وقتی میبینی هیچ راه دیگهای نیست، غیر از این که یه پست برای وبلاگ بنویسی:
۱. یه موقعهایی هست جو میگیردت که پست بذاری برای وبلاگ. مهم نیست که چیزی نوشته باشی یا نه. میگردی یه پست تاریخ گذشته پیدا میکنی، یا یه نوشتهی جالب، یه شعر، یه همچین چیزی. بعد باهاش وبلاگ رو آپ میکنی، بعد مشکلت حل میشه.
بعد یه موقع دیگه هست که اصلاً نه حس آپ کردن داری نه حس نوشتن، بعد ولی به هر دوتاییش خیلی نیاز داری. بعد بر تمام احساساتت که رو هم تلنبار شدن، احساس بدبختیِ ناتوانی در پست گذاشتن هم اضافه میشه!!!
۲. بعد از همهی این «بعد، بعد» گفتنها به این نتیجه رسیدم که یه روزی، یه وقتی، یه جایی، باید یه چیزی بنویسم با عنوانِ « The Healing Power of Blogging »! یه سرچی توی نت کردم، تو صفحهی اول گوگل چیزی با این عنوان ثبت نشده بود. اما برای The Healing Power of Writing چند تا مطلب بود. یکیش که مالِ ریدرز دایجست بود رو خوندم، جالب بود. (حس ندارم لینک بذارم. خودتون اگه فضول شدید، همین رو توی گوگل سرچ کنید، بیزحمت).
۳. یه شروع دیگه از نقطهی صفر.
۴. خدایا، همه خوب باشن!
۵. ببین، این رو خیلی وقته میخوام بهت بگم، گاهی امتحاناتت خیلی سخت میشن! یه جوری که من یکی که نمیتونم نگم «آخه چرا؟»! حالا تو بذار به حساب کمبود ایمان و از این جور چیزا! اما خوب چه کنم؛ همین ناقصالعقلی هستم که میبینی. همینی که خودت آفریدی! عقلم به اون چیزی که اسمش رو گذاشتن «حکمت» قد نمیده!
۶. این روزها، تو دانشگاه که راه میرم، دوباره پوسترهای تدریس عشق رو روی بردهای دانشکدهها میبینم. یادم باشه یه بار که فرصت مناسبی برای حرف زدن با محمّد پیدا کردم، نظرش رو دربارهی ش.م. یه عنوان یه آدم، نه یه استاد، بپرسم ببینم، چهقدر نظرم در موردش میتونه درست بوده باشه. هر چی باشه اون خیلی بیشتر از منی که تنها یه بار دیدمش، میشناسدش.
۷. اَه. حالا نمیشد نری؟
۸. الان مثلاً باید درس بخونم. اما فکرم پیش درس نیست، و حتی حوصله ندارم که به خودم فشار بیارم که تمرکز کنم. میدونم بدون تمرکز خوندن هم فایدهای نداره. اونم یه مبحث کسلکنندهای مثل humanism.
۹. همش تقصیر توئه! :دی
۱۰. میدونی بیشتر از همه، چی دلم میخواد؟ یه ساعت که بشه باهاش زمان رو متوقف کرد! اون وقت برای یه هفته، همه چیز رو متوقف میکردم. همه چیز رو ثابت نگه میداشتم. تو این یه هفته یه مقدار زیادی تو خونه وقت تلف میکردم. یه کتاب میخوندم. بیشتر میخوابیدم. یه مدت به هیچی فکر نمیکردم. نمیخوام زمان رو نگه دارم که به کارهای عقب موندهام برسم. یا هر چی. میخوام نگهش دارم، فقط به این خاطر که از جریانِ پیشروندهش خسته شدم. انگار که اون داره میدوه، منم دنبالش!!! اصلاً مهم نیست که همیشه ازش عقبم؛ یا هر چی! مهم اینه که تا وقتی که اون نایسته، منم نمیتونم بایستم.
.
.
.
۱۱. دیشب دراز کشیدم جلوی لپ تاپ و اینا رو یه دستی تایپ کردم و کردم و کردم، تا خوابم برد. الان بیدار شدم. کلی انگیزه در من داره موج میزنه که شر هر چی خوندنیه کم کنم و هوار ساعت درس بخونم! این یعنی این که جریانات و حواس دیشب رفتن پی کارشون!!! چه میکنه این خواب! چه طوره یه چیزی هم در موردِ The Healing Power of Sleep بنویسم! :دی
۱۲. اینجانب بالانس احساسی ندارم. بلد هم نیستم مشکلاتم رو حل کنم. تنها نکتهی مثبتم شاید این باشه که خودم خودم رو میشناسم (یا حداقل در این لحظه این طوری فکر میکنم)! خوب هم به خودم یاد دادم که چه جوری خودم رو دور بزنم!
۱۳. تعریف «چند شخصیتی» بودن نمیدونم چیه، اما برای خودم جالبه وقتی چهرههای جدید و گاهی متضاد خودم رو میبینم! دو تا از این چهرهها که تازگی کشفشون کردم، شخصیت فرمانده و فرمانبرداره! دو تا از دوستام هستن که وقتی باهاشون هستم، شخصیت leader پیدا میکنم! من اصولاً نه به همچین چیزی علاقه دارم، نه همچین چیزی رو در وجود خودم میبینم. همیشه خواستم فقط جای خودم باشم، نه بالاتر از کسی، نه زیر دستش. اما یه جوری ناخودآگاه، شخصیت این دو تا دوست من رو به همچین سمتی میکشه! جالب این که هر دو بزرگتر از خودم هستن! چهارشنبهی دو هفته پیش کشف کردم که در مقابل یکی دیگه از دوستان، شخصیت فرمانپذیر دارم! جایی منتظرش نشسته بودم، وقتی رسید، از جام بلند شدم که سلام کنم. سلام کرد و خیلی صمیمی گفت «بلند نشو، بشین» اتوماتیک وار نشستم! انگار یکی دستور نشستن صادر کرده باشه ...
۱۴. دیدم شمارهها به سیزده تا رسید، یادم افتاد که « I am the thirteenth ». حالا قضیهی این رو باید به وقتش براتون تعریف کنم!
۱۵. دلم برای دکتر ق تنگ شده. روم نمیشه برم پیشش!
۱۶. سالار زنان رو فقط از پردهی اولش خوشم اومد. با بقیهش خیلی نتونستم ارتباط برقرار کنم، اما به نظرم پردهی اولش شاهکار بود!
۱۷. دو روزه دارم سعی میکنم کارهای فارغالتحصیلی رو انجام بدم. درست توی همین دو روز، همهی دانشکده رفتن مرخصی! :دی نتیجه اخلاقی: اینجانب فارغالتحصیل نخواهم شد.
۱۸. این فرآیند با تلفن حرف زدن هم چیز جالبیه. دقت کردید مردم موقع صحبت با موبایل شروع میکنن به راه رفتن؟ حتی اگر قبل از زنگ خوردن گوشیشون نشسته باشن، از جاشون بلند میشن و شروع میکنن به قدم زدن. یا موقع حرف زدن با تلفن باید به یه چیز ور برن! بعضیها یه چیزی پیدا میکنن که با دستشون باهاش بازی بازی کنن. مثلاً سیم تلفن. بعضیها هم یه قلم و کاغذ گیر میارن و خط خطیش میکنن. به نظرم یه بخشی از مغز هست که باید در حین مکالمهی تلفنی یه جوری (با یکی از این کارها) سرش گرم بشه. شاید همون بخشی که در حین مکالمهی حضوری وقتش رو صرف دیدن میکنه!
۱۹. خسته نباشید! بابت خوندن این متن گفتم :)
One way in which I might persuade myself that this is possible is by listening to my own voice when I speak, rather than writing my thoughts down on paper. For in the act of speaking I seem to ‘coincide’ with myself in a way quite different from what happens when I write. My spoken words seem immediately present to my consciousness, and my voice becomes their intimate, spontaneous medium. In writing, by contrast, my meanings threaten to escape from my control: I commit my thoughts to the impersonal medium of print, and since a printed text has a durable, material existence it can always be circulated, reproduced, cited, used in ways which I did not foresee or intend. Writing seems to rob me from my being: it is a second-hand mode of communication, a pallid, mechanical transcript of speech, and so always at one remove from my consciousness. …
“Literary Theory” by Terry Eagleton
Chapter 4: Post-Structuralism
دو تا نکته:
یک. کتاب جالب و در عین حال سنگینیه! یا حداقل برای من که اطلاعات پایهم در مورد تئوریهای نقد ادبی کمه، سنگینه. دو. کتاب داره تئوریهای مختلف رو توضیح میده، دربارهشون بحث میکنه، کنار هم قرارشون میده، یکی رو با استفاده از اون یکی رد میکنه و الی آخر. خواستم بگم این نوشتهی بالا، نظر آقای ایگلتون نیست. چند خط بعدش یه چیز دیگه مطرح میکنه، که این دیدگاه رو رد میکنه.
کاش میشد گوشها رو گرفت، و واقعاً نشنید!
ایزابلا: توی سفرم از استرالیا به جزایر ساندویچ بود، عاشق دریا شدم. توی کشتی اتاقاش پر موش بود و غذاهاش پر مورچه ولی یه دفعه شد مث یه دنیای دیگه. هر صبح شاد از خواب بیدار میشدم، میدونستم که چیزی نیست که ناراحتم کنه. از کفری شدن خبری نبود. قرار نبود یه ریز دلشورهی لباسام رو داشته باشم.
سالار زنان – کاریل چرچیل
حال و هوای متفاوت میخواستم. بهم هدیه کرد.
پینوشت: دلم خواست یه چیزی بنویسم.
مکالمهی اس.ام.اس ی:
- Man diruz karam ro ba laptop tamum kardam. Ba Masih harfidi bebini key bikare, bedim ye negah behesh bendaze?
- Valla khodam ham ba Masih kar dashtam, ama saresh sholughe. Khanumesh tasadof karde
- !!!
نیم ساعت بعد. مکالمهی تلفنی:
- حالِ خانومش چه طوره؟ چی شده؟
- خودم هم برای کارهای شرکت با مسیح کار داشتم. یه هفته بود نیومده بود. زنگ زدم بهش، گفت خانومش بیمارستانه. مثل این که حالش بد نیست. دست و پاش شکسته.
- چی شده حالا؟ ماشین بهش زده، یا با ماشین تصادف کرده؟
- داشته توی بزرگراه رانندگی میکرده. روی یکی از این روگذرها. یه پسره از روی مردم آزاری، یه هویی میگیره طرفش، اینم فرمون رو میگیره کنار که با اون تصادف نکنه، کنترل ماشین از دستش در میره، با کنارههای روگذر تصادف میکنه از بالا پرت میشه پایین
- !!!!!!!!!
- اون پایین هم چند تا ماشین میخورن به هم ...
سه هفته بعد، مکالمهی حضوری:
- چه خبر از مسیح؟ این دو روز که از مأموریت برگشتی وقت کردی سراغش رو بگیری؟
- نه. اما اون بیچاره هم کلی باید خسارت بده. از یه طرف خرجِ بیمارستان. از اون ور هم باید خسارتِ همهی اون ماشینهایی رو که اون پایین زدن به هم رو این بده.
- چرا؟
- اون پسره که خانومِ این رو منحرف کرده که گذاشته رفته. پلیس هم میگه، چون اون طرف تصادف نکرده، نمیتونیم شناساییش کنیم. اگه تصادف کرده بود، از روی دوربینها میشد پیداش کرد. در ضمن، پلیس میگه، از کجا معلوم که اون طرف خانومه شما رو منحرف کرده. شاید خودش هول کرده نتونسته ماشین رو کنترل کنه. خلاصه الان همهی خسارتها رو باید مسیح بده. اون بیچارهها هم تازه یه سال بود رفته بودن سرِ خونه زندگیشون ... این یه سال هر چی درآورده باید بده برایِ این ... :(
- :(
نتیجهی اخلاقی: دلم میخواد این پسره دمِ دستم باشه تا خفهش کنم! [عصبانی] ببین یه مزاحمت از روی بیفکری چه عواقبی داشته! ایشالله خدا نسلِ هر چی مزاحمه از رویِ زمین برداره ... فقط خدا رو شکر که تصادفه صدمهی جانی نداشته.
