با یک شعر چه طورید؟
نوشتهی فاضل نظری، از کتابِ گریههای امپراطور:
خطی کـشید روی تمامِ سوالها
تعریفها، معادلـههـا، احتمـالهـا
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگـر به قـاعدههـا و مـثـالهـا
خطی دگر کشید به قانونِ خویشتن
قـانونِ لحظههـا و زمانها و سالهـا
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خطها و خـالها
خطها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمامِ محالها
برچسبها: شعر
شده تا به حال که قرمه سبزی رو با سماغ (شاید هم سماق) نوشِ جان کنید؟ ایشااللا قسمتتون بشه قرمه سبزیهای دانشگاه (با افزودنیهای مجاز)!
توی یکی از اتوبوسهای پر جمعیت شهر و پشت ترافیک حاصل از چراغ قرمز هستیم. ایستگاهِ قبلی یک عده پیاده شدند و من جایی برای نشستن گیر آوردم، درست روبهروی یک مادر و دختر؛ یک دختر بچهی حدوداً شش ساله. و اتوبوس سلانه سلانه پیش میره.
دختر: پیاده نمیشیم؟
مادر: این ایستگاه که نگه داره پیاده میشیم.
اتوبوس از مقابل یک بقالی میگذره.
دختر: بعد پیاده که شدیم، اینجا هم مییایم که برام لپ لپ بخری؟
مادر: آره.
دختر: (خوشحال) پس من پول مییارم. (در حالی که انگار دارد با خودش بلند بلند فکر میکند ادامه میدهد) یه دونه ... نه، دو تا سکه مییارم، با یه اسکناس (بعد خطاب به مادرش) دو تا سکه و یک اسکنا س چه قدر میشه؟
من: !!!!!!
مادر: (با کمی مکث) اسکناس چه قدری؟
دختر: ... ۱۰۰۰ تومنی!
مادر چیزی میگوید که نمیشنوم.
دختر: هزار تومن بیشتره، یا ۲۰ هزار تومن؟
من: [تعجب]!!!!!!
مادر: بیست هزار تومن.
دختر: (با خوشحالی) پس من بیست هزار تومن مییارم ...
اتوبوس کمی جلوتر میرود و حالا روبهروی یک بانک، و درست پشت چراغ قرمز متوقف شده است.
دختر: چرا بانکها اسم دارند؟
مادر: که از هم شناخته بشن. چه بانکهایی داریم؟
دختر: ملت، پارسیان، ...
مادر: (با اشاره به بانک) این چه بانکیه؟
دختر نگاهی میاندازد و شانس خود را امتحان میکند: رفاه؟
مادر: نه (نگاهی به تابلوی بانک میاندازد) موسسهی مالی و اعتباری قوامین ...
دختر: (کاملآً خودکار و بدونِ لحظهای مکث) امینِ مردمِ ایران.
من: [تعجب]!!!!!!
برچسبها: خاطره، اتوبوس
اومده که باشه. یه بار هم قبلاً اومده بود ها، اما نشد که بشه. ایشاللا که این دفعه میمونه!
برچسبها: وبلاگ