یک. دلم میخواد وبلاگ بنویسم. الان حداقل ده روزی هست که به شدت میخوام بنویس، اما دستم به کیبورد نمیره. الزاما چیز خاصی توی ذهنم نیست برای نوشتن. فقط کلا دلم نوشتن میخواد.

 

دو. بعضی از پراکنده‌های این پراکنده گویی قدمت دو ماهه دارند. یعنی نزدیک به دو ماه هست که هی یه چیزی از ذهنم میگذره، و  به خودم میگم یه پراگنده گویی بنویسم و این رو بذارم توش. و همون طور که میبینید تازه الان و در این پست به این مقام نائل شدم.

 

سه. دلِ سنگ: بار اولی که شازده کوچولوی احمد شاملو رو گوش میکردم، خیلی راحتتر صورتم خیس شد.

 

چهار. بعضی چیزها هستن که انسان رو پر از عشق می‌کنند، انقدر پر که هر لحظه لبریز می‌شی. نمونه ش همین شازده کوچولو.

 

پنج. تکیه کلام: انسان پر تکه کلامیه. تکه کلام هم که میدونید، میتونه مسری باشه. هی دارم سعی میکنم تکه کلام هاش سر زبونم نیوفته. اما خیلی سخته!

 

شش. بازم درس و کلاس و دانشگاه و ... چیزهایی که نمیخوام بهشون فکر کنم!

 

هفت. شده تا حالا احساس بدبخت‌ترین آدم دنیا رو داشته باشی؟ شده؟ نه به خاطر این که بدبخت‌ترین آدم دنیا هستی ها! نه. فقط به این خاطر که در اون لحظه‌ی خاص این احساس تصمیم گرفته به سراغت بیاد و سر به سرت بذاره! احساس بدیه. گریزی هم ازش نیست. خدا نکنه وسط خیابون بیاد و خرت رو بگیره. اون موقع ست که میمونی چی کار کنی. وسط خیابون بشینی به حال خودت گریه کنی؟ یا این که از همون وسط خیابون سر به بیابون بذاری!

 

هشت. چه قدر دلم میخواد که این ماه به آخر نرسه! (یا: چقدر دلم نمیخواد که این ماه به آخر برسه)

 

نه. باید یه مراسم revival of shadi راه بندازیم! چه جوریش رو نمیدونم. میخواد با تنفس مصنوعی باشه، یا شک، ما برش میگردونیم. مگه نه؟

 

ده. هیچ وقت در زندگیم انقدر بابت نیومدن اتوبوس خوشحال نبودم. باد خنک پاییزی به صورتم می‌خور. و بوی عطر خانوم کنار دستیم با بوی شیری که نمیدونم از کجا میاد قاطی میشه. و من خوش و خرم روی صندلی فلزی ایستگاه لم دادم و تکون خوردن شاخه‌های درختها رو نگاه میکنم و منتظر هیچچی نیستم. چرا که این لحظه خودش از لحظه هایی که آدم میتونه مدتها انتظار بودن درش رو بکشه.

 

یازده. جایزه. رفتم برای خودم جایزه خریدم. خوشحالم. مدتها بود که منتظر بودم یکی این رو برام بخره. حتی میخواستم بیام بگم «خیلی بده اگه من یه هدیه درخواستی تولد داشته باشم؟» یعنی بیام بگم برای تولدم چی میخوام، بعد همه دوستام دست به دست هم بدن به مهر و اون رو برام بخرن؟ (نود و نه و نه دهم درصد این کار رو نمیکردم، اما بهش فکر کردم. هدیه ی تولد برام اهمیتی نداره، ولی اگر قراره چیزی بگیرم، فکر میکنم از منطق دور نباشه اگر بگم، دوست دارم چیزی رو بگیرم که بتونم دوستش داشته باشم.)

ایده ی «هدیه درخواستی تولد» رو یه روز به شوخی به مامان گفتم. به جدی نصیحتم کرد که، نکنی ها، زشته، بده، قباحت داره. چی میخوای، خودم برات میخرم. منم گفتم نمیخواد. فرداش رفتم خودم برای خودم جایزه خریدم! انقدر خوبه. انقده خوشحالم. چیزی که خریدم رو دوستش دارم. کلی هم ذوق مرگ شدم. دست خودم درد نکنه.

(دست یه نفر دیگه هم درد نکنه. تنها کسی که بدون این که بهش گفته باشم، فهمیده بود که چی میخوام. هر چند یه خورده حال گیری شد، اما همین فهمیدنش برام ارزش یک هدیه رو داشت)

 

دوازده. این ترم که تموم بشه، خیلی چیزها تموم میشه! میترسم رابطه با دوستهایی که به واسطه ی این درس ها و این کلاسها دارم، قطع بشه. که اگر بشه، دلم باید برای خیلی چیزهای خوب تنگ بشه!

 

سیزده. اخیراً به کشف بخشی از پایگان (جمع پایه) زندگانیم نائل شدم!!!

 

چهارده. نمیدونید بعضی جمله ها چه قدر آدم رو نگران میکنه.

 

پانزده. بهم گفته بهش فکر نکن. تو سرت به کارت باشه. نمیخواد نگرانش باشی. نمیتونم نباشم. نمیتونم بهش فکر نکنم. وقتی اثراتش هر روز جلوی چشممه.

 

شانزده. و این شاید اولین قدم باشه ...

 

هفده. خیلی جالب بود برام که یه آدمی از گذشته من رو یادش بیاد.

 

هجده. بعضی وقتها خیلی سخته که بدونی کار درست چیه.

 

نوزده. آخرین اتوبوس شب.

 

بیست. این پراکنده‌گویی من رسماً سر و ته نداره. پس کسی به خودش فشار نیاره که چیزی بفهمه. اگر هم فهمید، لطف کنه بیاد به خودمم بگه :دی چون خودم هم هیچ قولی نمیدم که با دوباره خوندن اینها چیزی دستگیرم بشه.

 

بیست و یک. به روز بودن اینجا یه زمانی یه وظیفه ی شرعی برام به حساب میومد. اما باید اعتراف کنم که این دو هفته در انجام این وظیفه ی خطیر اهمال کردم.

 

بیست و دو. روز به روز به تعداد میل هایی که توی اینباکسم هستند و یه علامت پرچم یا یه دونه ستاره کنارشون روشنه، اضافه میشه. همه ی اینها یعنی این که باید سر فرصت به این میل ها جواب بدم؛ یا یه فایلی رو ازشون دانلود کنم؛ یا به یه لینکی که داخلشون هست سرک بشکم!!!

 

بیست و سه. به شدت حس میکنم که باید یه پست بنویسم به اسم «آخرین اتوبوس شب». این اولین باره که در زندگیم برای یه نوشته، عنوان دارم اما متن نه! :دی (به این میگن یک وبلاگ نویس موفق)

 

بیبست و چهار. قدیمی های اینجا حتما یادشون میاد که من یه زمانی نوشته‌هایی مینوشتم به اسم «اتوبوس نامه» امروز که مثل هر روز توی یکی از اتوبوسها توی ترافیک همیشه حی و حاضر پایتخت گیر کرده بودم، فکر کردم شاید بد نباشه یه وبلاگ گروهی راه بندازیم به اسم «فرهنگ اتوبوس‌نشینی»، که توش از دغدغه‌های استفاده از وسائل نقلیه‌ی عمومی بگیم.

 

بیست و پنج. دارم کم کم یاد میگیرم که چه جوری با کفش پاشنه دار راه برم. شاید باورتون نشه، اما من توی کفش پاشنه دار، تعادلم رو هم نمی‌تونستم حفظ کنم. چه برسه که بخوام راه برم!!!

 

بیست و شش. یه معذرت خواهی به همتون بدهکارم. خیلی وقت میشه که سراغ خیلی ها رو نگرفتم. شرمنده.

 

بیست و هفت. راستی، یه معذرت خواهی دیگه از همه‌ی کسایی که ممکنه توی این چند وقت بهم اس ام اس بزنن (هستن دوستانی از خوانندگان این جا که شماره ی موبایل رو دارن). شارژ تموم کردم. تا چند وقتی هم قصد ندارم دوباره پول توی شیکم موبایلم بریزم. اینه که اس ام اس هاتون بی جواب خواهد موند.

 

بیست و هشت. اینم از این.

 


برچسب‌ها: پراکنده

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:5 | لینک  | 


 

 

Walking down the street

Distant memories

Are buried in the past

Forever

 


برچسب‌ها: انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 17:24 | لینک  | 


 

ایستادم و خوب نگاه‌ش کردم:

چهره‌ی بق کرده‌ی بچه‌ای رو داشت که تو یه پارک شلوغ، روبه‌روی دکه‌ی بستنی فروشی ایستاده؛ دلش بستنی می‌خواد، اما مامانش رو گم کرده!

*     نه بچه بود ...
**   نه مامانش رو گم کرده بود ...
*** نه دلش بستنی می‌خواست ...


برچسب‌ها: آینه

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:31 | لینک  |