دلم تنگ شده برای عزیزترین بخش از هویت مجازیم. باید اعتراف کنم که یک ماهی هست اینجا چیزی ننوشتم. یعنی، پراکندهگویی آخرم رو که بذاریم کنار (چون پراکندهگوییها رو خیلی جدی به حساب «نوشتن» نمیگذارم) میتونم بگم که آخرین چیزی که بهروز برای اینجا نوشتم روز بیست و هفتم آذر بوده. بقیهی نوشتههایی که این مدت خوندید از نوشتههای قدیمیترم بودند که این چند وقته فرصتی برای نشرشون پیدا نشده بود. البته این رو هم بگم که همهی این نوشتههای قدیمی قبل از پدیدار شدن روی وبلاگ ویرایش میشن و در خیلیهاشون تغییرات اساسی پیش میاد. این رو گفتم که بگم این مدت خیلی هم بیکار ننشسته بود، اما هر جور که حساب کنید از لذت نوشتن محروم بودم. توی دو هفتهی گذشته روند به روز شدن وبلاگ مختل شد. باز هم نوشتهی قدیمی دارم برای پر کردن فاصلههای ننوشتنم، اما راستش رو بخواید این بار دل خودم برای «نوشتن» تنگ شده بود. این شد که دست نگه داشتم تا ... بالاخره این چند خط رو نوشتم.
سرم کمی شلوغه و شاید تا آخر این ماه هم بر همین منوال بمونه اما بهونه ننوشتنم کمبود وقت نیست. دلیل اصلیم شاید درگیری ذهنی باشه که ملزمم میکنه به تمرکز کردن روی یک موضوع خاص؛ به خصوص که فکر کردن به این موضوع از همون بخشی از مغز کار ببره که نوشتن یک مطلب برای وبلاگ! خستگی چشمها و درد مچ دست راست (همگی بر اثر کار زیاد با رایانه) رو هم اضافه کنید به دلیل بالا.
این روزها نیستم. این روزها ارتباطاتم محدود شده به چراغهای سبز جی تاک. این روزها نه تلفن میزنم، نه ایمیل. نه از خونه بیرون میرم و نه برنامههای تک نفرهی فرهنگی هنری برای خودم ترتیب میدم. زندگی این روزها برحسب ضرورت هست و من موفق شدم حتی از ضرورتها هم کناره بگیرم.
این روزها، من خوبم، زندگی خوبه، هوا سرده و معنای چیزها فرق میکنه!
برچسبها: وبلاگ
ص ۳
مرگ سیگاری روشن میکند و آنقدر همان طرفها قدم میزند تا باران بند بیاید.
ص ۴
مردی که سوار بر مادیان گریستهاش میگذرد و از سالهای گریستنش با مادیان گریستهاش دور میشود.
ص ۲۱
یک ظهر مشت شده توی گلویم بود که نمیتوانستم قورتش دهم. مثل گریه تا حالا این طوری شدی عالیه خانم؟
ص ۱۰۹
دست چپ و چشمها و پای راستش به کنار، طاهر تمام تنش را ریخته بود روی انگشتان دست راستش و با آن رادیوی اتومبیل را انگولک میکرد تا تکهای موسیقی پیدا کند که در آن زنی آواز بخواند. خیابان پر از پاییز با سرعت بیست کیلومتر در ساعت از شیشهی جلو میآمد و در آینهی اتومبیل پس پسکی میرفت.
ص ۱۳۸
رد پای زلزله 1369 روی آجرهای ترک برداشتهی برج پایین میآمد. پنجرههای شکسته را لگد میکرد و تکّههای باقی ماندهی گچ را با سفیدی میت از دیوارها و آن معماریِ با شکوه و ماتم زده روی آسفالت میانداخت.
ص ۱۳۹
پاهایش به اندازهی یک جفت چکمه درد میکرد و شقیقهی چپش تا زیر چشم، به اندازهی خاطرهی سیاه شدهی یک مشت خونمرده بود.
ص ۱۴۰
مرتضی آنقدر به رندهای که روی چوب مرده راه میرفت نگاه کرد که بالاخره نجار دستش را از روی رنده برداشت. مداد کوچکی پشت گوشش بود. با همان مداد روی چوب چیزی نوشت، همانطور که پاییز روی درختان مینویسد «پاییز».
ص ۱۶۹
کمی جوانتر از پیری مادرم بود و خیلی پیرتر از تبریزی تازه کاشتهای که چمدانش را به آن تکیه داده بود. ... انقدر لاغر بود که انگار هرگز کسی را نزاییده است.
ص ۱۷۰
... و برگی که تازه از شاخهای افتاده بود. مثل دستی که از مچ بریده شده باشد. هوای اطرافش را چنگ میزد و پایین میآمد بیآنکه بتواند چیزی را مشت کند.
ص ۱۷۲
روز به لحظهای رسیده بود که همه تردید دارند چراغ اتاقشان را روشن کنند یا نکنند.
ص ۱۹۴
آن طرف برفپاکن، تاریکی روی چراغهای اتومبیل سوراخ شده بود و باران روی همان سوراخهای روشن، با قد کوتاهش میبارید.
برچسبها: کتاب
اولین بار هست که باهام درد دل میکنه. مثل همهی کارهاش یه دفعهای. مثل همهی کارهاش که به قول خودش کجاش به آدمی زاد رفته که کارهاش رفته باشه.
«زندگیم خیلی یک نواخت و تکراری شده! دوست دارم یه کار نو بکنم! جنایت و مکافات رو خوندی؟ دوست دارم برم آمریکا!»
آدمی که کلاً به شوخی کردن و جفنگ گفتن میگذرونه، بیاد چهار کلمه حرفِ جدیِ افسوسناک بزنه، یه چیزیش هست. به خصوص که ته همه جملههاش رو هم با علامت تعجب تموم کنه. تو این مدت کوتاه اس ام اس بازیهامون کم کم دارم اهمیت معناییای که علامتها براش دارن و حسی که به جملههاش میدن رو یاد میگیرم. بهش میگم، نه تنها زندگیش، که مشکلش هم تکراری شده. جملههام یادم نیست؛ اما میگم اینی که گفت معضلیه که منم بهش دچار هستم. که از بیهدفی رنج میبرم. که کما بیش دنبال تغییرم. و آخرش میپرسم: «حالا چرا آمریکا؟ مثلاً بری اونجا مشکل حل میشه؟»
میگه: «جنایت و مکافات رو نخوندی. اگه خونده بودی حرفم رو میفهمیدی!»
و حالا من جنایت و مکافات رو دستم گرفتم. یکی از اون رمانهای جیبی با جلدی مشک رنگ که سفیدی حروف Crime and Punishment روش خودنمایی میکنه و طرح جلدِ بنفشش توی تاریکیِ پس زمینه محو شده.
شاید زودتر از اینها باید سراغ این نویسندهی معروفِ روسی میرفتم، به این انگیزه که یه کتاب معروف رو بخونم و از دنیا عقب نباشم. اما امروز سراغش رفتم و امروز که کتاب رو دستم گرفتم، منتظر چیز دیگهای هستم: این که حال یه دوست رو موقع خوندن کتاب بفهمم. که سعی کنم حدس بزنم وقتی اون این خطوط رو جلوی چشمش داشت چی میدید. چی میخوند. کتاب پانصد و هشتاد و نه صفحهای رو میخونم که معنای یه جملهی چهار کلمهای رو بفهمم: «دوست دارم برم آمریکا!»
برچسبها: جنایت و مکافات، کتاب
گیر دادم به تخیلم. دارم میچلونمش بلکم چیزی ازش در بیاد. به زور کتک و ضرب دگنگ و اینا هم که شده باید یه چیزی ازش بکشم بیرون. یه چیزی که فی المجلس بریزیم توی دایره و این یک شب رو باهاش سر کنیم تا فردا روز که خدا بزرگه، ببینیم چی صلاح میبینه. دختره رو بیرونش کردم. صدای سرفه هاش شب ها خوابم رو خط خطی میکرد. کرت کرت دمپایی های پیرمرد همسایه که تکرر ادرار داره هم همین طور. اگر میتونستم یک جوری از شر اون هم خلاص میشدم. الان احساس راوی سه قطره خون قبل از کشته شدن گربه و ریختن خون قناری زیر درخت و خط خط شدن برگه های سفید جلوش رو دارم. معلوم نیست از وسط این خطوط قراره چه آش شله قلم کاری بیرون بیاد.
برچسبها: سه قطره خون
یک ساعتی به سحر مونده. به عنوان عضو شب بیدار خانواده در آشپزخانه مشغول گرم کردن غذاهایی هستم که مادر محترم قبلاً ترتیب طبخشون رو دادن. غذاها به ردیف گرم شدن و کاری نمونده جز گرفتن سالاد، که چشمم میوفته به دو تا سیب زمینی تر و تمیز کنار ظرف شویی. مامان چیزی در مورد سرخ کردن سیب زمینی باهام هماهنگ نکرده، یا اگر کرده باشه هم من طبق معمول نشنیدم. وقتی پای کارهای خونه در میون باشه من گوش شنوایی به حساب نمیام! غذای مورد نظر سیب زمینی لازم هست اما توی این وانفسای شب که کسی بیدار نیست جز من، تنها عامل تعیین کنندهی سرخ شدن یا نشدن سیب زمینیها کــَرم این جانب و علاقه و ارادت شخصیم به سیب زمینی سرخ کرده هست. باشد که همگان را خوش آید.
کلاً ماه رمضون که از راه میرسه زندگی به شیفت شب منتقل میشه. بارها اعتراف کردم که من تو روزه گرفتنهای شونزده ساعته تقلب میکردم چون معمولاً در جبران شب زندهداریهام، هشت تا ده ساعت از زمان روزهداری رو خواب تشریف داشتم. خوبیش این بود که بعد از مدتها به زندگی شبانه برگشتم. هیچ وقت حسرت صبح بیداری شدن رو نخوردم (لذتی که در خواب صبح هست در هیچ چیز دیگه نیست) اما حسرت شبهایی که بیدار نموندم رو، چرا! شب بیداریهای طولانی خوراک دوران مدرسه بود و تکلیف های انجام نشده که باید دیقه ی نودی به سر و سامون میرسیدن. بعله. بچه مثبتِ دیقهی نودی بودن این دردسرها رو هم داره. هیچ وقت در طول زندگانیم، نه اینقدر مرتب و منظم بودم که کارهام رو به موقع بکنم؛ نه اینقدر بیخیال که وقتی کارهای تلنبار شده دارم با خیال آسوده سرم رو بذارم روی بالش و بخوابم.
خش ... خش ... خش ... صداییه که با شب بیداری هام گره خورده. بعضی وقتها اولهای شب میاد. بیشتر وقتها سه صبح. یکی دوباری هم شده که پنج بیاد. اگر حوصله داشته باشم از پنجره سرک بکشم، رفتگر رو میبینم که چند متری رو جارو میکنه، با نوک جارو آشغالهای ریز و درشت خیابون رو یک گوشه کنار جدول خیابون جمع میکنه و بعد نزدیکترین دریچهی فلزی روی جوب باز میشه و نوک جارو همهی آشغالها رو هل میده اون تو! چند متر اون ور تر، باز هم صدای خش خش، تجمع زبالهها، باز شدن دریچه و ...
امشب بارون گرفت. بارون که چه عرض کنم. رگبار شدید. اونم توی یکی از شبهای تابستون. ساعت نزدیک دو شبه، در بالکن بازه و بوی خاک نم خورده خونه رو پر کرده. به سرم میزنه برم زیر بارون. اصولا اهل این کارها نیستم ولی خوب آدمی زاده دیگه. گاه و بیگاه جو گیر میشه. میرم دم پنجره و زل میزنم به خیابون. «خدایا شکرت». نعمت به این خوبی، وسط فصل خشک سالی، بیشتر از اینها جای شکر داره. آب داره راه میوفته توی خیابون. بارون شدت گرفته. تک و توک ماشینی رد میشه و نور چراغ های جلو صحنه ی بارش بارون اون هم با این شدت، روی کف آبگرفته ی خیابون رو دیدنی میکنه! محو تماشای بارون، یک لحظه یاد سیل دیروز توی خراسان میوفتم و دلم میلرزه. اما دیدن رد کف آلود چرخ ماشینها دوباره حواسم رو پرت زیباییهای این شب میکنه و نگرانیهام رو از یادم میره. دیروقتِ شبه، خیابونها خالی و ماشینها با چنان سرعتی رد میشن که خیال میکنی دارن از بارون فرار میکنن. پشت سرشون آبهای کف کرده زیر چرخها به هم میرسن و پیچ و تاب میخورن و نقشهای سفید ابر و باد مانندی از خودشون به جا میذارن. جالبه. تکلنولوزی و طبیعت نصفه شبی دست به دست هم دادن که اثر هنری خلق کنن.
یاد پاییز پارسال افتادم. بارون از سر شب شروع شده بود، شدید و ممتد میبارید و ساعت هشت صبح که شال و کلاه کردم برم سر کار هم هنوز با شدت تمام ادامه داشت. تا رسیدن به خیابون آزادی پونزده دقیقهای پیاده روی داشتم. توی مسیر از روی چالههای زیادی پریدم، اما سر یه چهارراه ... دیگه چاره ای نبود. باید دل رو به دریا میزدم. جوب ها گرفته، آب توی خیابون راه افتاده، توی کل خیابون و راهی برای رد شدن نیست جز ... رد میشم. تا آزادی پنج دیقه راه هست. سعی میکنم خیسی جوراب هام رو به روی خودم نیارم. و مهمتر از اون، سعی میکنم فراموش کنم که آبی که از وسطش رد شدم و بقایاش توی کفشم داره لخ لخ میکنه، آب تمیز بارون نبوده، آب سیاه جوب ها بوده ... آره. آدم همیشه باید یه چیزهایی رو نادیده بگیره ... بارون ادامه داره و من هنوز تا محل کارم فاصلهی زیادی دارم، و معلوم نیست که توی این فاصله چند تا چیز دیگه رو باید نادیده بگیرم. توی پاهام احساس سرما میکنم و صدای شهردار توی گوشم زنگ میزنه!
یکی از شبهای زمستون سال گذشته ست. بعد از چند تا بارندگی متوسط و گاهی شدید توی گوشه و کنار پایتخت. چهره شهردار روی صفحهی تلویزیون هک شده. مجری اخبار سراسریِ ساعت نه پرسیده «برای این فصل چه تدابیری اندیشیدید؟» میگه: مامورین ما مشغول لای روبی جوبها هستند. از شهروندان عزیز تقاضا دارم که از ریختن زباله در جوی های آب خودداری کنند که دیگه شاهد آبگرفتگی معابر در زمان بارندگی نباشیم.
برچسبها: اجتماعی، خاطره
خواستم پراکنده بنویسم، دو روز نشستم پاش، نشد که نشد. حالا کافیه چراغ رو خاموش کنم و سرم رو بذارم روی بالاش تا سیل افکار و کلمات به سمتم سرازیر بشن ها! اما دریغ از یک آب باریکه وقتی که پای رایانه نشستم!
یک. «یک دنیا حرف»ها تموم شدند. یک عنوان دیگه هم براشون در نظر گرفته بودم با عنوان «یک دنیا حرف - قهرها» اما نوشته نشد. بهتر! چیز تلخی بود، البته با پایانی خوش. خودم هم هنوز نفهمیدم که باید اسمش رو میذاشتم «قهرها» یا «آشتیها».
دو. با سی دی های دُرج آشنا هستید؟ اینجا رو ببینید. چند وقت پیش ویکی دُرج رو کشف کردم! الان تفریحم اینه که موقع بیکاری برم اونجا گزینهی «صفحه ی تصادفی» گوشه سمت چپ صفحه رو بزنم و خیلی اتفاقی و بدون هر گونه قصد قبلی از وسط یه شعر سر در بیارم! برایِ من، به عنوان یک انسانِ شعر نخون کار هیجان بر انگیزیه.
سه. دهخدا در باب زهره ترک شدن میگه:
ظاهراً استعمال «ترکیدن زهره» بمعنی ترس شدید از آن جهت بوده است که وقتی کسی بر اثر ترس و بیم شدید می مرد، پیش از مرگ صفرا و زرداب استفراغ می کرده است و قدما این نشانه را به عنوان ترکیدن کیسه ٔ زهره و صفرا از شدت ترس تلقی می کردند. هنوز عوام الناس می گویند فلان کس از ترس زهره اش ترکیده . (فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده)
چهار. داشتم نوشته قبلیم رو نگاه میکردم دیدم نوشتم «طاقتم طاق میشه» یه لحظه به درستی دیکتهم شک کردم، بعد دیدم درست نوشتم. بعد فکر کردم دیدم که «طاق شدن» مستقلاً خارج از این عبارت برام هیچ معنایی نداره. بعد فکر کردم که خب یعنی چی؟
تنهای چیزی که به ذهنم رسید اینه: وقتی «طاقت»، «طاق» میشه، «ت» آخرش میوفته، یعنی ناقص میشه، یعنی کم میاد. شروع میکنه به تموم شدن جوری که دیگه چیزی ازش باقی نمونه!
پنج. هیچ میدونستید ریشهی فعلِ مضارع فارسی بی قاعده ست؟
شش.
میگه: خانوم فلانی! ناهارت یادت رفت باز!
سرم رو از کامپیوتر میکشم بیرون یک نگاهی به ساعت میندازم. داره سه میشه.
میگم: آخ، آره!
و راه میوفتم طرف آشپزخونه/آبدارخونه.
میگه: دارم فکر میکنم که چه جوری میشه که یه آدم یادش بره غذا بخوره!!!
تو دلم میگم: یکی از مشکلات اساسی مامانِ من با بچههاش این بود که «شماها چرا سرِ یخچال نمیرید؟!»
بعله. مادرم چنین فرزندانی داشته!
هفت. خواب میدیدم موهام بلند شده تا زیر کمر!
هشت. برنامه ریزی! چیزی که جاش مدتهاست توی زندگیم خالیه!
نه. گفتم بهتون لو رفتم؟ نگفتم؟ هه هه! لو رفتم. :دی
برچسبها: پراکنده، زبان
Finding something to write about is always the first problem I face. I recently found out that every subject is a good subject to start writing about but as soon as I hold the pen in my hand, or sit at my computer, I think that I should have something really important, really serious to write about. So I am writing here, right now, to say that sometimes it is just important to keep on writing. To let your mind go, and feel the flow of words running out of your head, rushing through your pen!
Let the words go. They yearn to leave your mind, where they have been caged in for years. They yearn to reach the pure white freedom in a sheet of paper. Let them go, though you know they are wrong, running from one prison to another. As soon as all the letters of a word reach the paper, as soon as you write down the last one and put that dot at the end of the sentence, then they are trapped again, lined up one after another trying to mean what they are meant to.
برچسبها: نوشتن، انگلیسی
