پیش‌نویس: نظر میخوام برای این پست. حتی از شما دوست عزیز که داری از تو گودر میخونیش. حوصله دراز نویسی هام رو هم اگر نداشتی، حداقل یه نگاه به تهش بنداز.

 

نمی‌دونم قدیمی‌ها همیشه حرف‌های خوب خوب می‌زدن، یا ماییم که دست به گلچین کردنمون خوبه. هر چی که هست باید بگم، خدا بیامرزه پدر و مادر اونی رو که از «رنگ رخساره» گفت و از «سر درون». این رنگ رخساره چه کارها که نمی‌کنه. افشاگری می‌کنه، در حد تیم ملی! خوب آدم رو رسوا می‌کنه. حالا شاید زورش به اون سرِّ درون که می‌گن نرسه، اما آشفتگی رو خوبِ خوب افشا می‌کنه. کافیه یه نگاه بهش بندازی که ببینی کار تا کجا خرابه. که چه طوفانی داره اون تو واسه خودش جولان می‌ده. ظاهرش آرومه ها. اما هیچ آرامشی نمی‌تونه روی ذات آشفته‌ی این غوغا سرپوش بذاره.

 

هست. اما نیست. هست. اما بودنش بودن نیست. فکرهاش انقدر دورش رو گرفتن که شده مثل یه وجود، وسط مه. محو و دور از دسترس. اما می‌دونید، مه نیست. بیشتر مثل یه غبار از ذرات ریز می‌مونه. یه چیزی مثل کمربند کوییپر (که دور منظومه‌ی ما رو گرفته ... و به عبارتی دور همه‌ی ماها رو). نمی‌دونم سر و کله‌ی همه‌ی این‌ها از کجا پیدا شد. فکر کنم خودش بود که همه رو پاره پاره کرد و ریخت دور. ریختشون دور، اما نه اون طور که باید. یعنی نشد که بشه. اون قدری زور نداشت که بتونه از میدان جاذبه‌ی مغزش خارجشون کنه. حالا این فکرهای تیکه تیکه، پاره پاره، ریز ریز، تا شعاع یک متری دورش رو گرفتن و دارن واسه خودشون می‌چرخن و می‌چرخن و می‌چرخن. بدیش فقط همین چرخیدن دائمی نیست. همه چیز پخش و پلاست. انقدر که خودش هم نمی‌دونه دقیقاً چی به چیه. تیکه‌ها جدا جدا افتادن. هر کدوم توی یه مدار واسه‌ی خودش. معلوم نیست چی مال کجاست. چی از کجا اومده. قراره از کجا سر در بیاره. خیلی از تیکه‌ها گم شدن. حالا کسی نمی‌دونه که کلاً نیستن، یا توی این شلوغیه که نمی‌شه پیداشون کرد.

 

می‌دونید. من همیشه گفتم که حواس چیز خوبیه. برای این که قابلیت پرت شدن داره. ولی خوب یه سختی‌هایی هم داره. درست مثل پرتاب دیسک می‌مونه (یا شاید هم پرتاب چکش :دی) زور می‌خواد. فقط وقتی جواب می‌ده که زورت برسه که به دورترین نقطه‌ی ممکن پرتش کنی. یه جایی شاید مثل همین جا. در دوردست‌ها! (دِهَه! حالا من یه چیزی گفتم. حالا هی شما ها هی بر ندارید بیارید حواس‌هاتون رو بندازید این جا! پا شید برید در خونه‌ی خودتون بازی کنید. گفته باشم. یه بار دیگه حواستون بیوفته اینجا با چاقو پاره‌ش می‌کنم. تازه‌ش هم. حواس رو هر شب ساعت نه جمع می‌کنن. بذاریدش توی یه کیسه‌ی سرخ آبی، درش رو هم محکم گره بزنید. اگر حواس‌های خشک و ترتون رو هم از هم جدا کنید که عالی میشه. به یاد داشته باشید که حواس، طلای سرخ آبیه!) بعد شما بیا این وسط یک آدمی رو در نظر بگیر، که در بی‌انرژی‌ترین روزهای زندگیش، داره همه‌ی زور نداشته‌ش رو به کار می‌گیره که این رو پرت کنه. خوب معلومه نتیجه نمی‌گیره دیگه! همین قدر که حواسش عدل جلوی پاش نمیوفته باید بره خدا رو شکر کنه.

 

همه‌ی این ذرات پخش و پلای معلق ساکن و همه ی اون حواس های پرت نشده، وضعیتی به بار میارن که بودن آدم رو با نبودنش یکی می‌کنه! حالا اگر یه سری دست و پا زدن‌های درونی رو هم به همه‌ی این‌ها اضافه کنی، رخساره یه رنگِ خستگی و بیحوصله گیِ دائم به خودش می‌گیره. رنگی که از همون بالا شره می‌کنه و چکّه می‌کنه و تمام وجود آدم رو لک می‌کنه. لکه‌ها که یکپارچه بشن، میوفتی توی سراشیبی سکون و لختی. البته سراشیبی لغت مناسبی براش نیست. بیشتر شبیه یه باتلاق میمونه. که توش در عین سکون حرکت داری. یه حرکت رو به پایین. میگن دست و پا نزنی بهتره، اما هیچ وقت به آدم نمیگن که تهش فقط دیرتر مردنه!

 

ولی این میلِ به سکون هم واسه خودش کلی دلیل داره؛ دلیل‌های محکم. از طرفی خسته‌ای. نایی برای رفتن نمونده. این قدر توی همین کره‌ی به شعاعِ یک متریِ دور و برت با خودت جنگیدی که دیگه تحمل خستگی راه پیش روت رو نداشته باشی. این جور موقع ها یه تخته سنگ خوب کار آدم رو راه میندازه. میری روش میشینی (شاید دلت خواست دستت رو هم بزنی زیر چونه ت و قیافه ی این آدم متفکر ها رو به خودت بگیری) و به خودت میگی: چه اهمیت داره؟ اصلا کی گفته باید رفت؟ مگه اون جلو چه خبره؟

 

اما این نرفتن همیشه هم از سر خستگی نیست. بعضی وقتها نرفتن به قصدِ نرسیدنه. وقتهایی نرسیدن میشه هدف که رسیدن ترسناکه یا مقصد مبهم. بعضی وقتها میدونی که چیزی که انتظارت رو میکشه خوشایند نیست. اینه که هیـــــــچ دلت نمیخواد به سمتش بری. بعضی وقتها هم اصلاً نمیدونی چی انتظارت رو می‌کشه. میدونید که آدمیزاد جماعت از چیز ناشناخته میترسه؛ نمونه اش جن و روح و جزیره ی برمودا. ناشناخته ترسناکه، به سمتش رفتن هم ریسک داره، که ریسک کردن خودش باز ترسناکه، پس چه بهتر که کل ماجرا رو بیخیال شیم. نه؟

 

یه موقع ها هم سکون از سر ناامیدیه. تو افق های دور هیچ نیروی جاذبه ای نیست که تو رو به سمت خودش بکشه. اینه که موندن به رفتن ارجح میشه. اما میدونی چیه؟ مغز اگه زورش بچربه، فرمان میده که برو. یه چیزی مسلمه و اون این که نشستن راه چاره نیست. چه بری و چه نری این جاده هست، ادامه داره. پس بهتره که قدم برداری. وگرنه توی ناکجا آباد زمان تنها میمونی.

 

بین هزار تا سوال بی‌جواب تنها موندن ته‌ش  می‌شه سرگشتگی، تهِ سرگشتگی هم کلافگیه. و کلافگی  هم آخرش میشه یه کلاف که به دست و پات می‌پیچه و قدرت همون دست و پا زدن ها رو هم ازت می‌گیره. و اون موقع است که سکون اختیاریت، دائمی میشه و اجباری. میدونی من به چی فکر میکنم؟ به بادی که بیاد و همه ی این ها رو به قعر فراموشی ببره یا به بارونی که همه رو بشوره و زمین گیر کنه.

 

منی که دست انداز های زندگیم با خنده صاف میشه و چاله هاش با خواب پر، بهم نمیاد که از این چیزها بنویسم. اما بذار بهت بگم که این روزها کمابیش همه داریم فرار میکنیم. همه دنبال دور شدنیم و دنبال یه پنا‌گاه. گفتن شنا و تیراندازی یاد بگیرید واسه همین روزها بود دیگه (البته ما در این مقال تیراندازی را به مسابه ی همان پرتاب چکش که پیشتر ذکر شد تلقی میکنیم). یکی مثل من با سر شیرجه میزنه توی کتاب. اگر جواب نگرفت میاد این تو ولـ/وبـ ـگردی می‌کنه. ته ته ش یا سرش رو می‌چسبونه به شیشه‌ی سرد اتوبوس، یا خودش رو تو تاریکیه زیر پتو پنهان می‌کنه. یکی دیگه شاید بره سراغ تمام کارهایی که تا الان نمی‌کرده. سراغ همه‌ی چیزهایی که میتونن بهش بگن که با قبل فرق داره. نو شده. اون آدم سابق نیست. به خواسته‌های سرکوب شده‌ش رسیده. یکی شاید خودش رو با کار خفه کنه، یا با درس یا با زندگی، یا با هر بدبختیه دیگه ای غیر از اونی که گریبان گیر خودش شده. بعضی شاید حتی حاضر باشن برای این آخری بدبختی هم از هم دیگه قرض بگیرن. ...

 

یه ساعت و بیست و سه دیقه از نیمه شب گذشته. چشم‌هام پر از خوابه. میرم که به دنیاهای دوردست خودم پناه ببرم. شب خوش.

  

پی‌نوشت: همون طور که بالا هم گفتم، برای این پست نظر میخوام. میخوام ببینم برای شما هم پیش اومده؟

شده غلیان رو تو خودت رسماً احساس کنی؟

شده که میل گریه داشته باشی اما گریه ت نگیره؟

شده دلت هوای تازه بخواد؟

شده که احساس خستگی مفرط بکنی؟

شده که یه حس لختی بیاد و سر تا سر وجودت رو بگیره؟

شده همه ی احساسات درونت برات گنگ باشه؟

شده وقتی ازت می‌پرسن چته، بگی کاش خودم هم می‌دونستم؟

وقتی همه ی اینها شدن، چی کار کردی؟

 


برچسب‌ها: افسردگی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:31 | لینک  | 


 

و دگر روز، مورخ بیست و هفتم ذی‌الحجه‌ی سنه‌ی 1۴3۱ قمری، در حلقه‌ی یاران به محفل دفاع یاری دگر شدیم. مجلس وعظی برپا بود و علومی چند در هوا معلق(!). دو دَرش نمودیم، چنان که طلاب را درخور آید (:دی). خنده‌کنان و گشنه‌دلان پا در رکاب تاکسی کرده خویشتن به قدمگاه فردوسی رسانیدیم. چون جویای دوستان شدیم، گفتند ره خویش چنین و چنان پیش گیرید و سوی ما آیید. چنان کردیم. در ره خویش به راحت‌اللزی (!) برنشستیم که اندر او پیرمردی نشسته، قرآن خواندی. و بدین وسیلة چهار طبقة به بالا شدیم. چون بر در کلاس معهود فرود آمدیم، پرده‌ها کشیده دیدیم و اتاق تاریک کرده و نقش power pointی بر دیوار و بسیار سیم‌ها که در لپ‌تاپ اندر شده بود. ...

 

ادامه دارد ... نــــدارد.

خُب واسه چی چپ چپ نگام می‌کنید، خُب؟

خُب سخت بود دیگه! همین قدر تونستم چرت و پرت بنویسم. زورم به بقیه‌ش نرسید.

...

چی؟

...

این‌جوریه؟

...

واقعاً که! جنبه ندارید آدم بیاد خودش اعتراف کنه؟ هوم؟ خوب بود اگه میومدم می‌گفتم «ادامه دارد ...» بعد نمیومدم بقیه‌ش رو بنویسم، بعد شما می‌رفتید سر کار، بعد ضایع می‌شدید، بعد من دلم خنک می‌شد؟ نه، می‌خوام ببینم خوب بود؟

...

اصلاً فکر کردی خودت بودی می‌تونستی؟

با شمام. بله، همین شما. اصلا اگه راست می‌گی خودت وردار تمومش کن ببینم چی کارش می‌کنی!

واقعاً که!

 


برچسب‌ها: دفاع

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:51 | لینک  | 


 

چه دلیلی میتونه داشته باشه که حس کنی حالت گرفته ست، ولی ندونی چرا؟!

همین که یه چیزی باشه، یه اتفاقی برات بیوفته که دلیلش رو ندونی حس بدی داره. حالا چه برسه که خود این اتفاق داشتن یه حس بد باشه! اونم حس بدی که دلیلش رو ندونی... اون وقته که این حس بدت دو برابر میشه!

بعد ناجور میوفتی تو هچل! (راستی هچل یعنی چی؟ یه جاییه که میوفتن توش؟)

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:57 | لینک  | 


 
بعضی وقت‌ها انقدر بچه‌ی خوبی می‌شم! انقدر بچه ی خوبی میشم، که نگو و نپرس! میشم یه پارچه(!) خانوم! در حدی که خودم از خودم تعجب میکنم. البته خودم به روی خودم نمیارم!

دوم اردیبهشتِ هشتاد و نه


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:10 | لینک  | 


 

برای رضای خدا، تنوع، رفع احساس لختی، و حفظ سلامتی خودم هم که شده، هر از چندگاهی، توی رخت‌خواب، از این پهلو به اون پهلو می‌شم!

 


برچسب‌ها: تنبلی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:37 | لینک  | 


 

تئاتر شهر اخیرا برای تئاترهای باحال که تخفیف میده، یه ساعت نشده، همه بلیط ها تموم میشه. من که توی خونه نت ندارم. توی محل کار، صفحه ی اول رو گذاشتم تئاترشهر باشه که هر روز تا فایرفاکس رو باز میکنم، حتی اگر خودم یادم نباشه، این صفحه جلوم باز بشه و اگر تخفیف جدیدی هست ببینم. امروز اومدم دیدم نوشته تخفیف برای آنفولانزای خوکی. این دقیقا چیزی بود که مدتها انتظارش رو کشیده بودم. هر چند کلا رفتن این کار رو بیخیال شده بودم. اما حالا که تخفیف خورده نمیشه  از خیرش گذشت. این شد که با شتاب تمام روی محل مربوطه کلیک کردم و دیدم با قرمز نوشته، ظرفیت ثبت نام برای همه روزها تکمیل شده است. دیدن این نوشته چیزیه که مدتیه بهش عادت کردم. یه تصمیم گرفتم. هر چند چندان امیدوار نبودم، اما گفتم این کار رو میکنم. کاری که بیشتر برام مثل یه بازی می‌موند تا یک تصمیم جدی. صفحه رو باز کردم، گفتم می‌شینم انقدر ریفرش میزنم، تا یکی بیاد بلیطش رو کنسل کنه، و من تند و سریع جاش رو بگیرم. نمی‌خوام خیلی هیجان نوشته‌م رو ببرم بالا. از ده دیقه به نه صبح شروع کردم. وسط کارها و سرچ های دیگه‌م هر چند دیقه یه بار یه دونه F5 هم روی این صفحه می‌زدم. و همچنان همون پیغام قرمز جلوم سبز می‌شد. تا این که ده و بیست دیقه، بالاخره شد!!!! در کمال ناباوری من، باکسی (box) که باید باز می‌شد، باز شد و توش نوشته بود، ظرفیت باقی مانده یک نفر! یک لحظه هول کردم. دیدید آدم برای یه لحظه فلج می‌شه. با آخرین سرعتی که می‌تونستم، مکان نمای موس رو به ته صفحه رسوندم و دکمه‌ی ثبت رو زدم! ... پووووووووووووه ... دوباره بالا نوشت « ظرفیت ثبت نام برای همه روزها تکمیل شده است» با این فرق که این‌بار زیرش اضافه کرد «شما قبلا ثبت نام کرده‌اید، در روز انتخاب شده با در دست داشتن کارت شناسایی خود، به گیشه مراجعه فرماپپد» (غلط تایپیِ کلمه آخر مال خود سایته، نه من). خیالم راحت شد.

 


برچسب‌ها: تئاترشهر، بلیت

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:12 | لینک  | 


 

دارم فکر می‌کنم یه هفته ی تمام زندگی رو تعطیل کنم و بچه خوبی بشم. من آدم بی‌جنبه‌ای هستم که وقتی بهم خوش می‌گذره حالم از خودم به هم می‌خوره! (حالا نه به این شدت) مثلاً وقتی سه ساعت با بچه‌ها می‌شینیم دور هم و می‌گیم و می‌خندیم، بعدش احساس یک آدم وقت تلف کن ِ علافِ بی‌مصرفِ الکی خوش ... بهم دست می‌ده! و در این لحظه ست که دچار خوددرگیری می‌شم. یعنی بابت این که یه ساعت آدم مزخرف و به درد نخور و الکی خوشی بودم با خودم دعوام می‌شه و آخر ماجرا به یه حس تنفر از خود ختم می‌شه. نهایت همه‌ی این‌ها هم اینه که هر چند وقت یه بار تصمیم می‌گیرم تهذیب نفس کنم (که گاها موفق هم می‌شم) و این جور موقع‌هاست که به اون شخصیت ساکت و گوشه‌گیر و شاید بشه گفت تنهام پناه می‌برم و ...

 

دوم اردیبهشتِ هشتاد و نه


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:40 | لینک  | 


 

Once upon a time

We had a professor

Who was a gold miner.

Going deep through our thoughts,

He never failed to see

The sparkling pieces of gold

In our most ordinary comments.

 


برچسب‌ها: انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:10 | لینک  | 


 

عزم نوشتن کردم

با دست.

مداد خریدم.

مشکی.

دلم تنگ شده بود برای بوی چوب.

چند روزیه که دفترچه‌ی کنار دستم،

خط خطی‌ می‌شه

وقت و بی‌وقت.

 

وقت نداشته،

کی‌بورد اذیت کن،

خستگی روزانه،

و دغدغه‌ی پایان‌نامه

بهانه‌های خوبی شده بودند برای ننوشتن.

اما من

در دوردرست‌ها رو

انقدر دوست دارم

که فدای این بهانه‌ها نکنمش.

 

پی‌نوشت: شاید بپرسید «چرا این رو این شکلی نوشتی؟ تیریپِ شاعرانگی و از این صحبت‌ها؟» راستش، نه. خودم هم نمی‌دونم!

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:36 | لینک  | 


 

«پستی» خوندن و وبلاگ نوشتن رو به درس خوندن و پروپوزال نوشتن ترجیح می‌دم! کامپیوتر رو روشن کردم و زل زدم به صفحه‌های سفیدِ فایل word ی که قراره به زودی به پروپوزال من تبدیل بشه. یعنی می‌شه؟ همه می‌گن پروپوزال نوشتن کاری نداره، این جمله یعنی این که من دارم خودم رو لوس می‌کنم. ولی حقیقت امر رو که بخواید، نوشتن این پروپوزال، برای من مساویه با برداشتن یک قدم جدی به سمت پایان‌نامه. چیزی که چهار ماه تمام با تمام قوا ازش فرار می‌کردم. توی این یک ماه و نیمی که جدی دارم به پایان‌نامه نوشتن فکر می‌کنم همه چیز خیلی بهتر شده. نمی‌دونم چرا تابستون، سه ماه تمام، وقتم رو صرف در رفتن ازش کردم.

راستش رو بخواید، الان یک هفته‌ای هست که دارم با پروپوزال هم همین رفتار رو می‌کنم. خوب می‌دونم تا وقتی که شروع به نوشتن نکنم، هیچ کاری پیش نمی‌ره، اما چه کنم که این «آی با کلاه»ی که می‌بینید، آدم بشو نیست که نیست!

 

از یکشنبه شب خوندن دومین کتاب محمدرضا کاتب رو شروع کردم: پستی. بهونه‌ی خوبیه برای در رفتن از زیر مشغله‌های درسی. کتاب خوبیه. دوستش دارم. از سبک کارهای کاتب خوشم اومده، و کم کم دارم خصوصیات نثرش رو درک می‌کنم. یادتونه گفتم کارهاش صحنه‌های خشن داره؟ این بار نویسنده حتی صبر نکرده که داستان به جایی برسه و بعد دست به کار بشه. تیکه‌ای که این زیر میخونید، چند خط از چهارمین صفحه‌ی کتابه:

شاید پسرک هم هزار بار این نقشه را توی ذهنش مرور کرده بود: میله را چسبید: آخر چرخش داشت می‌رفت: سرش را برد جلو: چرخ از روی گردنش گذشت: صدای خرد شدن استخوان‌هایش را شنید: سر به پوستی بند بود و به این طرف و آن طرف می‌خورد: دست‌هایش به آن میله قفل شده بود و بدنش همین‌طور روی زمین کشیده می‌شد و همراه قطار می‌رفت. تنش را با یک دست، نزدیکی‌های پیشوا پیدا کرده بودند. لوکوموتیوران نزدیک نیشابور سگی را تو آیینه دیده بود که دنبال قطار کرده. وقتی پایین می‌آید دستی را می‌بیند که میله را سفت چسبیده. با چکش همه‌ی انگشت‌هایش را خرد کرده بودند تا دست از میله جدا شده بود.

چیزی که ازش سر در نمیارم، روش نشانه‌گذاریِ این نویسنده ست!

 

حال میده خوندن داستانی که پرتکرارترین کلمه‌ش «شاید» ه!

یک مدت زیاد باهاش بدخلقی می‌کردم، آخر دلم به حالش می‌سوخت ... نمی‌دانم، شاید اگر می‌دانست برای خوشحال کردن او دام این کارها را می‌کنم دگیر کیف نمی‌کرد. شاید هم فکر می‌کرد واقعا توانسته عصبانی‌ام کند. ... شاید آن گریه‌ها برای این بود که باز زجرش بدهم چون وقتی اذیتش نمی‌کردم تمام روز را غمگین بود. شاید برای همین رفت شیفت شب. ...

 

 


برچسب‌ها: گزیده، کتاب، محمدرضا کاتب، پستی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:40 | لینک  |