مرد: نمیـ د/تـ ونم

زن: نمی‌دونی یا نمی‌تونی؟

...

زن: نمی‌دونی یا نمی‌تونی؟

مرد: [جواب درستی نمی‌ده. فقط کلمه‌ی نامفهومی می‌گه که هر چی هست طبق معمول با «نون» منفی‌ساز شروع می‌شه.]

زن: بهم نگاه کن!

...

زن: بهم نگاه کن!!!

[مرد سرش رو سی درجه‌ای از جهت تلویزیون منحرف می‌کنه اما هنوز صفحه‌ی تلویزیون رو توی زاویه دیدش داره و تا رو در رو شدن با صورت زن سی درجه‌ای فاصله داره.]

زن: بهت می‌گم، بهم نگاه کن! کم‌ترین احترامی که می‌تونی برای یک نفر بذاری، اینه که وقتی داره باهات صحبت می‌کنه تو صورتش نگاه کنی!

[مرد با اکراه رو به زن می‌کنه.]

...

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:43 | لینک  | 


 

 «جیک، جیک، جیک؟»

پایانِ سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج
ساعت یک و سی و پنج دقیقه‌ی بامداد شنبه ۱۴اسفند ۸۹

 


برچسب‌ها: کتاب

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:30 | لینک  | 


 

اتفاقی چند تا شعر جالب خوندم. می‌گم اتفاقی چون اهل شعر خوندن نیستم. اینی که گذاشتم بیت آخریش عالی بود.

 

ما ز بـالاییم و بـالا می‌رویم

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

ما از ایـن جا و از آن جا نـیـستیم

ما ز بی جاییم و بی جا می‌رویم

...

همچو موج از خود برآوردیم سر

باز هم در خود تماشا می‌رویم

 

                                    شمس

 


برچسب‌ها: شعر، شمس

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:23 | لینک 


 

عصر بود. دفتر و دستکم را جمع کرده بودم که راه بیافتم. دستم روی کلید برق بود که جلوی در ظاهر شد. حتماً کاری داشت. ایستادم. قدمی برداشت و وارد اتاق شد. آمد ایستاد درست روبه‌رویم اما حرفی نزد. به جایش زل زد توی چشم‌هام. نگاهش می‌گفت «بمان، باهات حرف دارم» اما نمی‌گفت چه حرفی! به زبان هم چیزی نمی‌گفت. همه چیز گنگ بود. نمی‌دانستم باید بترسم، نگران شوم، خوشحال باشم، بخندم، شوخی کنم، یا چی؟ فقط همین‌قدر می‌دانستم که باید بمانم، همان طور، همان جا! جوری که بتواند همین طور بایستد و همین طور زل بزند به چشمانم. حتی نباید تعارفش می‌زدم که بنشیند.

 

عصر بود. رفتم حرف‌هایی را که در سرم می‌چرخیدند بزنم. کارش تمام شده بود، داشت می‌رفت. مرا که دید برگشت، ایستاد. سکوت کردم.

 

چشمانش شیشه‌ای بودند انگار. سرد، شفافف ساکن. نگاهت که می‌کرد نه دو دو می‌زدند، نه پلک.

 

عادتم بود با کسی که حرف می‌زنم مستقیم نگاهش کنم. خیلی‌ها تحمل نداشتند. سر خم می‌کردند. رو می‌گرداندند. من اما دلیلی برای همه‌ی این‌ها نمی‌دیدم. موقع گوش کردن هم وضع همین بود. چشم‌ها را که نشانه می‌گرفتم یعنی بیشترینِ حواسم را به گوینده داده‌ام. یا گوش نمی‌کردم یا زل می‌زدم. صحبت که طولانی می‌شد، هر از چند گاهی فرصتی می‌دادم به طرف برای نفس کشیدن و چند ثانیه‌ای شروع می‌کردم به دور زدنِ سایر اجزای صورت. ابروها، پیشانی، گونه‌ها، بینی و البته لب‌ها. لب‌ها که تکان می‌خوردند، بعد از چشم‌ها، بیشترینِ توجه‌م را به خود جلب می‌کردند. اما روی هیچ کدامِ یکی دو ثانیه‌ای بیشتر نمی‌ماندم. انقدر دور می‌زدم تا باز برسم به چشم‌ها. این‌بار هنوز کلامی رد و بدل نشده بود و من (باز) کلید کرده بودم روی چشم‌ها.

 

عادت داشتم که موقع حرف زدن نگاه کند، اما هیچ وقت با نگاه کردن حرف نمی‌زد. این بار هم جز همان یک جمله چیزی نگفته بود: «بمان باهات حرف دارم». مانده بودم، اما حرف نمی‌زد. و من مانده بودم که چرا؟

 

نمی‌دانم چرا افکارم متمرکز نمی‌شدند. درست که همیشه اولش سخت است، انتخاب اولین کلمه، اما من که قصد مقدمه چینی نداشتم. کل حرفم چهار تا جمله هم نمی‌شد. آمده بودم جواب سوالی را بگیرم که پیش‌تر خودش به جانم انداخته بود ...

 

نمی‌دانم، شاید اگر کس دیگری بود، چیزی می‌خواند از آن چشم‌ها، من اما همچین استعدادی نداشتم.

 

...

 


برچسب‌ها: داستان، نیمه‌کاره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:23 | لینک  | 


 

ابـــــــــــرِ آرزوهام رو یه سوزن زده بودم، پـیـسسســـ...

یک کاره دیروز پاشد اومد با تلنبه بادش کرد ... !!!

نامرد دست گذاشت عدل روی نقطه ضعفم!

منم که ... چی بگم؟ ... دامنم از دست برفت!

البته تو رو نزدم ها! اما خوب دیگه! دامن که از دست برفت، چه یه وجب، چه ده وجب.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:28 | لینک  | 


 

به لطف دوستان که دست در دست هم دادند (به مهر) و هر آنچه که لازم بود از تحریک و تشویق و تطمیع (این آخری الکی بود، دیدم وزنش میخوره خوشگل میشه، گذاشتمش) و تهیه بلیط و هماهنگی و همراهی و اوووووه هزار تا کار پسندیده‌ی دیگه، دریغ نکردند، افتخاری نائل شد و ما از زیر میدون آزادی سر در آوردیم و یکی از کارهای اکبر رادی به اسم  خانمچه و مهتابی به کارگردانی هادی مرزبان رو دیدیم.

 

دیدن اجرا بهونه‌ای شد که سری به کتاب‌خونه بزنم و متن نمایشنامه رو بخونم، و چه خوشحالم که همچین بهونه‌ای پیدا کردم. قبلاً چند تایی از کارهای رادی رو خونده بودم و چندان نپسندیده بودم. نه این که ایرادی به کار بگیرم و بگم «خوشم نیومد چون خوب نبود». نه اصلاً. فقط با سلیقه‌ی من خیلی جور نبود. رئال می‌نوشت و اجتماعی. کارهاش در عین این که حرف داشتند برای گفتن، باعث نمی‌شدند که تخیل نویسنده رو تحسین کنم، یا شیفته‌ی فنـّـش بشم، یا جایی از کار به هیجان بیام و بگم «دست مریزاد!!!». کار که تموم می‌شد می‌گفتم «اوووم. خُب. باشه. خوب بود». اما این کار با قبلی‌ها فرق می‌کرد. البته هر آن‌چه که من پیش از این خونده بودم محدود می‌شد به سال‌های اول نویسندگیِ رادی در حالی که این کار (چاپِ 1381) یکی از نوشته‌های سال‌های آخر زندگیش بود و داشت برای اولین بار اجرا می‌شد. مجموعه‌ کارهای رادی توی یک دوره‌ی چهار جلدی به نام روی صحنه‌ی آبی چاپ شده، که من تنها فرصت کرده بودم چندتایی از نمایشنامه‌های جلد اول رو بخونم.

 

«خانمچه و مهتابی» در عین این که مثل کارهای قبلی اجتماعی بود و تا حدی رئال (با فاکتور گرفتن از بخش های سورئالش) موفق شد جذبم کنه؛ و فکر می‌کنم این جذابیت مدیون دو تا عامل بود: زبان و ساختار. «خانمچه و مهتابی» واگویه‌های پیرزن تنهایی بود که «پیر» بودن و «زن» بودنش اون رو به تاریخچه‌ای از سرگذشت زن‌های این سرزمین تبدیل کرده بود. شاید یه چیزی مثل همون چیزی که بهش می‌گن حافظه‌ی تاریخی. زبان آدم‌های کار شدیداً متناسب بود با شخصیت و موقعیت اجتماعی‌شون. لغات، اصطلاحات، تعبیرات و حتی لهجه‌ها خیلی به جا استفاده شده بودند و شیرینیِ خوندن کار رو صد چندان می‌کردند. این پرداخت قوی زبان چیزی بود که تو کارهای قبلی چندان به چشمم نخورده بود. اون‌جاها افکار سازنده‌ی تفاوت‌های فردی بودند. ساختار هم برخلاف ساختار‌های قبلی خطی نبود. تیکه‌هایی از سه تا زندگی، توی یک زندگیِ چهارمی که بدنه‌ی اصلی کار رو تشکیل می‌داد منعکس شده بودند و به واسطه‌ی خواب‌ها و خاطرات پیرزن، خواه ناخواه به زندگی اون گره خورده بودند. و همه‌ی این‌ها قرار بود دست به دست هم بدند تا این زندگی چهارم یه تابلوی بزرگتری بسازه و منعکس کننده‌ی حقیقت جاری در یک اجتماع باشه.

 

بگذریم. اصلاً قصد نداشتم که اینقدر راجع به نمایشنامه بنویسم. فقط اومده بودم این چند خط پایین رو بذارم که شما هم ذره‌ای از قوت زبان رو ببینید و لذت ببرید. این‌ها چند تیکه از یکی مونولوگ‌های خانجون هست. سه نقطه‌ها جاهاییه که من حذف کردم یا بهتر بگم، نیاوردم. قبول دارم که یه کمی تیکه پاره شده، اما اگه می‌خواستم همه‌ی تیکه‌هایی که این وسط بود رو هم بیارم باید سه صفحه تایپ می‌کردم. قبول کنید که خدا رو خوش نمیومد :دی.

 

همینکه ننه آقا پاشو گذوشت کوچه، دسّامو آب کشیدم و نشستم تو آینه. یه ریزه‌ای سرخاب و یه خورده‌ای موهام و گیس کردم و این چیا و یه خال مشکی هم عدل گذوشتم این جام. ... خانباجیم می‌گه اونی که می‌آد جلو بایستی پسند کنه. تو که خواسّگار نیسّی بی‌خودی رد می‌کنی. یکی عُنُقه، یکی طاسِ پیسه، یکی سبیل داره دسّه جارو. واسه تو همینــان دیگه. فُـکُـلی پاتشتی کون پیزی نداره که ... شب جمعه بود و خیلی دلم گرفته بود سارا. پاشدم دیگه. چادرمو کشیدم سرم و آن، با درشکه رفتم گارد ماشین. اون جام سوار ماشین دودی و سرتیل خودمو رسوندم پابوس آقام ... قلف شو گرفتم و سرمو گذوشتم روش و اشک به پهنای صورت. ای آقا! تصدقت بشم، دخیل تم، حاجت منو بده ... اونوقت یه آموتی چپقی بود بالای نصرتِ حاج پلویی. سرش یه تیغ طاس پیس، سبیل دسّه جارو، خودشم عین بگم چی. ... که سِد رقیه گفت آموتی پیغوم داده ما یه زیلو مچّدی و یه دونه چپق داشتیم و اینم موی سبیل ما گروی گلین خانوم ...

 


برچسب‌ها: کتاب، گزیده، رادی، خانمچه و مهتابی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:37 | لینک  |