تغییر، عجیب چیزیه! (خیلی عمیق به قضیه نگاه نکنید. همون ظاهریش مد نظرم بود.)

بعد از مدت­ها با رنگ­های سیاه و سرمه­ای زندگی کردن، این یه هفته­ای که یک عنصرِ رنگِ روشن بهم اضافه شده، تقریباً هیچ کس در نگاه اول نمی­شناسدم، حتی خودم!

این چند روز، وقتی که می­خوام آسانسور سوار بشم، با باز شدن در که خودم رو توی آیینه­ی تمام قدِ ته­ِ آسانسور می­بینم، چند لحظه­ای صبر می­کنم که ببینم اگر این خانمِ محترمی (!!!) که با مقنعه­ی کرمی اون ته واستاده، نمی­خواد پیاده بشه، من برم تو.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:7 | لینک  | 


 

جنابِ اِل-وای گفته بودند که هیچ وقت برای حذف کردن دیر نیست، این شد که

این مطلب به علت یأس فلسفیِ بالا

!!! حذف شد !!!

لطفاً مجدداً شماره­گیری نفرمایید.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:57 | لینک  | 


 

چه قدر سخته این زندگی! چه قدر بده. از سر یه دوراهی رد می­شی و می­ری می­رسی به یه دوراهیه دیگه. (حالا این که گفتم خوش­بینانه­شه؛ وگرنه هیچ تضمینی نیست که فقط دو تا راه باشه!) به­تر نبود، اگر این همه سوال و این همه انتخاب جلوی رومون نبود؟ (چه می­دونم. شاید اون جوری هم دیگه حوصلمون زیادی سر می­رفت!)

حتی وقتی که قبلاً تویِ یک هَچَلی بوده باشی، دوباره که باهاش روبه­رو بشی، بازم نمی­تونی مطمئن باشی که چی کار باید بکنی... که چی درسته!

چه قدر این تیکه از آهنگِ «The same Mistake» ِ جیمز بلانت رو دوست دارم که می­گه:

 

Give me reason, but don’t give me choice, l

Coz I’ll just make, the same mistake, again

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:32 | لینک  | 


 

این هم چند تا رباعی از بیژن ارژن (دائی چی)، از کتابِ بی­هم­شدگان، که اتفاقی انتخابشون کردم!

 

آن­جا که سقوط بالِ پروازی شد / پایان درخت هم آغازی شد

چرمِ گاوِ مقدس هندوها / پوتین­های سیاه سربازی شد ...

 

شب می­آید، خاک را می­گذرد / روزی دیگر ز روزها می­گذرد

آه ای گلدان­های فراموش شده! / جز خاک چه در سرِ شما می­گذرد

 

از هر نفسش صدای نی می­ریزد / از پیرهنش سردیِ دی می­ریزد

از عمر قفس پرنده­ای دیگر رفت / این آهن زنگ خورده کی می­ریزد

 

ای کاش که پرواز تو را می­فهمید! / از حنجره­ات رازِ تو را می­فهمید

ای کاش قفس مثل تو بال و پر داشت! / تا معنی آواز تو را می­فهمید.

 


برچسب‌ها: شعر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:29 | لینک  | 


 

توی درس زبان­شناسی به ما یاد می­دن که برای توصیف معنای یک کلمه، می­تونیم از روشی به اسم lexical decomposition استفاده کنیم. به این معنی که خصوصیات مختلف معناییه یک کلمه رو توی یک جدول قرار می­دیم و جلوشون مثبت و منفی (پلاس و ماینس) می­ذاریم. برای این‌که منظورم رو بفهمید به این جدول نگاه کنید:

 

مرد

زن

پسر

دختر

بزرگسال

+

+

-

-

مذکر

+

-

+

-

 

خوب، حالا من همه­ی این مقدمه­چینی­ها رو کردم که جدول زیر رو بهتون نشون بدم، که آخرین کشف زبان­شناسیِ یکی از نوابغِ کلاسِ ماست!

 

مرد

زن

انسان

+

+

بزرگسال

+

+

مذکر

+

-

خرس

+

-

 

موافقین و مخالفین نظرشون رو اعلام کنن ؛)

 


برچسب‌ها: خرس پلاس

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:6 | لینک  | 


 

کی باورش می‌شه؟ من رفتم کوه! اون هم کی؟ من!!! منی که آخرِ تنبلیم!

این اولین باری بود که داشتم پام رو از میدون تجریش بالاتر می­زاشتم.

با بچه­های دانشگاه رفتیم چین کلاغ!

(این رو یواش می­گم کسی نشنوه؛ یک پدری ازم در اومد که نگو! دیگه عمراً پام رو کوه بذارم)

 

خوب و حالا بشنوید که بر ما (= من و خودم) چه گذشت. ماجرا از شنبه­ی هفته­ی پیش شروع شد که ناگهان جوّی مرا فرا گرفت. کلاً من شنبه­ها که ووشو دارم، جوّ ورزش و ورزش­کار بودن دَرَم غلیان می­کنه. از اون­جایی که دانشکده­ی ما کمی در دوردست­ها قرار داره، معمولاً ما هیچ وقت از اون­چه که در پردیس­های دیگه می­گذره و برنامه­هایی که دانشگاه برای بچه­ها تدارک می­بینه خبردار نمی­شیم. دلیل­ش هم اینه که معمولاً کسی حوصله­اش نمی­کشه که پوسترهای مربوطه رو به دانشکده­ی ما برسونه. اما این بار، استثناءً، بچه­های انجمن کوه­نوردی چنین زحمتی رو بر خودشون هموار کرده بودند، و شنبه صبح با ورود به دانشگاه بزرگترین چیزی که روی اولین تابلوی اعلانات جلب توجه می­کرد، اطلاعیه­ای بود به این شرح:

انجمن کوه­نوردی دانشگاهِ ...

صعود به قله­ی «چین کلاغ»

جمعه ۶ / ۲ / ۸۷

و ... (یه سری اطلاعات دیگه در مورد جلسه­ی توجیهی و ثبت­نام)

ساعت نه و چهل دیقه­ی صبح شنبه بود که جمعی سه نفره از بچه­های هشتاد و چهاری جوگیر شدیم و تعریف­های مریم، یکی از بچه­های کلاس ووشو، که در صعود قبلی (به اسپیلت) انجمن رو همراهی کرده بود باعث شد که تصمیم به رفتن قطعی بشه. هر چند که از این جمع سه نفره تنها کسی که جمعه ساعت پنج و نیم صبح شال و کلاه کرد، من بودم!!!

خلاصه، چشمتون روز بد نبینه، ساعت هفت، با نیم ساعت تأخیر، در محل قرار در میدون درکه بودم، و هفت و نیم صعود آغاز شد.

نمی­خوام خیلی با توضیح جزئیات سرتون رو درد بیارم. فقط چند تا بلا که سرم اومد رو بگم و یه سری نکات اخلاقی!

قسمت اول راه به شدت خوب بود، و من فکر می­کردم که ایول بابا، من چه­قدر ورزش­کار بودم و خودم نمی­دونستم! قسمت دوم خیلی بد بود چون شیب زمین زیاد می­شد و خاک زیر پامون سست. من هم نه که در کوه­نوردی سابقه­ی طولانی دارم، مزخرف­ترین کفش­های ممکن رو برای این کار انتخاب کرده بودم و توی اون زمین سست به جای بالا رفتن سر می­خوردم و می­یومدم پایین! لازم به ذکر است که در میانه­ی راه، دو تا اسب مهربون که در حالِ چرا بودن، در اثر دیدن اون جمعیت، رم نموده و بنده­ی حقیر رو با یک حرکتِ ظریف دم مورد عنایت قرار دادند، و نفر بعدی رو با یک لگد نسبی. البته خوشبختانه به خیر گذشت!

خلاصه که رفتیم و رفتیم تا به یه جان­پناه رسیدیم. یک اتاقِ سنگی کوچیک که از یه جایی اون پشت­هاش آب می­گذشت. با تمام گرمای بیرون، داخل جان­پناه چنان خنک بود و چنان باد سردی از لای سنگ­های دیوار میومد داخل که مجبور شدم لباس گرم تنم کنم.

از بعد از این جان­پناه گروه به دو دسته تقسیم شد. عده­ای که موندگار می­شدن، و بقیه که به سمت قله صعود می­کردن. من می­خواستم بمونم ها، با سرپرست گروه هم مشورت کردم، اما همه تشویقم کردن که بیا، تو می­تونی... و من رفتم. و من تونستم... اما با چه بدبختیی!!! تا من باشم دیگه به حرف بقیه گوش نکنم.

خوشبختانه بیشتر راه سنگی بود، که من با اون کفشام راحت­تر ازش بالا می­رفتم. اما واقعاً اگه کمک­های بچه­ها نبود وسط راه می­موندم. کمک مریم که توی دو تا شیب­خاکی (یکی موقع بالا رفتن و اون یکی هم موقع پایین اومدن) کلی هوام رو داشت. راهنمایی­های کمک سرپرست گروه، آقای فرهادی که تو جاهای وحشتناکِ مسیر جاپاهای درست رو بهم نشون می­داد (یه بار هم گفت که با همه­ی این بدبختی­ها، برای دفعه­ی اول خوب دارم پیش می­رم. دیگه نفهمیدم که راست راستی گفت، یا فقط خواست تشویقم کرده باشه که امیدوار بشم). کمک­های فاطمه، که اگر اصرارهاش به پیش رفتن نبود یه جایی وسط مسیر می­نشستم و دیگه پا نمی­شدم. و آخر همه هم، عکاس گروه که با چهره­ی خوشحال و نگاه مهربونش، کلی انرژی مثبت به آدم می­داد. و اون وسط تنها کسی بود که حالم رو پرسید. آخه اون­جا هیشکی حالت رو نمی­پرسه، فقط همه به طرق مختلف بهت می­گن که «برو جلو، تو می­تونی». ولی وقتی یکی اون وسط بیاد ازت بپرسه که «خوبی؟» واقعاً دلت می­خواد که بغلش کنی!

بگذریم، بالاخره رفتم و برگشتم. و بعد از رد کردن اون جان­پناه، تنها انگیزم برای بالا رفتن، به خونه برگشتن بود. چون که باید می­رفتیم بالای قله و از اون ورِ کوه می­یومدیم پایین. پس اگر می­خواستم اون وسط کم بیارم، دیگه امیدی نبود که دوباره بتونم خونه رو ببینم.

 

خوب حالا نکات اخلاقی: کوه رفتن با همه­ی این حرف­ها یه سری چیزهای خوب هم داشت. (من یه چیزی می­گم، شما جدی نگیرید!)

اول این که تجربه­ی جالبی بود. (این رو در حالتی در نظر بگیرید که من تقریباً به هر تجربه­ی جدیدی می­گم تجربه­ی جالب)

دومیش این­که من این­جا بود که برای اولین بار در عمرم معنای کار گروهی رو فهمیدم. هر چند شاید از اون جمع حدوداً شصت، هفتاد نفره­ای که تا جان­پناه رفتیم و از اون 34 نفری که باهاشون به قله رسیدم، من شاید فقط فرصت حرف زدن با حدود ده نفرشون رو پیدا کردم؛ اما همین حرکت منظم، یک کار گروهی بود. این که هواسم باشه که جلوییم پاش رو کجا می­ذاره و من هم مسیرش رو ادامه بدم و هواسم به پشتیم باشه؛ دنبال کردنِ مسیرِ جلودار، حرکت در یک خط و گوش به فرمان سرپرست بودن، و اون «ماشاللا گروه» گفتن­های یک صدایی که به بچه­ها انرژی می­داد، همه و همه یه جور کار گروهی بودن.

سومین مزیت کوه رفتن، بدن دردشه. نه نخندید، جدّیم. این خودش به تنهایی چند تا مزیت داره. یک این­که، قدرِ بدن سالمت رو که درد نمی­کنه می­دونی. دو این­که حالِ این آدم­هایِ پیری رو که به خاطرِ پا درد دو تا پله رو هم نمی­تونن بالا پایین کنن، با تمام وجود درک می­کنی. بعدش این که یک سری قسمت­های جدید در بدنت کشف می­کنی. جاهایی که سابقاً از وجودشون خبر نداشتی، الان وجودشون رو آن­چنان با درد فریاد می­کنن که نمی­تونی نادیده­شون بگیری. و آخریش هم این که می­تونی فردای کوه، دانشگاه رو دودر کنی و بگیری تا ظهر بخوابی.

و این ماجرای صعود ما. کوه خوب است، خواستید کوه برید، برید. اما خواهشا مثل من جو گیر نشید.

 


برچسب‌ها: کوه، خاطره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 18:31 | لینک  | 


 

مردم دو دسته­اند: یک دسته اون­هایی که عقل­شون به چشم­شونه؛ و دسته­ی دوم اون­هایی که چشم­شون به گوش­شونه.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:30 | لینک  |