست. دومین سال، بعد از هیجده سال متمادی درس خوندن! خیلیه ها! فک کن؟ هیجده سال. همیشه گفتم، تنها کاری که حسابی توش سابقه دارم و خوب بلدم درس خوندنه. برای همین هم هست که یه روزهایی (البته فقط یه روزهایی) تصور زندگی بدون کلاس و درس ترسناک میشه.

 

از عجیبترین اتفاقهای این روزهای زندگیم شاید این باشه که: چند وقتی هست که کتاب نخوندم و ککم هم نگزیده! حدود دو ماهی میشه که دست به چیزی نزدم. فکر میکنم از عوارض بعد از پایان نامه باشه. شایدم از خوشی و بیکاریه زیاده. خدا به خیر کنه. در همین راستا وبلاگ خوانی هم به شدت افول کرده. شاید بتونم بگم در حال حاضر تنها سه تا وبلاگ هست که از طرف من به طور جدی پیگیری میشه. نمودارهای دنیا همیشه حالات سینوسی رو تجربه کردند. ایشالله که نمودار کتابخوانی ما هم به یه همچین افتی دچار شده باشه.

 

رفتم کلاس فرانسه ثبت نام کردم که از بی کلاسیِ زندگیم کاسته و بر جوانب تفریحیش اضافه بشه اما کلاسه اصلا خوش نمیگذره! فقط شده حکایت حسنی که به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت.

 

والسلام


برچسب‌ها: پراکنده

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:37 | لینک  | 


 

از مزایای نوشتن فراموش نکردنــه، یا حداقل ایجاد فرصتی برای یادآوری.

از مزایای ننوشتن هم فراموش کردنه. کنار گذاشتن چیزهایی که باید از یاد ببری.

 


برچسب‌ها: نوشتن

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:57 | لینک  | 


 

لباس رو اصولا و اساساً باید کند! افعالی مثل در آوردن یا عوض کردن هیچ جوره براش جواب نمیده! به خصوص توی این هوای گرم.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:10 | لینک  | 


 

به عمرم تخته سیاه ندیدم!

تخته‌ی گچیِ تمام مدرسه هایی که توشون درس خوندم سبز بود!

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:23 | لینک  | 


 

سیب در هوا چرخی خورد و در حالی که دستانم را جلوی صورتم سپر کرده بودم در دامنم فرود آمد. همیشه گفته بودی که نشانه گیری ات خوب است اما باز هم این ترس دخترانه امانم نمی داد تا ببینی که سیبی که در دامنم نشست سرخ تر بود، یا گونه های من.

 


برچسب‌ها: موقعیت

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:45 | لینک  |