از یلدا، شب بیداریش رو دوست دارم ... به انتظار خورشید نشستنش رو!

 


برچسب‌ها: یلدا

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:21 | لینک  | 


 

  1. دختر خوب: این ده روز به خودم ثابت کردم کـه حتی من هم می‌تونم دختر خوبی باشم!
  2. تنفر: از عکاس‌ها و از دکترها بدم میاد!!!
    از عکاس‌ها بدم میاد، چون که همیشه از آدم می‌خوان که زورکی لبخند بزنه! و این بـرای من سخت‌تـرین درخـواست ممکنه است، چـون کـه هیچ وقـت تو زندگیـم یـــاد نگرفتم که چه جوری تصنعاً یه لبخند واقعی تحویل بدم!
    از دکتــرها بدم میــاد، چون که رو آدم عیب مـی‌زارن! ترجیـح می‌دم تـا وقتی که یــه مریضی پدرم رو در نیاورده، ندونم که مریضم. این جوری خیالم راحت‌تره.
  3. انرژی: بعضی آدم‌ها هستن که کلاً از خودشون انرژی مثبت ساطع می‌کنن!
  4. عادت: بعضی‌ آدم‌هـا، همیشـه به روت لبخنـد می‌زنن، همیشـه باهـات مهـربونن، همیشه گرم رفتار می‌کنن... اما با دیدن هیچ کدوم از این‌ها، هیچ حس خوبی بهت دست نمی‌ده. می‌دونی چــــرا؟ آخـه می‌دونی که همه‌ی این رفتارهـا از سر عـادت هستن، نه از روی محبت!
  5. دعا: کاش هیچ‌وقت به چیزی عادت نکنیم!
  6. دوست داشتن: آدم مـی‌تونـه خیلـی راحت، کـسی رو کـه هیـچ بدی‌ ازش نـدیـده دوست داشته باشه. حتی اگر از طرف خوبی هم ندیده باشه.
  7. فامیل درجه‌ی شصتم: پـی‌رو شمـاره‌ی قبلـی، بـه ایـن نتیجه رسیـــدم کـه مـن می‌تـونم عروس‌هـا و دامادهـای فـامیلمون رو بیشتـر از خـود فـامیل دوست داشتـه باشم! مثلاً عـروس عموم رو بیشتـر از دخترعموم دوست دارم؛ یا عـروس عمه‌م رو بیشتر از دخترعمه‌ها‌م.
  8. دوری: پی‌رو دو تـا شماره‌ی قبلـی، بد نیست اضافه کنم کـه، اصلِ اساسیِ «دوری و دوستی» نقش خیلی مؤثری داره، در بدی ندیدن از یه شخص!
  9. ندید بدید: یه سری چیزهـا هستن کـه تو زندگیم ندیدم؛ هر چند همون چیزهـا یه بخشِ خیلی عادی از رویه‌یِ زندگیِ خیلی‌هـا باشن! خوب بهم حق بدیـد کـه این چیزها رو نتونم هضم‌شون کنم؛ یا با دیدن‌شون تعجب کنم.
  10. کادو: اینجانب، در عیدی که گذشت، بامناسبت و بی‌مناسبت، به مقدار متنابهی کادو دریافت نمودیم!!! دل همه‌تون بسوزه! :پی
  11. کم‌کاری: ببینـم، شمـا هیـچ متوجـه هستید کـه مـن یـه مدتـه کـه «اتوبوس‌نامه» ننوشتم؟! یا جدیداً «گزیده» نذاشتم؟
    تازه، بخش دوم از «آیا می‌دانید که های نجومی» هم مدت‌هاست که تو راهه، اما نمی‌دونم چرا هنوز نرسیده! :دی


برچسب‌ها: پراکنده

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:20 | لینک  | 


 

زن: شازده کوچولو رو خوندی؟

مرد: نه ... من تا مجبور نشم کتاب نمی‌خونم.

 

مکالمه‌ی یک زوج، داخلِ «کتاب‌سرای نیک»، در حالی که من منتظر ایستادم که فروشنده کتاب «آئورا» رو برام بیاره!

 


برچسب‌ها: کتاب

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:40 | لینک  | 



چرا آدم در شرایطی قرار می‌گیره که نمی‌دونه چی کار کنه؟ چرا آدم یک دفعه مسئولِ اتفاقی می‌شه که هیچ نقشی در افتادنش نداشته؟! کی گفته که «از ماست که بر ماست»؟ عقابِ بیچاره‌یِ شعرِ «از ماست که بر ماست» چه گناهی کرده بود که شایسته‌ی همچون بلایی باشه؟ اصلاً اون بیچاره از کجا می‌دونست که یک روز، یک دونه از پرهای خودش، یا یکی از فک و فامیل‌هاش قراره بیوفته، و بعد همون پر قراره بچسبه به تهِ یک تیرِ بلا، و بیاد و بخوره بهش! عقابه که کاری نکرده بود. تنها یک بد شانسی آورده بود. بد شانسیش هم این بود که انسانِ زیادی باهوش ِ داستان، یک کاربردِ خوب برای پرش پیدا کرده بود. ما که شعر رو می‌خوندیم، با این مصرعِ آخرِ شاعر که گفته بود، «از ماست که بر ماست» کلی حال کردیم، چون که عقابِ اون داستان عقابِ مغروری بود. عقابه این‌قدر از خودش تعریف کرد و با خودش حال کرد که آخر سر حالش گرفته شد! و ما فکر کردیم که چه قدر شاعر نکته‌بین بوده!

 

اما خیلی وقت‌ها هست تویِ این زندگی، که بدون این که دست به کاری بزنی، وارد جریاناتی می‌شی . . . و اون جریانات تو رو با خودشون می‌برن! اون وقت این وسط تقصیرِ تو چی بوده؟! این که ناخواسته در جریان‌ها غرق شدی! شاید بعضی وقت‌ها این قدر قدرت تویِ بازوهات باشه که تو رو از این جریانات بیرون بکشه، اما هیچ تضمینی نیست که همیشه این‌طور باشه! . . . و اگر این‌طور نبود، و این جریانات تو رو با خودشون بردن و بردن و بردن، تا یه سقوطِ آنی، اون وقت کی مسئوله؟ کی مقصره؟ تو؟

 

من که می‌گم خیلی وقت‌ها از ما نیست که بر ماست!

 

***

 

این رو خیلی وقت پیش نوشتم. حدوداً سه ماه پیش. زمانی که از خودم و یه سری چیزا شدیداً عصبانی بودم. اون موقع نمی‌تونستم احساسم رو درست بیان کنم. فقط هر چی که به ذهنم اومد رو نوشتم تا شاید خودم رو خالی کرده باشم. بعدها هر بار که این متن رو دیدم، خواستم ویرایشش کنم، ولی هیچ وقت اون چیزی که می‌خواستم نشد. امروز بالاخره تصمیم گرفتم که این‌جا بذارمش. چیزی که گذاشتم، همون متنِ خامِ اولیه ست، تقریباً بدون تغییر.

 


برچسب‌ها: عقاب، تقدیر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:0 | لینک  | 



حسش می‌کنم. شکه می‌شم. شاید حتی برای یه ثانیه (نه، چند صدم ثانیه) سر جام خشکم می‌زنه. دستم رو گرفته و ول کرده. فقط برای یک ثانیه. حس کردن سردی دستش تو دستم، شکه‌م می‌کنه. خیلی قبل از این که بتونم برگردم و ببینم کی بوده، رفته! و تو همون چند ثانیه، چند نفر جاش رو پر و خالی کردن.

می‌دونم که هیچ وقت نمی‌فهمم کی بوده، اما این رو هم می‌دونم که هیچ وقت نمی‌بخشمش.

 


برچسب‌ها: خاطره، تنفر
دنباله

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:53 | لینک  | 



ساعت گوشی رو می‌زارم برای یک ساعت بعد. می‌رم زیر لحاف و طبق عادت معمول جمع می‌شم توی خودم. قبل از این که چیزی از خواب و خوابیدن بفهمم، بی‌هوش شدم.

*** 

اس ام اس اول میرسه! (به خودم می‌گم:) تا تو باشی وقتی می‌خوابی موبایل رو نذاری بالای سَرت.
زهرا ست:

Slm, poste enghelab kojast? L

سر ظهری با هم رفتیم سراغِ دفتر پستِ بغل دانشکده، دفترچه کنکور تموم کرده بود. من اومدم خونه، زهرا هم قرار شد بعد از ظهر یه سر به پست انقلاب بزنه ببینه از اون جا چیزی گیرش میاد یا نه.
تو عالم خواب و بیداری آدرس جایی رو که مطمئن نیستم کجاست بهش می‌دم:

l12 farvardin (ya yeki az khiabunahaye amudi) ro boro tu. Beporsi neshunet midan. Esme khiabun bayad ye chizi tu mayehaye Zhandarmeri bashe l

*** 

دوباره جمع می‌شم زیر لحاف؛ حتی سرم رو هم می‌برم زیر. تب دارم.
این رو از روی عادت بچگی‌هام می‌فهمم: پاها رو که به هم بچسبونی، وقتی اون‌قدر گرم باشن که کنار هم موندن رو طاقت نیارن، یعنی تب داری. همین موقع‌هاست که پاها دلشون می‌خواد از زیر لاحاف بیرون بزنن.

*** 

اس ام اس دوم می‌رسه. با یه حسی از کلافگی، دستم رو میارم بیرون، گوشی رو برمی‌دارم و می‌کشم زیر لاحاف. بازم زهرا ست. این بار:

Mer30 dust jun :-) l

 می‌دونم به صفحه‌ی گوشی، لبخند بزنم یا ...
خاموشش می‌کنم. نمی‌خوام منتظر سومی بشینم. 

*** 

دارم با خودم کلنجار می‌رم. دنبال به‌ترین حالت ممکنه می‌گردم، اما هر کاری می‌کنم به تعادل نمی‌رسم. از طرفی دلم می‌خواد مچاله بشم تو خودم؛ شاید این به هم فشرده شدنِ ماهیچه‌ها، مرهمی بشه برای دردی که معلوم نیست از کجا شروع شده، اما تا الان تو تمام بدنم پیچیده. از طرف دیگه، دلم می‌خواد تـــــــــــا می‌تونم از خودم دور بشم؛ آخه اندام‌ها تابِ تحمل گرمای هم‌دیگه رو ندارن. بین دو تا حس متنـاقـض گـیر افتادم؛ چه طور می‌تونم هم تو خودم مچاله بشم و هــم از خــودم دور . . .
.
.
. 

*** 

نمی‌دونم که چه قدر گذشته. نمی‌دونم که چه‌جوری با خودم کنار اومدم. فقط می‌دونم که توی این لحظات لذیذترین چیزی رو که می‌شد تجربه کردم: خواب.

*** 

اس ام اس سوم می‌رسه. با این که خوابم، اما حواس پنج‌گانه‌م یه جور احساس وظیفه‌ی شرعی دارن که «اس ام اس رسیده را باید پاسخ گفت»؛ اینه که دست‌ها اتوماتیک‌وار می‌رن سمت جایی که خودشون می‌دونن گوشی رو قبلاً اون‌جا گذاشتن. انگشت‌ها روی صفحه جا به جا می‌شن و دکمه‌هایی رو که خودشون می‌دونن فشار می‌دن. پلک چشم‌ها برای چند لحظه کنار می‌رن، این‌قدر که بتونم ببینم سعیده نوشته:

Salam, A jan, farda book city mirim? Chejuri mirim? Key va koja hamdiga ro bebinim? L

گوشی تو دستم مشت می‌شه، می‌رم تو فکر، که مگه قبلاً ... بهش نگفته بودم که ... ساعت هشت و  نیــــــم صبح تو ایستـ ..گا .. هِ ... اتو ...

هجده آبان هشتاد و هفت      

 


برچسب‌ها: خواب، پست، تب

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:15 | لینک  |