GERARD MANLEY
1844 – 1889
It has been said that the most important date in Gerard Manley Hopkins career was 1918, …
به این تاریخ که میرسم کنجکاو میشم که ببینم چند سالگی نویسنده میشه؛ زودی میدوم میرم ببینم که تاریخ تولدش کی بوده. اولش فکر میکنم که تاریخی که خوندم ۱۸۱۹ بوده: «ئه ... این که میشه قبل از تولدش» یه بار دیگه تاریخ توی متن رو نگاه میکنم: «آهان. ۱۹۱۸ » دوباره تاریخ تولد و مرگ رو چک میکنم: «ئه!!! این طرف که سنش اصلاً به سال ۱۹۰۰ قد نداده!!!»
… was 1918, twenty-nine years after his death, for it was then that the first publication of his poems made them accessible to the world of readers.
آدم عجب نویسندهی بدبختی میتونه باشه که کاراش برای اولین بار بیست و نه سال بعد از مرگش چاپ بشه. خیلی هنرمندها هستن که بعد از مرگشون توجه بیشتری بهشون میشه، اما این که اصلاً توجهی (به طور عمومی) بهت نشه، دیگه خیلی زجر آوره.
. . . دستش رو توی دستِ پلیس سرِ چهارراه میبینم . . .
. . . صورتش همیشه با یه لبخند پذیرای آدمه . . .
. . . با دیدنش پاهام رو محکمتر به زمین میکوبم . . .
* * *
من و مرضیه، توی یکی از کلاسهای خالی، داریم فرانسه میخونیم. درهای کلاسها چشمی دارند تا بشه از بیرون، توی کلاسها رو دید. اینجوری قبل از ورود به کلاسها میفهمیم پر هستند یا خالی. باز شدنِ ناگهانیِ در هر دومون رو شکه میکنه. پیش از این که ببینم کی قراره از این درِ باز داخل بشه توی دلم شروع میکنم به غر زدن که: «مگه نمیبینه آدم تو کلاس هست؟ حداقلش اینه که اول در بزنه بعد بیاد تو ...» با دیدنش، همهی حرفایی که تو دلم زده بودم رو پس میگیرم. نگاهش به طرف ما نیست، البته این فرق چندانی هم در قضیه نمیکنه!
یک کمی هول شدم. اولین چیزی که به ذهنم میرسه گفتن یه جملهی کاملاً بیربط به مرضیه است و ورق زدنِ پر سر و صدای کتابم. تنها برایِ شکستن سکوت! ... متوجه میشه و برمیگرده. من هول شدم. مرضیه هم. آخه نمیدونیم چه طوری باید رفتار کنیم! اما اون آرومه! حتماً عادت داره! عادت داره به چنین پیش آمدهایی. به دیده شدن و ندیدن . . .
یکی از بچههای کارشناسی ارشدِ رشتهی خودمونه. تا نیم ساعتِ دیگه همینجا کلاس دارن. زود اومده سرِ کلاس. سلام میکنه و معذرت میخواد. میپرسه «میتونم کیفم رو بذارم اینجا؟» میگم آره و اون با دستش حجمِ خالیِ هوا رو لمس میکنه. میگم «باید مستقیم بیاید جلو. صندلیها تهِ کلاسـن» و تا اون خودش رو به نقطهی مورد نظر برسونه، تند و تند کیف و کتابم رو از روی صندلیای که داره به سمتش میره جمع میکنم و خودم رو کنار میکشم. میپرسه «چی میخوندید؟» مرضیه میگه «فرانسه» من اضافه میکنم «البته رشتهمون انگلیسیه» و با این جمله میخوام بهش بگم که همرشتهایم؛ و این شاید یه جور حسِ همزادپنداری، یه جور حسِ نزدیکی ایجاد کنه . . .
* * *
قبلاً زیاد تو دانشکده دیدمش. لبهاش همیشه به خنده بازه و لبخندش همیشه پذیرایِ آدمه؛ هر بار که میبینیش؛ حیف که نمیتونم بگم «هر بار که میبیندت»! آخــــــه، نابینا ست. میدونم ارشد میخونه. فاطمه میگه اسمش «امید» ه! همرشتهمونه! میپرسم «این چه جوری نورتون۱ رو خونده؟» میگه یکی هر روز میومده یه ساعت براش کتاب رو روخونی میکرده و این گوش میداده! (به خودم میگم «حاشا به غیرتت/شایدم همتت. تویی که میبینی، عرضه نداری این کتاب رو بخونی، اون وقت اینی که نمیبینه، خونده و برای این دانشگاه رتبه۲ آورده!) فاطمه میگه، مهدی توی پلهها میخواست دستش رو بگیره و کمکش کنه، اجازه نداد. گفت «فقط هر جا مانعی بود بهم بگید». میخواد خودش تنها قدم برداره تا مسیرهای دانشکده توی ذهنش حک بشه! رفت و آمدش رو توی دانشکده دیدم، اما هیچ وقت اون عصایِ سفید معروف رو دستش ندیدم! فقط به مهدی گفته بوده که بدش نمیاد اگه مهدی بتونه توی وقتهای آزادش توی استفاده از سایت دانشگاه بهش کمک کنه (کامپیوترهای سایتمون اسپیکر ندارن).
* * *
به امید روزی که من هم یاد بگیرم، نا بی نا!
زیرنویس:
۱. نورتون یک کتاب دو جلدی به زبان انگلیسیه، که هر جلدش 3000 صفحهست (با فونت ریز) و در مورد تاریخ ادبیاتِ انگلستانه.
۲. قاعدتاً رتبهش یه رقمی بوده!
خدایا، یه جورایی یه کوچولو نگرانِ آیِبیکلاه م. تا این جاش رو خودت اینقدر خوب پیش بردی، برای بقیهش هم خودت هواش رو داشته باش. نذار دست تنها بمونه ...
دارم فکر میکنم که نوشتن هم یک جور نقاشی کردن هست. طرح زدنِ یک سری طرحهای کد دار.
آنها هشت نفرند. به آنها میگویند: «آتش!» و من هشت لولهی تفنگ را میبینم که رو به من گرفته شده. گمان میکنم میخواهم در دیوار فرو بروم، با تمام قوا به دیوار فشار خواهم آورد و دیوار مقاومت خواهد کرد. درست مثل کابوس، همهی اینها را میتوانم تصور بکنم. ... من از حالا زخمها را احساس میکنم؛ یک ساعت است که سر و گردنم تیر میکشد. دردِ حقیقی نیست. بدتر از آن است.
دیوار؛ یک داستان کوتاهِ سی صفحهای، نوشتهی نویسندهی فرانسوی زبان، ژان پل سارتر؛ نمونهای از فلسفهی اگزیستنسیالیم.
داستانِ سه زندانیِ محکوم به مرگ ...
دیگه هیچچی نمیگم، فقط باقی گزیدهها رو در دنبالهی مطلب بخونید.
دنباله
حواسپرتی هم چیز خوبیه. نمیدونم چرا بعضیها درست در لحظهای که باید حواسشون پرت باشه، تمرکز میکنن!
برخلاف اون روز ... امروز باور دارم.
مهم نیست که به نقطه باور دارم یا به خط.
مهم اینه که لحظه رو باور دارم.
ساعت شش امروز (نوزده شهریور) قراره این نمایشنامهی بکت توی رادیو فرهنگ بررسی بشه*. تا حالا دو تا از کارهای بکت رو خوندم. خیلی نمیفهممش، اما باید اعتراف کنم که یه جورایی دوستش دارم. به سرم میزنه که تا ساعت شش از یه گوشه از اینترنت این کار رو هم پیدا کنم و بخونم.
از ویکیپدیا سر درمیارم. و مشغول خوندن سیناپس کار میشم:
The curtain rises on "[a] late evening in the future." It is Krapp’s sixty-ninth birthday and, as has become his custom, he hauls out his old tape recorder, reviews one of the earlier years – in this case the recording he made when he was thirty-nine – and makes a new recording commenting on the events of the previous twelve months. He is described in the text as a "wearish old man." "I saw Krapp small and wizened," he wrote later; "Krapp has nothing to talk to but his dying self and nothing to talk to him but his dead one."
همین یه دیقه پیش این پاراگراف رو تموم کردم. جملهی آخرش یه جورایی تکونم داد.
Krapp has nothing to talk to but his dying self and nothing to talk to him but his dead one.
جمله رو یه بار دیگه بخونید ... یه بار دیگه دقیقتر ... یه جور احساس نزدیکی باهاش ندارید؟ شرح حالِ ما وبلاگ نویسهاست، نه؟ نظری که بکت در مورد شخصیت نمایش خودش داده، بد جوری به حکایت ما وبلاگنویسها شبیه ه. هر از چندگاهی برمیگردیم و نوشتههای پیشینمون رو میخونیم. بعدش میایم و میشینم و یه چیز جدید مینویسیم،
may be because we have nothing to talk to but our dying self and nothing to talk to us but our dead one.
فکر کنم این روزها، با این dead self م، فال این لاو شدم.
برم بگردم ببینم میتونم نمایشنامه رو توی نت پیدا کنم. (... پیدا کردم. ایناهاش)
برچسبها: انگلیسی
سلام
من اومدم :-)
این مدت همگی بهم بسیار حال دادید. حرف برای گفتن بسیار دارم. قبلش چند تا نکته. اول این که من جای شما باشم این پست رو توی یه نوبت نمیخونم. از من گفتن بود. بعداً نگید چرا اینقده طولانی نوشتی!!! دوم این که، این نوشتهها بر حسب توالی زمانی مرتب شدن، یعنی به ترتیبی که برام رخ دادن. اون اعدادی هم که توی پرانتز میبینید، روز هر واقعه رو نشون میدن.
۱. کادو: اول از همه برم سراغِ سمیرا که یک حالِ اساسی بهم داده بود که فکرش رو هم نمیکردم. با خودش قرار گذاشته بود که نوشتهی جدید وبلاگم رو به عنوان هدیهی تولد بگیره!!! سمیرا خانومی، متولدِ دو مهرِ شصت و خوردهای، اینجانب میخواستم وبلاگ را کادو پیچ نموده تقدیمتان کنم، فقط مشکل اینجا بود که بلد نبودم :دی (نه کاغذ کادوی مجازی داشتم. نه بلد بودم که یه جسم مجازی رو کادو پیچ کنم) اینه که به اون پاپیون گوشهی بالا قناعت نمودم. ببخشید دیگه. وسع ما هم همین قدر بود.
۲. شجاعت: (چهارم) به نظرم انسانهایی که جملههای کلی از خودشون دَر میکنن، اصولاً یا خیلی شجاع هستن (شجاع از نوعِ جسور) یا خیلی احمق.
اینجانب هم چندی پیش یکی از این جملات از خودمون دَر نمودیم. حرف از عنّه شد که گفتم «من به جز چهار نفر اعضای اصلی خونواده، توی این فامیل به هیچ کس ذرهای وابستگی عاطفی ندارم».
مامان با نگاههای پر از «آخه چرا؟»ش نگاهم کرد. راستش رو بخواید خودم هم اولش یه کمی گرخیدم. گفتم نکنه که این وسط یکی، محض رضای خدا، یکی، باشه که من ذرهای بهش وابستگی عاطفی داشته باشم. بعد نشستم حساب و کتاب کردم، دیدم نـــــــــــخیر. دونه دونهشون رو از نظر گذروندم. تحمل نصفشون رو ندارم. از اون نصف باقی مونده، نسبت به نصفشون نظر خاصی ندارم. از مصاحبت نصف دیگه هم، در شرایظ خاص، خیلی بدم نمیاد.
۳. مهمونی: (پنجم) یه کم دیر به مهمونی دعوت شدم. اما خوب همچین که رسیدم خیلی حال داد و یه خوشآمد درست و حسابی به خودم گفتم. فقط حیف که اینقدر بیعرضه بودم که لذت مهمونی رو همون دمِ رسیدن فقط درک کردم!
۴. شش شهریور:
دلم میخواست بنویسم ... از خیلی چیزها ...
از اس.ام.اسی که صبح برام خبر آورد: Dishab hamidreza amiri fot kard؛
از تلفنهای ساعت دهِ شب، که هنوز هیشکی خبر رو باورش نشده بود؛
از تنهایی شمردنِ ایستگاههای مترو به سمتِ بهشت زهرا؛
از چشمهای قرمزِ بچهها؛
از برادر حمید که با لباسِ سیاهِ خاکی روی زمین نشسته بود و میگفت «حمید، یادته پیارسال با هم نشسته بودیم اینجا و برای مامان گریه میکردیم؟ حالا من تنهایی ...»؛
از بابایِ حمید که با ورودِ بچههای دانشگاه به خونهشون گفته بود «حمید ببین، دوستات اومدن. به خاطرِ تو اومـدن. پـاشو ازشـون پذیـرایی کـن» و سرِ قبر گفت «زحمـت کشیدید اومـدید. اومـدید عروسـی حمیـد.»؛
از امتحاناتِ ترم آخرِ کارشناسی که در نبودِ همیشگی یکی از بچهها برگزار شد؛
از جلسات امتحانی که با جملهی «رحم الله من قرأ فاتحه مع صلوات» شروع شد؛
از حمید، و حتی از خودم میخواستم بنویسم، اما ...
... نشد!
عکس مالِ اردیبهشت امساله. روی تپههای سیلک. فاطمه گفت همهتون فکر کنید دارید پرواز میکنید، دستهاتون رو از دو طرف باز کنید ... همهمون داریم پرواز میکنیم، ولی اونی که اول از همه پرید، حمیدرضا بود. فقط دلم میخواد بگم، امینرضا، کاش محکمتر بغلش میکردی.
۵. آیِ با کلاه: خودم رو پشت یه ستون، زیر یه سایبون پنهان میکنم؛ پشتِ یه خط، زیر یه کلاه.
۶. آیِ بیکلاه: من که کلِ زندگیم عادت کردم به جفت بودن، این روزها بد جوری تک افتادم.
۷. (آیِ با کلاه + آیِ بیکلاه): کلاه دار بودن « آ » با وجودِ یک آیِ بی کلاه ست که معنا پیدا میکنه.
۸. سه صفر: (سیزدهم) برای اولین بار در زندگیم سکهی صد تومنی دیدم. جلوی مغازه دار ایستادم و دارم با تعجب سکه رو نگاه میکنم. کوچیکه. خوشگله. عکس پشتش (=پل خواجو) رو دوست دارم. اما هر چی نگاهش میکنم نمیتونم هضم کنم که سه تا صفر روی یه سکه باشه!
۹. اتوبوس نامه: (چهاردهم) [توی مکالمهای که میخوام تعریف کنم، دو تیکهش برام جالب بود، که ایتالیکشون کردم]
سوار میشه،جلوی من میشنه و از بغل دستیش میپرسه «بخوام برم مترو، کجا باید پیاده بشم؟» بغل دستی در جواب شونه بالا میندازه. رو به من سوالش رو تکرار میکنه. میخوام بگم اشتباه سوار شدی. آخه توی محلِ ما، برای مترو رفتن، معمولاً اتوبوسهای توپخونه رو سوار میشن؛ یا میرن سرِ سهراه و تاکسی میگیرن.
مــــــن: مترو؟! متروی کجا؟
مسافر: مترو دیگه. یه جایِ بزرگیه. شما تا حالا سوار نشدید؟
مــــن: [جلوی خندهام رو میگیرم] چرا، اما آخه این اتوبوس که مترو نمیره، مگه این کـــــه ... مگه این که بخواید برید مترویِ ن---
مسافر: آره، آره [حرف آ رو مثل ع تلفظ میکرد]
مــــــن: خوب، باید ایستگاه ج----- پیاده شید.
مسافر: ج----- کجاست؟
مـــــن: این الان مستقیم میره، بعد میپیچه به چپ و واردِ خیابونِ ... [نگاههای سر در گمش رو که میبینم آدرس دادن رو بیخیال میشم] برسیم میگم بهتون.
...
میگه مسافره و مالِ این شهر نیست. از اهواز اومده خواهرهاش رو ببینه و تا الان کلی جاهای تهران رو گشته. با صدای بلند (طوری که همه مسافرها میشنون) و با هیجان شدید داره از تمام کارهایی که این چند روز توی تهران کرده و جاهایی که دیده، برای بغل دستیش تعریف میکنه. «فلان جا رفتم، بهمان جا رفتم، حرم رفتم، زیارت شهدا رفتم ... فقط مونده که برم موزه». قطعهی شهدا؟ مگه اونجا هم جزو اماکن دیدنیِ تهرانه؟ خوشم میاد که طرف اهلِ کارِ فرهنگیه! یعنی میخواد بره موزه. البته جوری کلمهی موزه رو استفاده میکنه که انگار کلِ تهران یه موزه بیشتر نداره!
...
مسافر: خیلی شهرها رفتم. اصفهان رفتم، شیراز رفتم، ... .
پـیـرزن: [با لحن کنایه آمیز] پس حسابی برای خودت میگردی!
مسافر: [با خنده] عــاره (=آره). شوهر من عرب نیست. خوزستانیه.
... [صبحتهای مسافر همچنان ادامه داره] ...
نتایج اخلاقی:
الف: مترو اصولاً یک جای بزرگیه. خدا رو چه دیدی، شاید اگه تعداد کلِ صندلیهاش رو حساب کنیم، از ورزشگاه آزادی هم بزرگتر بشه!!! :دی
ب: همهی شوهرانی که به خروجهای تنهایی خانومشون از خونه، و رفت و آمدها و گشت و گذارهای ایشون حساس هستند، اصولاً عرب تشریف دارن! اون هم از همون نوعِ سوسمار خورش که همهی ما ایرانیها ارادت خاصی بهشون داریم. :پی
۱۰. Crop: (هفدهم) این crop ابزار خوبیه. به جور تمرینه برای کادربندی.
به این نتیجه رسیدم که به تنهی درخت علاقهمندم. به خصوص اگه دیوارهی چپ یا راست عکسم رو ایجاد کنه.
۱۱. بازم عکس بازی:
۱۲. ابطال: اگر رسیدنِ دودِ خروجی از اگزوز ماشین به مشام آدمی جزو موارد ابطال روزه بود، توی تهران به فاصله ی هر ده قدم یه بار روزه ی آدم باطل میشد.
۱۳. عادت/دوست داشتن؟: اخلاق عجیبی دارم من. هر چیزی رو اول پیدا میکنم، بهش عادت میکنم و بعد دوستش میدارم. یعنی در اولین نظر شاید از یه چیزی خوشم بیاد. اما به واقع نمیتونم بگم که دوستش دارم. خیلی سخته برام که بخوام به دوست داشتن اعتراف کنم. فقط میتونم بگم که فلان چیز از نظرم خوبه یا بد. بعد از یه مدت که از داشتن اون چیز بگذره (اگه خوب باشه) اون موقع ست که دوستش میدارم و دیگه نمیخوام هزار تا چیز رو با اون عوض کنم. نمونهش همین آهنگِ وبلاگ. اولش فقط ازش خوشم اومد؛ اما برام اهمیت نداشت. اما الان خیلی دوستش دارم. خیلی (آهنگ فقط یه مثال بود. بحثم سرِ آهنگ نیست). در مورد خیلی چیزهای دیگه هم همین طورم. شاید به همین خاطر هم باشه که آدمی هستم که چندان به دنبال تغییرات نیست. چیزی که دارم کافیه ذرهای خوب باشه تا دیگه تا ته همون رو بخوام. راضیم. کافیه. نمیخوام عوضش کنم. حتی با یه چیز بهتر.
دارم فکر میکنم که آیا در مورد آدم ها هم همین طورم؟
حالا موندم که اسم این رو باید گذاشت «عادت» یا «دوست داشتن»؟
۱۴: کامنت گذارندهی بی سوات!:
نوشتم «I feel blue …»
اومده گفته «احساس قشنگیه. همیشه دریایی باشی»
... شانس آورد دمِ دستم نبود [عصبانی].
۱۵. دکتر عشق (به سکونِ ر): چــــــــــــه عالمه کتاب!!!!!!!!!!! مرسی ...
۱۶. نامهنگاری: (بیست و پنجم) کشته مردهی سبکِ نامه نوشتنِ خودمم!!!
سلام،
کی فکرش رو میکرد؟ من که انتظارش رو نداشتم! تو چی؟ فکر میکردی تو یک همچین روزی، تو یک همچین ساعتی، یک پستچی بیاد دمِ در و یک نامه برات بیاره؟ اون هم از من؟ آره. من خودم هم متعجبم. اصلاً میدونی چی شد که اینجوری شد؟ به خدا من بیتقصیرم! ت امروز صبح با مامانم بنا رو گذاشتیم به تمیز کردنِ خونه. داشتم چند تا از دفتر و دستکهام رو جابهجا میکردم که به نامهی ...
امروز هم مثل اونروز داشتم دفتر و دستکهام رو مرتب میکردم و کاغذهای دور ریختنی رو جدا میکردم که روی یک ورق کلاسور به این برخوردم. از این بیشتر ننوشتم. نمیدونم هم خطاب به کیه! تاریخش برمیگرده به یک سال و نیمِ پیش.
۱۷. یه تغییر: این تغییر رو به فال نیک میگیرم. به امید این که وسیلهای باشه برای از میون رفتنِ عادتهای دوست نداشتنیِ من!